eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
196 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره* ` خونه‌‌مون: @RadioSilence
مشاهده در ایتا
دانلود
نمی دانم چطور از خالی بودن این روز ها برایت بنویسم و از خالی بودن خانه وقتی که تو نیستی . جسم تو شش فوت زیر زمین است ولی عشق تو در قلب من . این روز ها به هر کجا که می نگرم تو را می بینم . وقتی به گل هایی با اسم تو ، که در کنار خیابان در انتظار یک خریدار در آستانه پژمرده شدن هستند ، به تارهای خرمایی موهایت که لابه لای شانه جا مانده، به عطرت که آهسته در اتاق پراکنده شده و هنوز رد حضور تو را دارد گویی که تو همچنان در هر ذره اش زندگی می کنی ، به آب نبات های مورد علاقه ات روی میز می نگرم همواره تو را می یابم . آره عزیزم من پیوسته تو را بیاد می‌آورم. وقتی به صدای کلاغ ها که مورد علاقه ات بودند گوش می دهم یا به موسیقی های دلخواهت گوش می سپارم باز هم تو را به خاطر می آورم انگار که نمی خواهم باور کنم که تو به سفری رفته ای که دیگر بازگشتی ندارد و من چطور می توانم با تو خداحافظی کنم وقتی مدام در کنارم تو را احساس می کنم؟این خیابان ها هم هنوز ردی از تو دارند و من در هر گوشه تکه ای از تو را پیدا می کنم و می مانم در این عطر ها ، در این صدا ها و این خاطرات زنده . نمی دانم که خلا نبودن تو با من چه خواهد کرد ولی می‌دانم که این خلا دیگر هرگز با هیچ چیز جز بودن تو پر نخواهد شد . نارسی تو .،؛
شما هرگز نمی‌توانید از عشق بگویید، نه تا وقتی که با نفرت از هم زاده شدید. من هم به‌ خاطر همین، احساسانم را خرجِ کسی نمی‌کنم. بگذارید ساده‌تر بگویم در منطقِ من: انسان اول خودش است و بعد دیگران. می‌دانم که اکنون من‌را محکوم کرده و خواهید گفت که:((من اشتباه می‌کنم.)) اگر کارِ من اشتباه است، حتما کارِ شما اشتباهِ محض‌ست که نه به خود محبت می‌کنید؛ نه به دیگران. البته، مهربانی می‌ورزید اما خودتان هم می‌دانید که از روی دلسوزی و نقشِ زندگی است. مهربانی یعنی به او محبت کنم، بی‌آن که برایم کاری کرده باشد، یا برایم آشنایی بوده باشد. مگر تنها باید آشنایان مهر و محبت ببینند؟! شرط می‌بندم که افرادِ غریبه بیش از همه‌ی آن آشنایان به محبت‌تان نیاز دارند. اما صادقانه بگویم:من دلم می‌خواهد حتی به شماها، خودم محبت کنم. اما بلد نیستم. نه آن که بلد نباشم، اما کدام احساسات را به پای خویش و شماها بریزم؟ درحالی که تمامِ آن‌ها را سیلِ اشک برده، یا آتشِ حسرت و انتقام سوزانده. اکنون که من نمی‌توانم برای خودم و دیگران کاری کنم، از شما تقاضا دارم. اگر کسی را دیدید که چشمانش را می‌دزدید، یا اواسط میهمانی آرام لبخند می‌زد و به زور چیزی می‌گفت. از سر جای قبلی‌تان بلند شده، و به نزدِ او بروید و در آغوشش بکشید؛ لازم نیست چیزی بگوئید. شاید حتی دیگران فکر کنند دیوانه شده‌اید، اما تنها خودِ فرد خواهد دانست که این آغوش، چه سخن‌هایی به همراه داشت که حتی کلمات هم نتوانستند آن‌را به خوبی بازگو کنند. به قلمِ شبگرد؛
