eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
196 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره* ` خونه‌‌مون: @RadioSilence
مشاهده در ایتا
دانلود
نمیدانم چطور شروعش کردم ... همانطور که نمیدانم چطور تمامش کردم ... فقط میدانم در این گیر و دار و کشمکش قلب نیمه جان من دو نیم شد ، یکی نزد من ، یکی نزد تو ! همه چیز این ماجرا را گردن می گرم . مگر چند تن دیگر برای من «تو» می شود ؟ مگر چند بار دیگر میتوانم کس دیگری را گل لاله عباسی بخوانم ؟ :) شرمسارم ! و سرافکنده در برابر این نیمه دلی که برایم گذاشتی ... سرافکنده در برابر این من بی مقدارِ تقصیر کار که دل نازک تو را رنجاند ! که محبوبم را از من گریزان کرد ..‌. یعنی قلب کوچک تو مرا خواهد بخشید ؟! :) یک سال و یک ماه و یازده روز و اندی ساعت میشود که فرصت مصاحبت با تو از زندگی ام رفته و تو چه میدانی که شدت درد آن چقدر است ؟ نمیدانم دیر شده یا نوشدارو هنوز هم مرحم میشود ... ولی تمام این «جهان بی ذوق که مرا با تو ندید» را زیر پا می گذارم ، تو را میجویم ، دستت را می گیرم و از تو میپرسم : آیا قلب کوچک تو مرا خواهد بخشید ؟ :) _ ME vs ME
به گمانم او هیچ‌گاه عمقِ ویرانی را نفهمید. من همانی بودم که تمام عشق و محبتم را زیر پاهایش ریختم و او؟ پا نهاد روی آن‌همه عشق و محبت. همانی که قلبش را به چشمانِ او سپرد و زمانی‌‌که دور شد دید سینه‌اش از حجم تپنده‌ای که احساسات را درون خود جای می‌دهد تهی‌ست. من دلم را به او دادم‌ و او خنجری در‌ قلبم فرو کرد. سال‌ها با دردِ آن خنجر خو گرفتم و به آن عادت کردم. از او فقط خنجری به یادگار ماند، خنجری که به آن وابسته شدم و جزئی از وجودم شد. خنجری که بیرون آوردن و التیام دادن به زخمش ناممکن بود. مگر می‌شود؟ می‌شود که جزئی از وجودم را بیرون بی‌اندازم؟ می‌شود که به تنها چیزی که از او دارم پشت کنم؟ ناشِناس؛
گاهی دوستش داشتم. تماشایش می‌کردم و زجر می‌کشیدم‌. گاهی که اطرافم نبود، نفسم بند می‌آمد و تنگی دنیا، استخوان هایم را سخت می‌فشرد‌. وقتی که سَرِ ذوق بود، چشم از او می‌گرفتم و عُنُق می‌شدم که:"چرا باید برای همه بخندد." حال آنکه من صاحب لبخند هایش و دلیل شوقش نبودم. اصلا از همانجا شروع شد. همانجایی که دریافتم برای خنداندن چشم های عسلی و روشنش، کافی نیستم. آینه به رویم آورد جالب نبودنم را! وقتی که زبان به کام می‌گرفت و آسمانش ابری می‌شد، ساکت تر و دور تر می‌شدم که:" خنده‌اش برای من نبود و غمش نیز..." حال آنکه من صاحب غم هایش و شانه ‌ای برای تکیه اش نبودم. من بهانه بودم و او استدلال. من سایه بودم و او وجود. من نبودم و او معنای هستی. تنها یک توصیف از خود، به زبان او به یاد دارم. " تو آرامی!" حال آنکه او صدای آشفتگی مرا نمی شنید. حال آنکه سایه ها صدا ندارند. گاهی دوستش داشتم. تنها گاهی و گاهی ها، کوتاه اند و از یاد می‌روند. -آبان‌-
به گمانم او هیچ‌گاه عمقِ ویرانی را نفهمید. من همانی بودم که تمام عشق و محبتم را زیر پاهایش ریختم و او؟ پا نهاد روی آن‌همه عشق و محبت. همانی که قلبش را به چشمانِ او سپرد و زمانی‌‌که دور شد دید سینه‌اش از حجم تپنده‌ای که احساسات را درون خود جای می‌دهد تهی‌ست. من دلم را به او دادم‌ و او خنجری در‌ قلبم فرو کرد. سال‌ها با دردِ آن خنجر خو گرفتم و به آن عادت کردم. از او فقط خنجری به یادگار ماند، خنجری که به آن وابسته شدم و جزئی از وجودم شد. خنجری که بیرون آوردن و التیام دادن به زخمش ناممکن بود. مگر می‌شود؟ می‌شود که جزئی از وجودم را بیرون بی‌اندازم؟ می‌شود که به تنها چیزی که از او دارم پشت کنم؟ ناشِناس؛
صندوقچهٔ نامه.
