eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
196 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره* ` خونه‌‌مون: @RadioSilence
مشاهده در ایتا
دانلود
امروز خورشید کمی غمگین تر جلوه می نمود ، نمی دانم چرا تماشای غروب آفتاب ، این بار روی شانه هایم که حالا بخاطر ضعف افتاده شدند سنگینی می کرد . راستش را بخواهی این روز ها همه چیز کمی اندوهگین تر شده است ، فیلم هایی که می بینم ، موسیقی هایی که به آن گوش می سپارم و چشم های آدم هایی که از برابرم می‌گذرند .نمی‌دانم… آیا در دیاری که تو هستی هم آسمان همین‌قدر کدر است؟ آیا لبخندها واقعی‌اند، یا تنها نقابی بر اندوهی پنهان؟ چون این‌جا، گویی میانِ من و شادی‌هایِ گذشته‌ام، دیواری نامرئی کشیده‌اند که عبور از آن دیگر ممکن نیست. آری این وضع دنیای بیرون من است و اما درونم آشفته تر از اتفاقات پیرامونم است و این پریشانی قابل توصیف نیست . نه روانم و نه این کالبد بی جان و نیم سوخته هیچ کدام به سامان نیست . ای کاش اینجا بودی تا مثل همیشه با آن دست های گرم و چشم های همیشه محزون ولی شرقی بهم همان جمله ی همیشگیت را بگویی که " هیچیت نمیشه همه چیز درست میشه من اینجام " تا دلم قرص شود برای چند دم و کمی این حزن در من آرام شود اما نیستی… و من ناگزیرم اندوهِ تمامِ این لحظه‌هایِ تنهایی را، با کوله‌باری از حسرت، تنها به دوش بکشم. تنها همان استوارترین واژه‌ها در ذهنم می‌مانند؛ سوگند می‌خورم تا زمانی که سرنوشت، حکمِ دیدارمان را صادر کند، منتظرت بمانم. نارسی تو .،؛
برای تو مینویسم عزیزِ نداشته‌ام؛ برای تویی که از تمامِ بودنت تنها خیالت برایم مانده و بس... با تو میگویم از دنیایی بی رحم و حسود... دنیایی که با تمامِ عظمتش نتوانست ببیند تکه ای از آن به وسعتِ کمی آغوشِ تو نصیبِ من شود... اصلا گمانم بخل و حسادت از همین خاک در تنِ آدمیان پیچیده است... با تمامِ اینها؛فرق است میانِ کسی که عمقِ دریا را نمیداند و ناخواسته غرق میشود با کسی که میداند و خودخواسته تن به نیستی میدهد... شاید این گونه کمی از نگاهِ تو سهمِ من شود؛ منه خسته دلِ، تن داده به امواج... :) برایت می نویسم که زیرا هیچ گاه بزرگ سالي را چنین وحشتناک نمی دانستم.. برای اندکی شادی به اندازه ی دریاها گریستن.. برای ذره ایی امید زندگي را زیر و رو کردن.. و برای عشق از تمام خود گذشتن.. اینکه حال خوبت گره بخورد به خوشحالی های دسته جمعي اما تنهايی، بدجور از گلوی زندگی ات پایین برود... ترس از آینده ایی که نیامده و فرار از اکنونی که درست نمیشود و گذشته ایی که دنبالمان افتاده تا پیرمان کند..؛ اما من هنوز بی هیچ امیدی ادامه میدهم کوچک‌شما؛هیـوا.
