eitaa logo
صندوقچهٔ نامه.
196 دنبال‌کننده
0 عکس
1 ویدیو
0 فایل
مپرس از چه قلم می‌زنم، حاجتی به شرح نیست. نورهای عزیزم، روزی بیش از پنج نامه پست نشه، و هر شخص روزی یه نامه می‌تونه بذاره* ` خونه‌‌مون: @RadioSilence
مشاهده در ایتا
دانلود
این روزها دیگر دستم به نوشتن نمی‌رود؛ نه از آن رو که این جسم خسته و این دست‌های ناتوان، توانِ نوشتن برای تو را ندارند؛ نه. ذهنِ این عاشقِ شیدای تو، این روزها بیش از هر چیز مغشوش است، چنان که انگار از یاد برده‌ام واژه‌ها را چگونه باید کنار هم نشاند. اما باز هم برایت می‌نویسم، چون می‌دانم اگر روزی از حقیرترین راه ها هم برای دیدارم بیایی،همه‌ی این نوشته‌ها را خواهی خواند،و شاید آن‌گاه دریابی که این روزها چه سخت و چه دور گذشته است.آری، ای تکیه‌گاهِ روزهای ناگوارِ من،این روزها، به قول دوستان، ناجوانمردانه سنگین است و تلخ؛ آن‌قدر تلخ که با هیچ قندی نمی‌توان خورد،و آن‌قدر سنگین که هیچ شانه‌ای تابِ تحملش را ندارد.خاکستری؟ نه.گویی این روزها به سیاهیِ شبِ چشمانِ توست.هیچ‌کس نمی‌داند باید امیدوار باشد یا نه. و ای کاش می‌دانستیم راهِ روشنِ اندیشه کجاست،یا چراغِ درست را به کجا آویخته‌اند، یا چه چیز می‌تواند دوباره سبزمان کند. اما افسوس،دریغ و صد افسوس، که اینجا کسی حتی نمی‌داند چگونه باید زنده بماند و در این هوای پرغبارِ اندوه و رنج، هنوز نفس بکشد.آرزومندم دوباره دریاچه‌ی لبخند تو و آن خندقِ کوچکِ کنارش را ببینم؛چه در روزهای روشن،چه در دیارِ دورِ تو، که از این سرزمینِ اندوه‌بارِ من دور افتاده است. نارسی تو .،؛
چند وقتی است سعی می‌کنم به تو فکر نکنم، درباره‌ات ننویسم. قلمم را نگه داشته‌ام که برای شدنی‌ها بنویسم، نه گذشته‌ها و ناممکن‌ها. اما حالا که این نامه را برایت می‌نویسم، انگار شکست خورده‌ام؛ تو هنوز در وجودم حضوری پنهان داری، هرچند انکارت کنم، هرچند روبه‌رویت بایستم و مقاومت کنم، باز هم به همین‌جا می‌رسم. عزیزم، من این را نمی‌خواهم. نمی‌خواهم این‌گونه باشد. می‌خواهم اگر می‌نویسم، تو هم باشی، تو هم بخوانی، تو هم بدانی که هر واژه‌اش از کجای من آمده، اما... اما همیشه یک «اما»ی ناتمام میان ما هست؛ فاصله‌ای که نه با نوشتن پر می‌شود و نه با سکوت. من می‌نویسم و تو نیستی، و همین نبودنت کلمات را سنگین‌تر می‌کند. انگار هر جمله، دستی دراز می‌کند سمت تو و در میانه‌ی راه، بی‌پاسخ می‌ماند. نمی‌دانم باید بیشتر بجنگم با این حس، یا تسلیمش شوم. فقط می‌دانم هنوز جایی در من هست که نام تو را آهسته صدا می‌زند، حتی وقتی خودم را قانع کرده‌ام که دیگر نباید. عزیزِ دور من، بگو چکار کنم؟ ترانه؛
سلام. فکر نمیکنی، در این شرایط حساس، نباید وحدت را به هم بزنی؟ شاید فکر کنی این تهمتی نا روا باشد. اما نه عزیز من. تو هم با آنهمه ادعا وحدت را شکستی. آن هم نه یک بار و دو بار. هر بار آمدی اتحاد میان چشم و عقل و قلب من را بر هم زدی. بار ها مغزم دستور داد به تو فکر نکنم، اما قلبم سرپیچی کرد. بخاطر تو. بار ها عقلم دستور داد پی تو نگردم، چشمانم گوش ندادند. بار ها چشم هایم دیدنت را مطالبه کردند، اما عقلم مانع شد. هر بار همگی بر یک تصمیم شدند و خواستند از یادت ببرند باز آمدی و تفرقه افکنی کردی. لا اقل اگر میایی، درست بیا. بیا و بمان تا چشم هایم اینقدر بیقرار نباشند. بمان که این شب ها هم تمام میشود، همه چیز درست میشود، اما دل من گوشه ای حوالی تو میماند. (الف،ر،الف)
صندوقچهٔ نامه.