بلی. من هیچ‌گاه از غم و رنج و اندوه و مخلفاتش فرار نمی‌کردم. رنج را، دوات قلم نویسنده، قافیه‌ی شعر ش
بزرگترین اشتباه ما این بود که برای هم شعر خواندیم، بله عزیزم. ما نباید آن کلماتِ سنگین و خوش لعاب را به یکدیگر هدیه می‌دادیم. ما نباید آن چنان اغواگرانه به چاله‌های ژرف عشق سرک می‌کشیدیم و کلمات خوش وزن شعرا را بیرون می‌کشیدیم و در گوش هم زمزمه می‌کردیم. ما نباید برای هم شعر می‌خواندیم وقتی قرار بود روزی به این اندازه از هم دور بشویم. ما نباید با شعر قلب‌هایمان را بهم نزدیک می‌کردیم و بعد، به یک‌باره از هم دور. باید مطمئن می‌شدیم. بله، باید مطمئن می‌شدیم که این روزهای تاریک نمی‌رسد بعد از آن آخرین نور‌ درونمان را با شعر برای هم هدر می‌کردیم. امّا خواندیم و یکدیگر را هدر کردیم. هدر شده‌ایم عزیزم، حیف شده‌ایم. تو و آن مژگان بلند و پر ثمره‌ات که سانِ نیزه‌ بر قلب من فرود می‌آمد، و من و این اندک کلمات زبر و سخت‌ام. ما هر دو حیف شدیم. ما نباید برای هم شعر می‌خواندیم. ما نباید یکدیگر را ترک می‌کردیم. /مبارز.
صندوقچهٔ نامه.
بزرگترین اشتباه ما این بود که برای هم شعر خواندیم، بله عزیزم. ما نباید آن کلماتِ سنگین و خوش لعاب ر
ما برای هم شعر خواندیم و پس از آن هم، هم‌دیگر را ترک گفتیم. اما این بدان معنی نیست که کاش شعر نمی‌خواندیم، یا آن کلمات مخوف اما زیبا را بر یک‌دیگرمان هدیه نمی‌کردیم. اکنون ما از هم دور هستیم، خویش نیز به خوبی می‌دانم که دیگر نمی‌توانم تو را پرنده‌ی معنایم بنامم. یا باز هم برایت شعر بسرایم. من با تو در آن چاله‌ی ژرف احساسات پا نهادم، تا اثبات کنم با تو، حتی می‌توان در دلِ جهنم نیز راهی شد؛ حتی اگر پایانش جدایی باشد. ما حیف نشده‌ایم و من هرگز پشیمان نخواهم شد از لحظاتی که با تو گذشت، چرا که آن شعرهای دوست‌داشتنی کنون از من، یک نویسنده‌ی رنجور ساخت و از تو یک معشوقِ بسیار دور. اگر باز هم به گذشته برگردم، قلبم را با تو آشِنا خواهم کرد. تو را خواهم بوسید، با تو خواهم رقصید و آخرش هم باز، تو را بدرود خواهم گفت. تو نمی‌دانی، اما من خوب می‌دانم عشق تا زمانی مقدس است که رنجی در میان نباشد، و اگر رنجی آشکار شد؛ حتی اگر خاطرات خوب فراوان بود، تنها راهش فرار است و فرار. پس، خودت را دشنام نده به خاطر این دوری، درحالی که مقصر آن رنجِ پرخون و چرکین بود که هردو آشکارش کرده بودیم. شبگرد؛