سلام بر عزیز قلبِ من؛ گمانم این نامه از جنسِ کلماتِ معمولی نیست… از جنسِ دل‌تنگیِ پنهانی‌ست که سال‌ها در سینه جا خوش کرده و امروز راهِ بیرون می‌جوید. روزگار این قصه‌گوی بی‌رحم گاه چنان سخت می‌تازد که آدم خیال می‌کند دیگر نه امید می‌ماند، نه آغوشی برای آرام گرفتن. و من… در میانِ همین سختی‌ها، بارها بی‌اختیار به تو رسیده‌ام؛ به تویی که حتی دوری‌ات هم بویی از مهر می‌دهد. می‌دانم، زندگی همیشه مهربان نیست؛ اما تو از آن آدم‌هایی هستی که انگار برای نجاتِ دل آفریده شده‌اند. وقتی جهان سنگین می‌شود، نگاهت سبک می‌کند. وقتی روزها رنگِ خستگی می‌گیرند، وجودت برایم رنگِ دوباره می‌سازد. جانم برایت ، قربانِ آن مهری که بی‌صدا هم بلد است دل را صدا بزند. گاهی با خودم می‌گویم: اگر قرار باشد از سختیِ روزگار جان سالم بدر ببرم، باید به چیزی تکیه کنم که لرزش را به تاب‌آوری تبدیل کند. و من تکیه‌گاهِ خود را یافته‌ام؛ در تو. تو که فقط دوست داشتن نیستی… تو امیدی. تو آرامشی. تو معنای ادامه دادن در روزهای بی‌رحم. جانانم ، می‌خواهم تو را به نامِ مهربانی بخوانم؛ حتی وقتی واژه‌ها کم می‌آورند. می‌خواهم به تو بگویم: اگر روزگار برایت سنگین شد، من سهمِ کوچکی از بارش را با دستانِ دعا برمی‌دارم. و اگر سختی به سراغِ من آمد، باز هم می‌دانم راهِ برگشت به توست؛ به همان جایی که قلبم برایش خانه می‌سازد. دوستت دارم… آن‌قدر عمیق که حتی سکوت هم از شدتِ گفتن، راهِ خودش را پیدا می‌کند. با تمامِ وجود فقط برایِ تو ؛ هدیه
تو بدونِ من توانستی، من نه. این «نه»ی کوتاه، تمامِ جهانِ فروپاشیده‌ی من است؛ تمامِ آنچه از ایستادنم باقی مانده، خمیدگیِ واژه‌هایی‌ست که هر بار نامت را در خود می‌شکنند. نمی‌دانم در کدام فصلِ فراموشی، مرا از تقویمت خط زدی که این‌گونه بی‌صدا، از حاشیه‌ی حضورت به هیچ رانده شدم. تو رفتی، و رفتنت شبیهِ حادثه‌ای نبود که بتوان روایتش کرد؛ بیشتر شبیهِ فروریختنِ آهسته‌ی سقفی بود که من زیرش، با خیالِ امنیت، خواب دیده بودم. باور کن من نیز کوشیدم، نه برای بازگرداندنت، که برای عادت کردن به نبودنت. اما نبودنِ تو، چیزی نیست که «عادت» شود؛ غیابی‌ست که در رگ‌ها می‌دود و هر تپش را به یادآوریِ تو آلوده می‌کند. تو بدونِ من توانستی... و این، بیش از هر زخمی، عمیق است. نه از آن رو که رفته‌ای، بل از آن جهت که رفتنت، خللی در نظمت نینداخت، جهانت را مختل نکرد، و این یعنی من، آن‌گونه که می‌پنداشتم، در متنِ زندگی‌ات نوشته نشده بودم، فقط حاشیه‌ای کم‌رنگ بودم که به سادگی پاک شد. اکنون من مانده‌ام و انبوهی از کلماتِ بی‌مصرف که هر شب، به نیتِ گفتنت، در من زاده می‌شوند و بی‌آنکه شنیده شوند، می‌میرند. اگر روزی، از کنارِ خاطره‌ای عبور کردی که بوی من را داشت، مکث نکن. من به ایستادنِ تو دیگر امیدی ندارم؛ تنها بگذار این حقیقت در سکوت باقی بماند که: تو بدونِ من توانستی، و من، در همان «نه» برای همیشه جا ماندم. از خاطره‌ای که محو شد و دیگر نزیست. ترانه؛