آه عزیز من این روز ها آنقدر خبر ها و سخن ها تلخ است که دلم نمی خواهد به هیچکدام ایمان بورزم ، چنان که به طور مثال دوست ندارم سخن های پزشکان را باورم کنم ، حتی از نگاه کردن به صورت حسابی که صندوق داروخونه به دستم می دهد امتناع می ورزم و گاها سعی کردم به سخنان امید بخش دوستان درمورد سلامتیم نیز گوش نسپارم و سعی می کنم به نگاهای غمگین و ناامید هم آشیانه هایم نیز ننگرم ؛ آخَر می دانی حقایق حتی از مرگ تلخ تر هستند و گاهی روبه رو شدن با آنها چنان است که گویی می خواهی پوست تن خودت را بِکَنی و از آن ناگوارتر این می تواند باشد که هیچ کاری از دستت ساخته نیست و تو ناگزیر هستی که این افگاررنج را روی سینه هایت تحمل کنی و با گرفته شدن نم نمک نفس هایت که به تدریج از دست می روند کنار بیایی . و ای همراه من ای کاش کاری از دست من ساخته بود یا می توانستم راهی بیابم که چنین نباشد ولی ظاهرا محکوم هستم به صبر تا ببینم در پس این درد ها آیا حکمت و رشدی نهفته است یا این بار هم باید رنج می کشیدم فقط ؟ ... نارسی تو .،؛
عزیزِ من سلام ؛ نمی‌دانم از کجا شروع کنم، از کدام زخم که هنوز دهانش باز است و هر چه زمان می‌گذرد، به جای التیام، عمقش بیشتر می‌شود. روزها شبیه هم‌اند؛ خاکستری، بی‌رمق، و کش‌دار. انگار در دنیایی زندگی می‌کنیم که رنگ‌ها در آن مرده‌اند و تنها چیزی که باقی مانده، صدای بم و مداومِ غمی است که در گوشمان زمزمه می‌کند: بیشتر از این تحملش کن. سختیِ این روزها، نه در اتفاقاتِ بزرگ، که در همین جزئیات کوچک و کشنده است. در آن لحظه‌ای که صبح چشم باز می‌کنی و قبل از اینکه حتی خورشیدِ بی‌جان اتاق را روشن کند، وزنِ سنگینِ یک نبودن یا یک نشدن روی سینه‌ات می‌نشیند. انگار اکسیژن کافی نیست؛ انگار دنیا برایِ نفس کشیدنِ ما خیلی تنگ شده است. ما داریم فرسوده می‌شویم، محبوبم . نه با یک ضربه‌ی ناگهانی، بلکه با قطره‌قطره چکیدنِ روزهایمان در چاهِ عمیقِ انتظار و بیهودگی. خنده‌هایمان دیگر به تهِ دل نمی‌رسد؛ شبیه به یک عادتِ قدیمی است که فراموش کرده‌ایم چرا اصلاً انجامش می‌دهیم. انگار پشتِ هر لبخند، یک من دیگر نمی‌توانمِ بزرگ پنهان شده که فقط دیوارهای اتاق، صدایِ خفه‌اش را می‌شنوند. گاهی فکر می‌کنم شاید ما به این رنج عادت کرده‌ایم. به این که شب‌ها با هزاران سوالِ بی‌پاسخ بخوابیم و صبح‌ها با همان سوال‌ها بیدار شویم. سخت‌ترین بخشِ این روزها، تنهایی‌اش نیست، بلکه دیدنِ این است که چطور همه‌چیز دارد از دست می‌رود و ما حتی رمقی برایِ چنگ زدن به آوارها نداریم. فقط می‌خواستم بدانی که اگر حس می‌کنی قلبت دارد از این همه فشارِ نامرئی ترک می‌خورد، تو تنها نیستی. این روزها، سنگین‌تر از آن است که شانهِ یک انسان به تنهایی از پسِ آن بربیاید. هدیه؛با قلبی که امروز کمی بیشتر از همیشه گرفته است.