کاش ساحرهٔ افسانه ای بودم. ساحره ای که با چرخش انگشتانم، تو را گرفتار طلسمی ابدی می‌کردم. وردی می‌خواندم و اسیرت می‌کردم. با معجونی، نگاهت را می‌خریدم. کاش ساحره ای از دل افسانه‌ای بی انتها بودم. که اگر بودم... ولی تو که اهل افسانه‌ها نیستی! تو که کتاب نمی‌خوانی! تو مانند من، دچار زندگی اشتباهی نیستی! تو روی زمین راه می‌روی و از این هوا نفس می‌گیری. زمینی تر از آنی که طلسم ساحره ای خیالی را باور کنی. نگاه می‌کنی و این تنها سلاح توست. ساحره ها سپری از چشم زخم ندارند. حال آنکه نگاه تو زخم نیست و دردی مبهم است. سلاح من اما جادویی ست که دیگر اثر ندارد. -چشمانی داشتم که شعر می‌خواندند. چشمانی داشتم که جادوگری بلد بودند. چشمان من، پس از تو، سلاحی زنگ زده اند که دیگر خواهانی ندارند.- کاش ساحرهٔ داستان زندگی‌ات بودم. کاش اسیر طلسم خاک خوردهٔ چشمانم بودی. -آبان-
از زمانی‌که رفته‌ای و مرا به حال خود تنها گذاشته‌ای؛ لحظه‌ای ذهنم از تو خالی و لحظه‌ای حالم خوب نشده است. چندین ماه است که در خلأ هستم، می‌اندیشم که کجا کم گذاشته‌ام، کجا خواستی و نبوده‌ام، کجا دلت را شکانده‌ام و کجا خاطرت را مکدر کرده‌ام. اما به هیچ جوابی نرسیده‌ام. باید بدانی که بدتر از رفتنت، بدونِ توضیح رفتنت است. این روزها ناجور خرابم، هرگاه که می‌بینم این قلبِ ناکوک دیگر تحمل این حجم از غم را ندارد و دارد سرازیر می‌شود تنها ایده‌ام‌ خوابیدن است. قسمتِ بد ماجرا شنیدن حالِ خوبت است،‌ نه این‌که برای تو حالِ بد بخواهم؛ نه. فقط این‌که کنارِ کسِ دیگری حالت خوب است و خوش‌حال و خوش‌بختی کمی آزرده خاطرم می‌کند. این‌که به دوستانمان گفته بودی آخرین تولدی که برایم گرفته‌ای از سرِ عذاب وجدانت بوده است کمی، فقط کمی ناراحتم کرده است. این‌که گفته بودی دیگر مرا نمی‌خواهی و بودنت با من تنها یک‌ وابستگیِ عادی و اشتباهی از سر بچگی بوده است کمی باعث رنجشم شده‌ است. بی‌انصاف مگر نمی‌دانستی نیازِ من به تو مثل نیازِ ماهی به آب است؟ اکنون که مرا به این جنون رسانده‌ای به این نتیجه رسیدی که خواستنِ من فقط یک وابستگی بوده‌؟ حال که برایت این نامه را می‌نویسم پس از سوزاندن عکس‌هایمان است. پس از پاک‌ کردن آن چت‌های لعنت شده. پس از یک مستیِ دیوانه‌وار! حتی در‌ مستی و بی‌حسیِ حاصل از سرترالین هم نتوانستم آن قابِ عکس زیبای بالای تخت‌خواب را بسوزانم؛ آن خنده‌ی دلربایِ بی‌‌غل‌و‌غشت... عشقِ قدیمی؛ من مثلِ ساحل به دریا، زمینِ یخ‌‌زده به خورشید، روح به جسم و ریشه به خاک به تو مبتلایم و دیگر در نجات دادنم هیچ امیدی نیست. ناشِناس؛