من نمی‌گویم که بمان، چرا که دانسته‌ام ماندن تنها زوالِ تو و آرزوهایت خواهد شد؛ و آه که تلخ است، بخاطرِ زنده ماندنِ کسی دیگر خودت را به نابودی بکشانی حتی اگر بازهم بدانی؛ پس از این چون گلی پرپر شده آباد خواهی شد. من نه می‌گویم بمان، نه می‌گویم برو. به عنوانِ کسی که سال‌ها خموش مانده و تنها دیده و فقط با خود سخن گفته، این را هم می‌دانم که اگر به تو اذنِ رفتن بدهم زودتر از ماندن در کنارِ من ویران خواهی شد. پس به تو چه بگویم که در آن زوالی نباشد؟ رفتنی نباشد و ماندنی هم نباشد تا ویران نشوی؟ شاید هم ویران ماندن، همان آباد شدن است. و رفتن، نوعی ماندن. به راستی اگر من و تو روزهای خود را با اندیشه‌ی هم‌دیگر شب کنیم، چه کسی ما را قضاوت کرده و خواهد گفت که((:آن‌ها هم‌دیگر را ترک کرده‌اند؟!)) یا چه کسی اجازه‌ی این را خواهد داشت، تا بر ریشِ من بخندد و بگوید:((چه شد آن ماهِ تابناک‌ت که بخاطرِ او قیدِ ستاره‌ها‌ را زدی؟)) نه، اشتباه نکن. تو آسمانی. من نه ماه را برگزیدم نه قیدِ ستاره‌ها را زدم. من فقط آسمان، یعنی تو را برگزیدم. تو، همان آسمان گرفته و آبی‌ای بودی که همه‌چیز را در قلبِ کوچکت جا داده بودی. در روزهایِ خوب زندگی‌‌ات چون خورشید بر ماهِ بی‌‌نورت که من باشم، می‌تابیدی و نورت را از آنِ من می‌کردی. هنگامی هم که اشک چشمانت بر گونه‌هایت بوسه می‌زدند، همانند شبی بودی که ستاره‌ها‌را به چشمانِ من و دیگران می‌کشیدی تا بگویی:((می‌توان تاریک بود و هم، نورِ دیگری شد.)) و من اما ندانستم که سرنوشتِ آسمان همین است که نجات بدهد و خودش ویران شود، نفهمیدم اگر تنها از زیباییِ خورشید بگویی قلبِ آسمان خواهد شکست. این که ستاره‌ها را ببینی، و از نورِ تابان‌شان تمجید کنی؛ اما ندانی آسمان خود را سیاه‌پوش کرده تا مروارید‌های سپیدش معلوم باشند سبب می‌شود تا آسمان برای همیشه خود را سیاه‌پوش کند. نه چون ستارگان را بر دیگران نشان دهد. تا دیگر کسی او را نبیند و او با خیالی راحت ویران شود؛ حتی اگر دیگران گمان کنند او صحیح و آباد است. پس به تو چه‌طور می‌توانم بگویم که بمان یا برو، درحالی که بودی و تو را ندیدند. چگونه بگویم برو، درحالی که هزاران سال پیش از این‌جا رفته‌ای. شاید تو محکومی تا نه بمانی، نه بروی. و من محکومم تا از آسمان گویم بی‌آن‌که بدانم او برای من نیست. پایان. به قلمِ شبگرد.
این نامه را مینویسم که به تو چیزهایی بگویم.حرف هایی را بزنم که شاید دلیل ادامه دادنت شوند. هدفم از ردیف کردن این کلمات انگیزه بیهوده دادن به تو نیست.بلکه هدفم این است که تو را با حقیقت زندگی‌ات روبرو کنم. عزیزِ من! عزیز از دور بوسیده شده! می دانم. همه چیز را می دانم. می دانم که در غم غوطه ور شدی.می دانم تلاش کردن در این اوضاع و شرایط خیلی سخت است. می دانم گاهی دلت میخواهد آنقدر گریه کنی که در سیل اشک هایت غرق شوی. اما دخترِ خسته و رنجورِ من! گوش‌هایت را کمی، فقط کمی، در اختیار من بگذار و به کلمات درهم و برهم من، گوش بسپار. این غم ها میگذرد. بقول سهراب سپهری:«نه ما می مانیم. نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی. به حباب نگران لب یک رود قسم. و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت، غصه هم میگذرد.» فقط و فقط کافی است صبر کنی. صبر کن، تلاش کن و زندگی کن! زندگی. تو به دنیا آمده ای که زندگی کنی. برای آینده‌ات تلاش کن. تلاش کن. تلاش کن! آنقدر تلاش کن تا خون بالا بیاوری. آنقدر تلاش کن که شب ها قبل از اینکه سرت را روی بالش بگذاری، بیهوش شوی! تو مثل نهال کوچکی در گوشه ی باغی هستی که باغبان آن خدای آسمان ها و زمین است.