نوشتم رها، سرمست، دیوانه. کاغذ رو روی میز گذاشتم، گفتم بفرما، این سه تا کلمه‌ی من. دکتر گفت با این سه تا کامل تعریف میشه؟ این‌ها در واقع یکی هستن. گفتم عوض کنم؟ گفت عوض کن. سه تای دیگه بنویس. نوشتم پرنده، تلخ، دور. دکتر گفت چون دوره تلخه یا چون تلخه دور؟ گفتم ذاتش دور و تلخه. یعنی اگه نزدیک هم باشه تلخه، اگه شیرین هم باشه دوره. دکتر گفت تصویرش کامله با این سه کلمه؟ گفتم عوض کنم؟ گفت بنویس. نوشتم شوپن، بوسه، پیراهن من. دکتر کاغذ رو نگاه کرد بعد من رو. گفت بنویس باز هم. گفتم وقتی پیراهنم رو تن می‌کرد و انگشتهاش پوست ملتهبم رو نوازشم می‌کرد، صدای سولوی پیانوی شوپن پخش می‌شد تو سرم. گفت این کلمات شوق تو رو تصویر می‌کنه، نه اون رو. فکر نکن، چشماتو ببند، باز کن، سه کلمه‌ای رو بنویس که تعریفش می‌کنه. نوشتم: شراب، آزردگی، فراق. نوشتم خواستن، ابتلا، نخواستن. نوشتم آغوش، نوازش، خشم. خط زدم همه رو. داشتم دکتر رو عاشق تو می‌کردم. نوشتم جان من است او. دکتر گفت این چهارتا کلمه شد. گفتم من رو حذف کن. من رو همه حذف می‌کنن، عادت دارم. لبخند زد و برام قرص‌های تازه نوشت که یکیش صورتیه، رنگی که دوست داشتی. تو چی؟ تو بلدی کسی رو که دوست داری تو سه کلمه تعریف کنی؟ هیوا.
و اینک من، به جبران اولین دیدارمان، زمانی که تنها دو غریبه بودیم، قضای سلامی به جای می آورم؛ سلام عزیزِ قلبِ زنگار گرفته ام.سلام معشوق زمینی کوچکم. مرا ببخش.چون خیال میکنم مدتی می شود که با کمال خودخواهی نامت نجوا نکرده و یادت نکرده ام. اما خب ، شاید این جمله هم همچون نگاه های گاه و بی گاهِ تو ، کذبی محض باشد. چون تو و آن تبسم های جسورانه ات ، هنوز هم در خاطرم پرسه می زنید. شاید اگر رهایی از حصارِ قوانینِ دنیا ممکن بود، به جای کاغذِ کاهیِ روی میز ، دامن سفیدم را جولانگاهِ جوهرِ قلم میگذاشتم تا گیسوانِ مشکیِ کلمات ، درهم گره بخورند و بی محابا بتازند. آزاد و رها بنویسند از تو، بگویند از من. از من بغض آلود که پس از تو بی شباهت هم نبودم به لبخند هایِ ضعیفِ یک بیمار و شاید چشمان آزرده ی پیرمردِ فرتوتِ فال فروش. _الهه ی غم
این روزها دیگر دستم به نوشتن نمی‌رود؛ نه از آن رو که این جسم خسته و این دست‌های ناتوان، توانِ نوشتن برای تو را ندارند؛ نه. ذهنِ این عاشقِ شیدای تو، این روزها بیش از هر چیز مغشوش است، چنان که انگار از یاد برده‌ام واژه‌ها را چگونه باید کنار هم نشاند. اما باز هم برایت می‌نویسم، چون می‌دانم اگر روزی از حقیرترین راه ها هم برای دیدارم بیایی،همه‌ی این نوشته‌ها را خواهی خواند،و شاید آن‌گاه دریابی که این روزها چه سخت و چه دور گذشته است.