نوشتم رها، سرمست، دیوانه. کاغذ رو روی میز گذاشتم، گفتم بفرما، این سه تا کلمه‌ی من. دکتر گفت با این
خواستم با واژه‌ها معشوقش را وصف کند. کلماتِ زیادی نوشت، نادیده گرفتم و باز‌هم خواستم بنویسد‌. نمی‌دانم به عنوانِ یک روان‌پزشک که تنها قرص تجویز می‌کند و با بیمارش، تنها به عنوانِ یک بیمار برخورد می‌کند قصدم از این کارها چه بود. از او سوال های زیادی پرسیدم، به آرامی جواب داد. آرامشی که انگار عجول بود برای جواب دادن، تا نکند که پاسخ از یادش در برود. قرارمان این بود، تنها با سه کلمه از کسی که دوستش می‌داشت تصویر بسازد. بارِ آخر گفت:(( جانِ من است او.)) به آرامی نگاهم را به چشمانِ بی‌قرارش دوختم و گفتم:(( این چهارتا کلمه شد.)) دستانش را در هم گره کرد و به سختی گفت:(( من رو پاک کن، اخه می‌دونی همه من رو پاک می‌کنن.)) حرفی نزدم، اما لبخند چرا. تنها برای او داروهای دیگری تجویز کردم تا بیشتر بخوابد؛ به جای این که بیدار باشد و با نبودِ من غمگین بگرید. هنگامی که گفت همه من را از یاد می‌برن، خواستم بگویم پس من را چه‌طور؟ آیا من‌را فراموش نکرده‌اند؟ مثلا خودِ تو چگونه می‌توانی رو به رویم بنشینی و از خودم بنویسی، اما ندانی منم. برای او هزاران حرف داشتم، گله حتی شاید اشک. اما صدای شکستنِ قلبم را زمانی شنیدم که دیدم هنگامِ رفتن با خودش می‌گوید:((بهم قرصِ صورتی داد، همونی که رنگ مورد علاقته.)) در اوایلِ جلسه گمان کردم همان معشوقی که از او دم می‌زند منم، به هرحال ما خاطرات زیادی داشتیم، چهار سال خاطره چیزِ کمی نبود مگر نه؟ اما من از صورتی بیزار بودم. به هرحال دیگر اهمیتی ندارد. آن‌کس که فراموش شده من هستم و کسی دیگر ادعای فراموشی می‌کند. شاید امروز، بیمار نه او، بلکه من بودم. او با مهارتی خاص من را از خوابِ شیرینم بیدار کرد، تا بدانم ما تنها یک پزشک و بیماریم و او، همانی که دیگر برای من نیست. به قلمِ شبگرد؛
از کجا پیدایت شد؟ از که نشانی باغ وجود مرا گرفتی؟ شاه‌توت مرا شبانه ربودی و به کاج خودت پیوند زدی، آب روان احساسات مرا از چاه دلم بالا کشیدی و تمامش را به‌پای نهال خودت ریختی، پربار که شد، کم‌لطفی نکردی و شاخه‌ای از آن را در باغ وجود من کاشتی و اسمش را درختِ عشق گذاشتی، تبریک می‌گویم جنابِ باغبان، خبرداری به شاخ و برگ درختت روز به روز اضافه می‌شود؟ فقط نمی‌دانم چرا تنها روی دوش من سنگینی می‌کند، سودای ساختن کلبه‌ای درختی در سر می‌پرورانی یا بی‌خیال درخت عشقت شده‌ای؟ بگو ببینم، فرسنگ‌ها از اینجا دور شده‌ای یا پشت بوته‌ای پنهانی خم شدن مرا به تماشا ایستاده‌ای؟ دیروز بالاخره تبر برداشتم، سنگین بود، اما نه به سنگینی شاخ و برگ آن درخت مزاحمت، می‌خواستم آن را قطع کنم، چشم‌هایم را ببندم و با تمام توان بر کمر درختت بکوبم؛ تبر را بالا بردم، ناگهان، آوای حریری بلبلی نغمه‌خوان، دستانم را لرزاند، تبر از دستم افتاد، مگر هنوز اینجا بلبلی نفس می‌زند؟ به‌خانه برگشتم و بی‌خیال قطع درخت شدم، خستگی را بهانه کردم تا جلوی خودم شرمنده نشوم، مرا با خودم درانداختی؛ در من، منی پنهان شده با خیالی دیگر، یک منِ من، مگس فکرت را از دور سرم می‌راند و منِ دیگرم کودکانه به‌دنبال پروانه‌ی فکرت می‌دود. آن منِ خوش‌خیال، دوباره دیدَت، مثل همیشه از دور، لبخندی نمکی به لب داشتی، به فردی که برای من غریبه بود، محکم دست دادی و برای چند نفری هم به نشانه‌ی عرض ارادت دستت را به‌روی سینه گذاشتی و رد شدی، آن منِ خوش‌خیال را میدانی کجا پیداکردم؟ داشت از مسیر تاریکی که در آن نشانی از تو بود، به خانه برمی‌گشت، چقدر عشق تو جسورش کرده، گوشش را پیچاندم، منِ عاقل مدت‌هاست که خودش را به نخواستن می‌زند، نخواستنِ تو! اما تا تیر خلاص را سمت افکارت می‌گیرد، منِ خوش‌خیال سپرشان می‌شود و او را ناچار به تسلیم می‌کند، مگر مرا از خود گریزی هست؟ چگونه دریچه‌ی قلبم را به‌روی هرچه نشانی از تو دارد، ببندم؟ نمی‌دانم چشم‌هایم را چگونه ادب کنم تا پابه‌پای تو نیایند، کاش نگاهم لال شود و باتو حرف نزند، کاش آن منِ خوش‌خیال بمیرد، هرچه زودتر .. ننه‌سرما.
خیلی‌ها فکر می‌کنند شب، زمانِ استراحت است؛ اما برای من، شب، زمانِ بازگشتِ تمامِ آن خاطراتِ ممنوعه است. شب، زمانِ آن لبخندهایی است که دیگر بر لبان کسی نیست و آن نگاه‌هایی که حالا در جای دیگری، برای کسی دیگر، درخشان است. چقدر سخت است که بخواهی با این همه دلتنگی، آرام بخوابی. چقدر دشوار است که در میانه‌ی این تاریکی، به دنبال ردپای او در گوشه‌های اتاق بگردی، در حالی که می‌دانی او دیگر بخشی از این فضا نیست. دلتنگی، مثل یک موجِ آرام اما بی‌امان است؛ گاهی آرام می‌آید و فقط یک سوزشِ کوچک در گلو می‌گذارد، و گاهی مثل طوفان، تمامِ دیواره‌های قلبم را می‌لرزاند و مرا در میانِ سوالات بی‌پاسخ، غرق می‌کند. می‌پرسم: آیا او هم در این ساعت، به من فکر می‌کند؟ آیا او هم در میانِ این سکوت، صدایِ ندایِ دلتنگیِ من را می‌شنود؟ یا اینکه او در آرامشی است که من دیگر از آن بی‌بهره‌ام؟ می‌دانم که عشق، گاهی مثل یک ستاره است؛ حتی وقتی که از دید، گم می‌شود یا پشت ابرهای تنهایی پنهان می‌گردد، اما نورش هنوز در اعماقِ روح ما می‌درخشد. از دست دادنش، مثل از دست دادنِ بخشی از وجودم بود؛ انگار بخشی از رنگ‌های زندگی‌ام را با خود برد و دنیای من را به سیاه و سفید تبدیل کرد. اما با تمام این‌ها، با تمام این دردی که در گلو دارم، باز هم قدردانِ آن لحظاتی هستم که او با من بود. چرا که آن عشق، حتی اگر تمام شد، مرا به انسانی تبدیل کرد که امروز، با این همه احساس، در این نیمه‌شب، در جستجویِ آرامش است. -هدیه