باید به خودت برسی. کود خوشحالی زیر پایت بریزی. رشد کنی. رشد کنی تا به قله ی رویاهایت برسی و با رشد کردنت، باغبانِ این باغِ زیبا را ذوق زده کنی. و خلاصه ی همه ی این صحبت ها، با خودت بیشتر مهربان باش! به قلمِ مارکوُ
ای عشقِ من،وطنِ من… نمی‌دانم چطور باید حرف بزنم، وقتی تمامِ واژه‌ها کم می‌آورند. وقتی هر بار اسم تو را می‌گویم، انگار دنیا آرام‌تر می‌شود، حتی اگر بیرون از پنجره‌مان طوفان باشد. تو از جنسِ آرامشی؛ من تو را دوست دارم؛ نه از آن دوست‌داشتن‌های معمولی… دوست‌داشتنی که با سختی بزرگ می‌شود، با غم عمیق‌تر می‌شود، و با دوری… سوزان‌تر. ما خیلی چیزها کشیده‌ایم. گفته‌اند این روزها ،می‌گذرد؛ اما من می‌دانم بعضی روزها نمی‌گذرند؛ فقط جای‌شان در دل آدم می‌ماند،مثل زخم‌هایی که هنوز می‌سوزند، ولی روشن می‌کنند. چه سخت است وقتی عشق، همزمان مجبور است قوی باشد و سوگوار… با این همه، با تو بودن یعنی زنده ماندن با امید، یعنی ادامه دادن با ایمان،حتی وقتی نفس کم می‌آید. و وطن،آه وطن. تو فقط یک کلمه نیستی؛ تو ریشه‌ای، تو تاریخِ زخمیِ ما هستی… تو همان جایی هستی که قلب، قبل از هر من، می‌گوید ما. عشقِ من، من وطن را مثل تو دوست دارم؛ مثل تو که بعضی شب‌ها از فرطِ دلتنگی گریه‌ات می‌گیرد، مثل تو که وقتی دنیا سخت می‌شود، دستِ مهربانِ امید را از داخلِ تاریکی پیدا می‌کنی. من نمی‌خواهم بگویم همه‌چیز درست می‌شود،نمی‌دانم آینده چه شکلی می‌آید… فقط می‌دانم یک چیز را: عشق ما از میانِ این سختی‌ها رد می‌شود، مثل نور از لایِ دیوارهای ترک‌خورده. و هر بار که اشک در چشم‌هایم جمع می‌شود، نه از شکست، از این است که هنوز باور دارم. و اگر روزی دل‌تنگ شدم؛ فقط بدان آن دلتنگی هم برای توست و هم برای آن سرزمینی که با اسمش نفس می‌کشم. من می‌خواهم با تو بمانم، تا آخرِ این راه، حتی اگر راه، دردناک باشد. چون من تو را عاشقانه دوست دارم، و چون عشقِ وطن، در جانم مثل تو، زنده است. با تمامِ دلِ سوخته‌ ام ؛ هدیه
نمی دانم چطور از خالی بودن این روز ها برایت بنویسم و از خالی بودن خانه وقتی که تو نیستی . جسم تو شش فوت زیر زمین است ولی عشق تو در قلب من . این روز ها به هر کجا که می نگرم تو را می بینم . وقتی به گل هایی با اسم تو ، که در کنار خیابان در انتظار یک خریدار در آستانه پژمرده شدن هستند ، به تارهای خرمایی موهایت که لابه لای شانه جا مانده، به عطرت که آهسته در اتاق پراکنده شده و هنوز رد حضور تو را دارد گویی که تو همچنان در هر ذره اش زندگی می کنی ، به آب نبات های مورد علاقه ات روی میز می نگرم همواره تو را می یابم . آره عزیزم من پیوسته تو را بیاد می‌آورم. وقتی به صدای کلاغ ها که مورد علاقه ات بودند گوش می دهم یا به موسیقی های دلخواهت گوش می سپارم باز هم تو را به خاطر می آورم انگار که نمی خواهم باور کنم که تو به سفری رفته ای که دیگر بازگشتی ندارد و من چطور می توانم با تو خداحافظی کنم وقتی مدام در کنارم تو را احساس می کنم؟