آری، ای تکیه‌گاهِ روزهای ناگوارِ من،این روزها، به قول دوستان، ناجوانمردانه سنگین است و تلخ؛ آن‌قدر تلخ که با هیچ قندی نمی‌توان خورد،و آن‌قدر سنگین که هیچ شانه‌ای تابِ تحملش را ندارد.خاکستری؟ نه.گویی این روزها به سیاهیِ شبِ چشمانِ توست.هیچ‌کس نمی‌داند باید امیدوار باشد یا نه. و ای کاش می‌دانستیم راهِ روشنِ اندیشه کجاست،یا چراغِ درست را به کجا آویخته‌اند، یا چه چیز می‌تواند دوباره سبزمان کند. اما افسوس،دریغ و صد افسوس، که اینجا کسی حتی نمی‌داند چگونه باید زنده بماند و در این هوای پرغبارِ اندوه و رنج، هنوز نفس بکشد.آرزومندم دوباره دریاچه‌ی لبخند تو و آن خندقِ کوچکِ کنارش را ببینم؛چه در روزهای روشن،چه در دیارِ دورِ تو، که از این سرزمینِ اندوه‌بارِ من دور افتاده است. نارسی تو .،؛
چند وقتی است سعی می‌کنم به تو فکر نکنم، درباره‌ات ننویسم. قلمم را نگه داشته‌ام که برای شدنی‌ها بنویسم، نه گذشته‌ها و ناممکن‌ها. اما حالا که این نامه را برایت می‌نویسم، انگار شکست خورده‌ام؛ تو هنوز در وجودم حضوری پنهان داری، هرچند انکارت کنم، هرچند روبه‌رویت بایستم و مقاومت کنم، باز هم به همین‌جا می‌رسم. عزیزم، من این را نمی‌خواهم. نمی‌خواهم این‌گونه باشد. می‌خواهم اگر می‌نویسم، تو هم باشی، تو هم بخوانی، تو هم بدانی که هر واژه‌اش از کجای من آمده، اما... اما همیشه یک «اما»ی ناتمام میان ما هست؛ فاصله‌ای که نه با نوشتن پر می‌شود و نه با سکوت. من می‌نویسم و تو نیستی، و همین نبودنت کلمات را سنگین‌تر می‌کند. انگار هر جمله، دستی دراز می‌کند سمت تو و در میانه‌ی راه، بی‌پاسخ می‌ماند. نمی‌دانم باید بیشتر بجنگم با این حس، یا تسلیمش شوم. فقط می‌دانم هنوز جایی در من هست که نام تو را آهسته صدا می‌زند، حتی وقتی خودم را قانع کرده‌ام که دیگر نباید. عزیزِ دور من، بگو چکار کنم؟ ترانه؛
سلام. فکر نمیکنی، در این شرایط حساس، نباید وحدت را به هم بزنی؟ شاید فکر کنی این تهمتی نا روا باشد. اما نه عزیز من. تو هم با آنهمه ادعا وحدت را شکستی. آن هم نه یک بار و دو بار. هر بار آمدی اتحاد میان چشم و عقل و قلب من را بر هم زدی. بار ها مغزم دستور داد به تو فکر نکنم، اما قلبم سرپیچی کرد. بخاطر تو. بار ها عقلم دستور داد پی تو نگردم، چشمانم گوش ندادند. بار ها چشم هایم دیدنت را مطالبه کردند، اما عقلم مانع شد. هر بار همگی بر یک تصمیم شدند و خواستند از یادت ببرند باز آمدی و تفرقه افکنی کردی. لا اقل اگر میایی، درست بیا. بیا و بمان تا چشم هایم اینقدر بیقرار نباشند. بمان که این شب ها هم تمام میشود، همه چیز درست میشود، اما دل من گوشه ای حوالی تو میماند. (الف،ر،الف)
صندوقچهٔ نامه.