هراسان به‌سوی زیرزمین وجودم می‌دوم، پله‌های اعصاب را یکی یکی طی کرده و دریچه‌ی چوبی قلبم را باز می‌کنم‌، با صدای قیژ کشیدن درب، نگاهم را به لولای پوسيده در می‌دوزم، آهای! کسی اینجا نیست؟ حبه‌ی نور من کو؟ امید روزهای تاریکم؟ نیستی؟ امکان ندارد، مگس افکار در گوشم وز وز می‌کند، او رفته .. او .. رفته .. نه، امکان ندارد، او همین‌جاست، او بی‌خبر نمی‌رود، نامه نامه! سوی قفسه‌ی نوش‌دارو می‌روم، ردیف دوم، پشت شیشه‌ی همیشه سرخ، همان جای همیشگی ِنامه‌هایش. نه، ممکن نیست، شیشه‌ی همیشه سرخم کجاست؟ نامه‌ی او کجاست؟ مأیوس می‌نشینم، به‌جای خالی او زل می‌زنم، عقربه‌های ساعت می‌دوند، مگس مزاحم افکار دور سرم می‌چرخد، اگر او نباشد من با قهوه‌ی چشمان که روزم را آغاز کنم؟ صبح به صبح برای چه‌کسی کاسه‌ای نور و فنجانی معجون عشق بیاورم؟ آه مهمان‌ها! چه کردید با این کهنه خانه؟ آمدید، آن هم چه آمدنی،دست خالی نه، با غم‌های کادوپیچ شده‌ی تان. شهد محبت نوش‌جان کردید و زهر کلامتان را به جامِ عشقم ریختید و تشریفتان را بردید. ویرانم کردید خانه آبادها! جعبه‌ی غین میم هایم را بغل می‌گیرم، سنگین است، خیلی سنگین، غبار نگرفته، علی‌رغم تمام اسباب این خانه! آن را به آرامی باز می‌کنم‌ و غم دیگری را به او می‌سپارم. غم ِرفتن او در گوشه‌ای جا خوش می‌کند، و تو ای غم! همینجا می‌مانی، تو را از دیگر غم‌ها جدا کردم، نترس، گرد و غبار نخواهی گرفت، هر روز به تو سر می‌زنم، جای خوابت بس گرم است و آرام. ننه‌سرما.
هراسان به‌سوی زیرزمین وجودم می‌دوم، پله‌های اعصاب را یکی یکی طی کرده و دریچه‌ی چوبی قلبم را باز می‌کنم‌، با صدای قیژ کشیدن درب، نگاهم را به لولای پوسيده در می‌دوزم، آهای! کسی اینجا نیست؟ حبه‌ی نور من کو؟ امید روزهای تاریکم؟ نیستی؟ امکان ندارد، مگس افکار در گوشم وز وز می‌کند، او رفته .. او .. رفته .. نه، امکان ندارد، او همین‌جاست، او بی‌خبر نمی‌رود، نامه نامه! سوی قفسه‌ی نوش‌دارو می‌روم، ردیف دوم، پشت شیشه‌ی همیشه سرخ، همان جای همیشگی ِنامه‌هایش. نه، ممکن نیست، شیشه‌ی همیشه سرخم کجاست؟ نامه‌ی او کجاست؟ مأیوس می‌نشینم، به‌جای خالی او زل می‌زنم، عقربه‌های ساعت می‌دوند، مگس مزاحم افکار دور سرم می‌چرخد، اگر او نباشد من با قهوه‌ی چشمان چه‌کسی روزم را آغاز کنم؟ صبح به صبح به‌شوق دیدن چه‌کسی کاسه‌ای نور و فنجانی معجون عشق بیاورم؟ آه مهمان‌ها! چه کردید با این کهنه خانه؟ آمدید، آن هم چه آمدنی،دست خالی نه، با غم‌های کادوپیچ شده‌ی تان. شهد محبت نوش‌جان کردید و زهر کلامتان را به جامِ عشقم ریختید و تشریفتان را بردید. ویرانم کردید خانه آبادها! جعبه‌ی غین میم هایم را بغل می‌گیرم، سنگین است، خیلی سنگین، غبار نگرفته، علی‌رغم تمام اسباب این خانه! آن را به آرامی باز می‌کنم‌ و غم دیگری را به او می‌سپارم. غم ِرفتن او در گوشه‌ای جا خوش می‌کند، و تو ای غم! همینجا می‌مانی، تو را از دیگر غم‌ها جدا کردم، نترس، گرد و غبار نخواهی گرفت، هر روز به تو سر می‌زنم، جای خوابت بس گرم است و آرام. ننه‌سرما.