این خیابان ها هم هنوز ردی از تو دارند و من در هر گوشه تکه ای از تو را پیدا می کنم و می مانم در این عطر ها ، در این صدا ها و این خاطرات زنده . نمی دانم که خلا نبودن تو با من چه خواهد کرد ولی می‌دانم که این خلا دیگر هرگز با هیچ چیز جز بودن تو پر نخواهد شد . نارسی تو .،؛
شما هرگز نمی‌توانید از عشق بگویید، نه تا وقتی که با نفرت از هم زاده شدید. من هم به‌ خاطر همین، احساسانم را خرجِ کسی نمی‌کنم. بگذارید ساده‌تر بگویم در منطقِ من: انسان اول خودش است و بعد دیگران. می‌دانم که اکنون من‌را محکوم کرده و خواهید گفت که:((من اشتباه می‌کنم.)) اگر کارِ من اشتباه است، حتما کارِ شما اشتباهِ محض‌ست که نه به خود محبت می‌کنید؛ نه به دیگران. البته، مهربانی می‌ورزید اما خودتان هم می‌دانید که از روی دلسوزی و نقشِ زندگی است. مهربانی یعنی به او محبت کنم، بی‌آن که برایم کاری کرده باشد، یا برایم آشنایی بوده باشد. مگر تنها باید آشنایان مهر و محبت ببینند؟! شرط می‌بندم که افرادِ غریبه بیش از همه‌ی آن آشنایان به محبت‌تان نیاز دارند. اما صادقانه بگویم:من دلم می‌خواهد حتی به شماها، خودم محبت کنم. اما بلد نیستم. نه آن که بلد نباشم، اما کدام احساسات را به پای خویش و شماها بریزم؟ درحالی که تمامِ آن‌ها را سیلِ اشک برده، یا آتشِ حسرت و انتقام سوزانده. اکنون که من نمی‌توانم برای خودم و دیگران کاری کنم، از شما تقاضا دارم. اگر کسی را دیدید که چشمانش را می‌دزدید، یا اواسط میهمانی آرام لبخند می‌زد و به زور چیزی می‌گفت. از سر جای قبلی‌تان بلند شده، و به نزدِ او بروید و در آغوشش بکشید؛ لازم نیست چیزی بگوئید. شاید حتی دیگران فکر کنند دیوانه شده‌اید، اما تنها خودِ فرد خواهد دانست که این آغوش، چه سخن‌هایی به همراه داشت که حتی کلمات هم نتوانستند آن‌را به خوبی بازگو کنند. به قلمِ شبگرد؛
آه عزیز من این روز ها آنقدر خبر ها و سخن ها تلخ است که دلم نمی خواهد به هیچکدام ایمان بورزم ، چنان که به طور مثال دوست ندارم سخن های پزشکان را باورم کنم ، حتی از نگاه کردن به صورت حسابی که صندوق داروخونه به دستم می دهد امتناع می ورزم و گاها سعی کردم به سخنان امید بخش دوستان درمورد سلامتیم نیز گوش نسپارم و سعی می کنم به نگاهای غمگین و ناامید هم آشیانه هایم نیز ننگرم ؛ آخَر می دانی حقایق حتی از مرگ تلخ تر هستند و گاهی روبه رو شدن با آنها چنان است که گویی می خواهی پوست تن خودت را بِکَنی و از آن ناگوارتر این می تواند باشد که هیچ کاری از دستت ساخته نیست و تو ناگزیر هستی که این افگاررنج را روی سینه هایت تحمل کنی و با گرفته شدن نم نمک نفس هایت که به تدریج از دست می روند کنار بیایی . و ای همراه من ای کاش کاری از دست من ساخته بود یا می توانستم راهی بیابم که چنین نباشد ولی ظاهرا محکوم هستم به صبر تا ببینم در پس این درد ها آیا حکمت و رشدی نهفته است یا این بار هم باید رنج می کشیدم فقط ؟ ... نارسی تو .،؛