نوشتم رها، سرمست، دیوانه. کاغذ رو روی میز گذاشتم، گفتم بفرما، این سه تا کلمه‌ی من. دکتر گفت با این
خواستم با واژه‌ها معشوقش را وصف کند. کلماتِ زیادی نوشت، نادیده گرفتم و باز‌هم خواستم بنویسد‌. نمی‌دانم به عنوانِ یک روان‌پزشک که تنها قرص تجویز می‌کند و با بیمارش، تنها به عنوانِ یک بیمار برخورد می‌کند قصدم از این کارها چه بود. از او سوال های زیادی پرسیدم، به آرامی جواب داد. آرامشی که انگار عجول بود برای جواب دادن، تا نکند که پاسخ از یادش در برود. قرارمان این بود، تنها با سه کلمه از کسی که دوستش می‌داشت تصویر بسازد. بارِ آخر گفت:(( جانِ من است او.)) به آرامی نگاهم را به چشمانِ بی‌قرارش دوختم و گفتم:(( این چهارتا کلمه شد.)) دستانش را در هم گره کرد و به سختی گفت:(( من رو پاک کن، اخه می‌دونی همه من رو پاک می‌کنن.)) حرفی نزدم، اما لبخند چرا. تنها برای او داروهای دیگری تجویز کردم تا بیشتر بخوابد؛ به جای این که بیدار باشد و با نبودِ من غمگین بگرید. هنگامی که گفت همه من را از یاد می‌برن، خواستم بگویم پس من را چه‌طور؟ آیا من‌را فراموش نکرده‌اند؟ مثلا خودِ تو چگونه می‌توانی رو به رویم بنشینی و از خودم بنویسی، اما ندانی منم. برای او هزاران حرف داشتم، گله حتی شاید اشک. اما صدای شکستنِ قلبم را زمانی شنیدم که دیدم هنگامِ رفتن با خودش می‌گوید:((بهم قرصِ صورتی داد، همونی که رنگ مورد علاقته.)) در اوایلِ جلسه گمان کردم همان معشوقی که از او دم می‌زند منم، به هرحال ما خاطرات زیادی داشتیم، چهار سال خاطره چیزِ کمی نبود مگر نه؟ اما من از صورتی بیزار بودم. به هرحال دیگر اهمیتی ندارد. آن‌کس که فراموش شده من هستم و کسی دیگر ادعای فراموشی می‌کند. شاید امروز، بیمار نه او، بلکه من بودم. او با مهارتی خاص من را از خوابِ شیرینم بیدار کرد، تا بدانم ما تنها یک پزشک و بیماریم و او، همانی که دیگر برای من نیست. به قلمِ شبگرد؛
از کجا پیدایت شد؟ از که نشانی باغ وجود مرا گرفتی؟ شاه‌توت مرا شبانه ربودی و به کاج خودت پیوند زدی، آب روان احساسات مرا از چاه دلم بالا کشیدی و تمامش را به‌پای نهال خودت ریختی، پربار که شد، کم‌لطفی نکردی و شاخه‌ای از آن را در باغ وجود من کاشتی و اسمش را درختِ عشق گذاشتی، تبریک می‌گویم جنابِ باغبان، خبرداری به شاخ و برگ درختت روز به روز اضافه می‌شود؟ فقط نمی‌دانم چرا تنها روی دوش من سنگینی می‌کند، سودای ساختن کلبه‌ای درختی در سر می‌پرورانی یا بی‌خیال درخت عشقت شده‌ای؟ بگو ببینم، فرسنگ‌ها از اینجا دور شده‌ای یا پشت بوته‌ای پنهانی خم شدن مرا به تماشا ایستاده‌ای؟ دیروز بالاخره تبر برداشتم، سنگین بود، اما نه به سنگینی شاخ و برگ آن درخت مزاحمت، می‌خواستم آن را قطع کنم، چشم‌هایم را ببندم و با تمام توان بر کمر درختت بکوبم؛ تبر را بالا بردم، ناگهان، آوای حریری بلبلی نغمه‌خوان، دستانم را لرزاند، تبر از دستم افتاد، مگر هنوز اینجا بلبلی نفس می‌زند؟ به‌خانه برگشتم و بی‌خیال قطع درخت شدم، خستگی را بهانه کردم تا جلوی خودم شرمنده نشوم، مرا با خودم درانداختی؛ در من، منی پنهان شده با خیالی دیگر، یک منِ من، مگس فکرت را از دور سرم می‌راند و منِ دیگرم کودکانه به‌دنبال پروانه‌ی فکرت می‌دود. آن منِ خوش‌خیال، دوباره دیدَت، مثل همیشه از دور، لبخندی نمکی به لب داشتی، به فردی که برای من غریبه بود، محکم دست دادی و برای چند نفری هم به نشانه‌ی عرض ارادت دستت را به‌روی سینه گذاشتی و رد شدی، آن منِ خوش‌خیال را میدانی کجا پیداکردم؟ داشت از مسیر تاریکی که در آن نشانی از تو بود، به خانه برمی‌گشت، چقدر عشق تو جسورش کرده، گوشش را پیچاندم، منِ عاقل مدت‌هاست که خودش را به نخواستن می‌زند، نخواستنِ تو! اما تا تیر خلاص را سمت افکارت می‌گیرد، منِ خوش‌خیال سپرشان می‌شود و او را ناچار به تسلیم می‌کند، مگر مرا از خود گریزی هست؟ چگونه دریچه‌ی قلبم را به‌روی هرچه نشانی از تو دارد، ببندم؟ نمی‌دانم چشم‌هایم را چگونه ادب کنم تا پابه‌پای تو نیایند، کاش نگاهم لال شود و باتو حرف نزند، کاش آن منِ خوش‌خیال بمیرد، هرچه زودتر .. ننه‌سرما.
خیلی‌ها فکر می‌کنند شب، زمانِ استراحت است؛ اما برای من، شب، زمانِ بازگشتِ تمامِ آن خاطراتِ ممنوعه است. شب، زمانِ آن لبخندهایی است که دیگر بر لبان کسی نیست و آن نگاه‌هایی که حالا در جای دیگری، برای کسی دیگر، درخشان است. چقدر سخت است که بخواهی با این همه دلتنگی، آرام بخوابی. چقدر دشوار است که در میانه‌ی این تاریکی، به دنبال ردپای او در گوشه‌های اتاق بگردی، در حالی که می‌دانی او دیگر بخشی از این فضا نیست. دلتنگی، مثل یک موجِ آرام اما بی‌امان است؛ گاهی آرام می‌آید و فقط یک سوزشِ کوچک در گلو می‌گذارد، و گاهی مثل طوفان، تمامِ دیواره‌های قلبم را می‌لرزاند و مرا در میانِ سوالات بی‌پاسخ، غرق می‌کند. می‌پرسم: آیا او هم در این ساعت، به من فکر می‌کند؟ آیا او هم در میانِ این سکوت، صدایِ ندایِ دلتنگیِ من را می‌شنود؟ یا اینکه او در آرامشی است که من دیگر از آن بی‌بهره‌ام؟ می‌دانم که عشق، گاهی مثل یک ستاره است؛ حتی وقتی که از دید، گم می‌شود یا پشت ابرهای تنهایی پنهان می‌گردد، اما نورش هنوز در اعماقِ روح ما می‌درخشد. از دست دادنش، مثل از دست دادنِ بخشی از وجودم بود؛ انگار بخشی از رنگ‌های زندگی‌ام را با خود برد و دنیای من را به سیاه و سفید تبدیل کرد. اما با تمام این‌ها، با تمام این دردی که در گلو دارم، باز هم قدردانِ آن لحظاتی هستم که او با من بود. چرا که آن عشق، حتی اگر تمام شد، مرا به انسانی تبدیل کرد که امروز، با این همه احساس، در این نیمه‌شب، در جستجویِ آرامش است. -هدیه