شب نا به هنگامت بخیر گل لاله عباسی من باز هم این قلم نافرمان و دل سرکش من یاد تو افتاد . وقت و بی وقت نمی شناسد ... اگر دلم یاد تو کند پر میگیرد و می آید سمت تو :) جاده های دوری ما را می پیماید ، می رسد به شهر زیبایت ، از ارگ بم میگذرد ، خانه ها را یکی یکی طی می‌کند و از شیشه های هر پنجره سرک میکشد ، یعنی کجا دوباره پیدایت میکنم ؟ :) دلم خودش را می زند به نفهمی ... ولی خودم این را خوب میدانم ! حتی در یاد تو نیست که من روزی مانند نسیم بی جانی به ورق زندگی ات خورده بودم . حالا اما ... خیال آمدنت هر شب به سر میزند و تو ... ای کاش می دانستم کجای این شب تاریک با یاد که لبخند میزنی ! چه کسی در گوشت عشق را زمزمه می کند ؟ چه کسی آغوش گرم تو را دارد ؟ چه کسی تورا می بوسد ؟ کاش پشت هر پنجره ای که چشم جادوی تو امشب خوابیده است دلت شاد باشد :) لبت بخندد و قلبت برای محبوبی دیگر بزند ... ولی کاش و ای کاش که فراموشم نکنی لاله عباسی من :) _ ME vs ME
صندوقچهٔ نامه.
ما برای هم شعر خواندیم و پس از آن هم، هم‌دیگر را ترک گفتیم. اما این بدان معنی نیست که کاش شعر نمی‌خو
سلام اخترکِ من، از تو می‌خواهم نامه‌ی کوتاهم را پذیرا باشی. کلماتم زیر پایِ غول‌های بی‌رحم له‌ شدند و مُرده‌اند. بنابرین با کمترین کلمات این درد را برایت بازگو می‌کنم: شاید اگر شب‌ها، که جان و دل و تمامی بطن‌های قلبم از شدتِ دلتنگی درهم تنیده می‌شوند صدایِ شعر خواندنش، کلماتِ پرسوز و لحن فریبنده‌اش در گوشم نپیچد، زنده بمانم. اما می‌پیچد، و من هرشب بارها می‌میرم. از این بابت‌است که می‌گویم بزرگترین‌ اشتباه ما این است که برایِ هم، شعر خوانده‌ایم. /مبارز.
نمیدانم چندمین باری است که نمیتوانم در مقابل فوران احساسم پناه بگیرم و ناچار، آنهارا به واژه مبدل میکنم و روی صفحه می آورم. حتی از صحتِ لزومِ وجودِ این احساسات هم مطمئن نیستم. نمیدانم کار درست چیست و غلط کدام است که حداقل از آن پرهیز کنم. انگار سر جلسه ی امتحانی نشسته ام که اولین بار است چشمم به همچین مضامینی می افتد و هیچ ایده ای درمورد چگونگی پاسخ به آن را ندارم. در هاله ای از ابهام ترین جایِ ممکن ایستاده ام. آنقدر قلبم فشرده شده است و افکارم گسیخته که میتوانم ساعت ها بدون پلک زدن، به دیوار سفید روبرویم زل بزنم و در خیالات و خاطرات غرق شوم. لحظاتی که معدود بودند و محدود؛ اما چنان در جای جایِ ذهن و قلبم جا خوش کرده اند که بیرون کردنشان را برنمیتابم. خاطراتی که گرچه مستعجل بود، اما تصاویرش را بر دیواره ی قلبم حکاکی کردم تا بماند. شاید هم دچار جنونِ ناشی از فقدانِ یار شده ام. کاش حداقل از احساسِ تو باخبر بودم. ذهنم را مدام میکاوم و پازل هارا کنار هم میچینم و دست و پا شکسته درمی‌یابم که تو نیز به من بی احساس نبودی و کِشش‌مان دو طرفه بود. اما رفتنت را چه تعبیر کنم؟ "رفتنت" جوهر سیاهی بود که بر آبیِ زلالِ احساسم ریخته شد و تباهش کرد. رفتنت علامت سوال و تعجب بزرگی بود در زندگی ام. هیچگاه نفهمیدم... اما، عزیزِ قدیمی و ماندگارِ روزهای نوجوانی ام؛ از روزی که رفتی، این من، دیگر من نشد. تورا پیچیدم لایِ ترمه ی گران قیمتی که مادرم خریده بود و قایمت کردم در طبقه یِ گمشدگانِ تهران. و به قول شاعر؛ از همان روز که او رفت؛ زمستان آمد... راست میگوید، بعد از رفتنت، دی شروع شد. آخرین بارِ بودنت آخرِ آذر بود.آخرِ پاییز.آخرِ هفته... و بعد از آن برای همیشه در قلبم، زمستان شد. برف آمد و یخبندان شد. گَهگاهی تداعیِ حضورت، اندک تشعشعی میشود بر سرمای قلبم و کمی، فقط کمی دلم گرمایش را حس میکند. اما گذرا ست.... _جوان بودم که قصدِ جاده ی بی‌مقصدی کردم؛ خدایا من فقط عاشق شدم، کارِ بدی کردم؟! [مَه‌تاب.]
هنوزم بحثِ تو می‌آید ته دلم مانند شیشه ای که بر رویش چکش می‌اندازند پودر میشود . کاش میتوانستم بار دیگر به آغوش بگیرمت، و کاش میتوانستم کاری کنم که نروی، کاش میتوانستم باز به چشمانِ زیبایت همراه مژه های زیباتر با عشق نگاهی بندازم نه با دلی خورد شده و بغض، کاش میتوانستم کاری کنم دوباره در آغوش یکدیگر سفت بچسبیم؛ دستانت را سفت بچسبم، خنده هایت را سفت بچسبم جوری که نتوانی مرا رها کنی . کاش های زیادی وجود دارد .. اما افسوس، که گاه مردم میروند، گاه مردم خسته میشوند، گاه سراغ دیگری میروند، آن شب مدام از خدایِ خود میپرسیدم من که فقط میخواستم همین نرود، چرا تنها کسی که از پیشم رفت او بود ؟ چطور میتوانستم تحمل کنم که تو میروی و من از دستم کاری بر نمی‌اید، چطور میتوانستم به رفتنِ تو عادت کنم، چطور میتوانستم دوباره دستانت را بگیرم، بدنت را لمس کنم، بدنی که لمس دیگری شده بود، دستی که فرد دیگری گرفته بود، و یا چشمانش رو دیگری بود . دلم برایت تنگ میشود، دلم برای روزگاری که من فرد دیگری بودم کنارت، تو بودی کنارم، و ما کنار هم بودیم تنگ میشود، روزگاری که منو تو ما بودیم، اما گهگاهی به سرِ خود میزنم، مشتی محکم بر روی دیوار میکوبم که به خود بیام، از رویای دوباره با تو بودن بیرون بیام، به خود نشون بدم که دخترم دیگر نیازی به من ندارد، او از من تنفر دارد، او حتی دیگر مرا نمیشناسَت، او دیگر با چشمانِ زیبایش به من نمی‌نگرد، بلکه با عشق به فردهای دیگر می‌نگرد . و چه کار میتوانستم بکنم؟ .. من حتی از جونم هم مایه گذاشتم تا او آن شب نرود و فردایش او را در آغوش دیگری نبینم، اما همین شد که همین شد . و گهگاهی از خود میپرسم تو چه بودی؟ تو تجربه نبودی، درس نبودی، تو زندگیِ من بودی که بعد رفتنت من روحی سردرگم در دنیای زنده ها شدم. و میدانی که فرد مرده حتی اگر زندگی (او) هم سراغش بیاید دیگر زنده نمیشود که نمیشود، چه فرد دیگری .. غریبه ی تو ، آبی .