عزیزِ من سلام ؛ نمی‌دانم از کجا شروع کنم، از کدام زخم که هنوز دهانش باز است و هر چه زمان می‌گذرد، به جای التیام، عمقش بیشتر می‌شود. روزها شبیه هم‌اند؛ خاکستری، بی‌رمق، و کش‌دار. انگار در دنیایی زندگی می‌کنیم که رنگ‌ها در آن مرده‌اند و تنها چیزی که باقی مانده، صدای بم و مداومِ غمی است که در گوشمان زمزمه می‌کند: بیشتر از این تحملش کن. سختیِ این روزها، نه در اتفاقاتِ بزرگ، که در همین جزئیات کوچک و کشنده است. در آن لحظه‌ای که صبح چشم باز می‌کنی و قبل از اینکه حتی خورشیدِ بی‌جان اتاق را روشن کند، وزنِ سنگینِ یک نبودن یا یک نشدن روی سینه‌ات می‌نشیند. انگار اکسیژن کافی نیست؛ انگار دنیا برایِ نفس کشیدنِ ما خیلی تنگ شده است. ما داریم فرسوده می‌شویم، محبوبم . نه با یک ضربه‌ی ناگهانی، بلکه با قطره‌قطره چکیدنِ روزهایمان در چاهِ عمیقِ انتظار و بیهودگی. خنده‌هایمان دیگر به تهِ دل نمی‌رسد؛ شبیه به یک عادتِ قدیمی است که فراموش کرده‌ایم چرا اصلاً انجامش می‌دهیم. انگار پشتِ هر لبخند، یک من دیگر نمی‌توانمِ بزرگ پنهان شده که فقط دیوارهای اتاق، صدایِ خفه‌اش را می‌شنوند. گاهی فکر می‌کنم شاید ما به این رنج عادت کرده‌ایم. به این که شب‌ها با هزاران سوالِ بی‌پاسخ بخوابیم و صبح‌ها با همان سوال‌ها بیدار شویم. سخت‌ترین بخشِ این روزها، تنهایی‌اش نیست، بلکه دیدنِ این است که چطور همه‌چیز دارد از دست می‌رود و ما حتی رمقی برایِ چنگ زدن به آوارها نداریم. فقط می‌خواستم بدانی که اگر حس می‌کنی قلبت دارد از این همه فشارِ نامرئی ترک می‌خورد، تو تنها نیستی. این روزها، سنگین‌تر از آن است که شانهِ یک انسان به تنهایی از پسِ آن بربیاید. هدیه؛با قلبی که امروز کمی بیشتر از همیشه گرفته است.
نوشتم رها، سرمست، دیوانه. کاغذ رو روی میز گذاشتم، گفتم بفرما، این سه تا کلمه‌ی من. دکتر گفت با این سه تا کامل تعریف میشه؟ این‌ها در واقع یکی هستن. گفتم عوض کنم؟ گفت عوض کن. سه تای دیگه بنویس. نوشتم پرنده، تلخ، دور. دکتر گفت چون دوره تلخه یا چون تلخه دور؟ گفتم ذاتش دور و تلخه. یعنی اگه نزدیک هم باشه تلخه، اگه شیرین هم باشه دوره. دکتر گفت تصویرش کامله با این سه کلمه؟ گفتم عوض کنم؟ گفت بنویس. نوشتم شوپن، بوسه، پیراهن من. دکتر کاغذ رو نگاه کرد بعد من رو. گفت بنویس باز هم. گفتم وقتی پیراهنم رو تن می‌کرد و انگشتهاش پوست ملتهبم رو نوازشم می‌کرد، صدای سولوی پیانوی شوپن پخش می‌شد تو سرم. گفت این کلمات شوق تو رو تصویر می‌کنه، نه اون رو. فکر نکن، چشماتو ببند، باز کن، سه کلمه‌ای رو بنویس که تعریفش می‌کنه. نوشتم: شراب، آزردگی، فراق. نوشتم خواستن، ابتلا، نخواستن. نوشتم آغوش، نوازش، خشم. خط زدم همه رو. داشتم دکتر رو عاشق تو می‌کردم. نوشتم جان من است او. دکتر گفت این چهارتا کلمه شد. گفتم من رو حذف کن. من رو همه حذف می‌کنن، عادت دارم. لبخند زد و برام قرص‌های تازه نوشت که یکیش صورتیه، رنگی که دوست داشتی. تو چی؟ تو بلدی کسی رو که دوست داری تو سه کلمه تعریف کنی؟ هیوا.