آه ای محبوب من این روزها چقدر دردآور سپری می گردد و من تنها بی تو چه رنج هایی را متحمل می شوم و در سکوت سنگی خانه باران اشک های سرازیر شده بر روی گونه هایم را با دستان سرد و نیمه جانم پاک می کنم در حالی که حتی آتش گرم حضور تو را نیز در کنارم احساس نمی کنم و چقدر سخت است و چه دلگیر این سوختن های در سکوت چنان که می دانی هیچ کس دود سوختن تو را استشمام نخواهد کرد و نخواهد فهمید که تو چگونه چنین خاکستر شدی . به آینه که می نگرم دیگر خودم را نمی شناسم و نمی دانم اگر باز هم شانس دیدار با تو را داشته باشم تو نیز مرا خواهی شناخت یا نه ، قصد آزرده کردنت را ندارم ولی در حضور تو و بارگاه عشق اعتراف می کنم که این نشناختن ها بیشتر از تاثیر بیماری بخاطر این روان آشفته و مکدر این عاشق نیمه جانت است و من هنوز پی نبردم به این که این جسم خسته نتیجه هجوم افکار تاریکم است یا این جسم نیمه جانم است که این فکرهای کابوس وار را به اتاقچه ی مهجور ذهن این عاشق حقیر تو می آورد . الا ای حال دیگر زیستن با این زنجیر ها و افگار را یاد گرفتم . هنوز آن پیراهن ها و دامن ها رو بر تن می کنم و موهایم را همچون سابق می بندم همانطور که تو دوست داشتی و یادآور می شدی وقتی نیمه باز هستند زیباترم . آری عزیز من هنوز هم زنده ام و شاید هنوز رگه هایی از حیات را در چشمان کم فروغم بیابی و می دانم با حضور تو همه چیز بسار سهل تر بر من می گذشت ولی این را بدان که من همچنان امیدوارم و منتظر به دیدن طلوع آفتاب شادی و تابیدنش بر چشمانمان در همان باغ شیراز مان که حالا در این وقت از سال بوی بهارنارنج هم می دهد و می دانم یک روز سرنوشت هم دوباره به ما رخصت دیدار خواهد داد و قول می دهم تا آن روز همه چیز درست شود . نارسی تو .،؛
دوستان عزیزم، امروز قلمم تلخ است و به تلخی می‌نویسد؛ نه از سر خشمِ زودگذر، نه از سر هیاهویی بی‌دلیل، بلکه از زخمی که بی‌صدا نشست بر دلِ من. کامِ ما را تلخ کردند و بر ما سنگ‌های اتهام پرتاب کردند؛ آن‌هم بی‌آنکه لحظه‌ای بپرسند، بی‌آنکه اندکی درنگ کنند، بی‌آنکه بدانند پشتِ این سکوت، چه روزهایی گذشته و بر این دل چه راه‌هایی رفته است. من از مسیر آسانی نیامده‌ام. از روزهایی عبور کرده‌ام که هر کدامشان می‌توانست آدمی را از پا بیندازد. با آدم‌های بسیاری هم‌صحبت شده‌ام؛ آدم‌هایی با نگاه‌ها، خصلت‌ها و زبان‌های متفاوت. تلخی شنیده‌ام، بی‌مهری دیده‌ام، قضاوت شده‌ام و گاهی حتی سکوت کرده‌ام تا حرمت چیزی، جایی، یا کسی نشکند. اما تا امروز، این‌چنین به من توهین نشده بود. تا امروز، این‌گونه احساس نکرده بودم که تمامِ بودنم، تمامِ نیت‌هایم، و تمامِ صداقتم زیر سایه‌ی تهمت و بی‌انصافی دفن شده است. نمی‌دانم کار درستی کردم که او را از صفحه‌ی گوشی‌ام پاک کردم یا نه. شاید کسانی بگویند باید بیشتر صبر می‌کردم، باید توضیح می‌دادم، باید می‌ماندم و باز هم تحمل می‌کردم. اما مگر یک انسان چقدر توان تحمل دارد؟ مگر دل آدمی تا کجا می‌تواند بارِ کلمات سنگین را به دوش بکشد و نشکند؟ مگر می‌شود هر بار زخمی شد، لبخند زد و گفت مهم نیست؟ من بی‌خطا نیستم. هیچ‌گاه چنین ادعایی نداشته‌ام. من هم ممکن است جایی کم گذاشته باشم، جایی ندانسته رنجانده باشم، جایی آن‌گونه که باید، درست رفتار نکرده باشم. اما این را خطا نمی‌دانم که از جایی به بعد، آدم برای حفظ آرامش خود عقب بکشد. این را خطا نمی‌دانم که وقتی حرمتِ دلش شکسته شد، فاصله بگیرد. گاهی پاک کردنِ کسی، از سر کینه نیست؛ از سر خستگی‌ست، از سر حفظِ حرمتِ باقی‌مانده‌ی خویش است، از سر این است که آدم دیگر نمی‌خواهد هر بار با دیدنِ نامی، زخمی تازه در جانش باز شود. من این نوشته را برای قضاوت دیگران نمی‌نویسم. نمی‌نویسم که کسی را محکوم کنم یا از خودم چهره‌ای بی‌نقص بسازم. می‌نویسم چون بعضی دردها اگر گفته نشوند، درون آدم خانه می‌کنند. می‌نویسم چون گاهی سکوت، نه نشانه‌ی بزرگی، که ادامه‌ی شکستن است. و می‌دانم او این متن را می‌خواند؛ شاید امروز، شاید فردا، شاید روزی که دیگر همه‌چیز دیر شده باشد. پس می‌نویسم که بخواند. بداند که کلمات، ساده از دهان بیرون می‌آیند، اما ساده از دل بیرون نمی‌روند. بداند که تهمت، فقط یک جمله نیست؛ گاهی سایه‌ای می‌شود روی تمام خاطره‌ها. بداند که بی‌احترامی، فقط همان لحظه تمام نمی‌شود؛ بعد از آن هم در ذهن آدم تکرار می‌شود، در سکوت، در شب، در مرورِ دوباره‌ی آنچه نباید گفته می‌شد. و در پایان، نه نفرینی دارم، نه خشمِ بلندی. فقط یک خواهش، یک جمله‌ی ساده از دلِ زخمی من: کاری را که با من کردی، با دیگری مکن. هر دلی تابِ این‌همه بی‌انصافی را ندارد. هر انسانی آن‌قدر قوی نیست که بی‌صدا بشکند و باز هم لبخند بزند. و هر رفتنی از سر بی‌وفایی نیست؛ گاهی آدم می‌رود، چون دیگر چیزی برای تحمل کردن در او باقی نمانده است. ترانه؛
صندوقچهٔ نامه.
دوستان عزیزم، امروز قلمم تلخ است و به تلخی می‌نویسد؛ نه از سر خشمِ زودگذر، نه از سر هیاهویی بی‌دلیل،
نامه ات به دستم رسید.پس من هم مینویسم.شاید خطاب به دل غمبارِ رنجور خودم و شاید هم به تو ؟ ترانه ای که ، نجوای روحش را از طریق پل شکسته ی کلمات به _من_ رساند. شاید من ، شاید هم بی وفای دیگری! کمی جلوتر بیا تا پچ پچ های تیره ی و بدحالمان گوش عالم را کر نکند. فقط ما بشنویم.من و تو! اما میدانی؟ اصلا چه تفاوتی دارد دوات قلم، پرنده ی نامه ات را به کدام سو پرواز داده است ؟ آن هم وقتی که غم از دست دادن یکدیگر و شاید _کمی بیش از حد انتظار_ ناامیدی، دست های سرد و بی رحمش را بر گلوی هردویمان می‌فشارد؟ خودمانیم ، تو و این همه ادعای مهربانی ات وفا را چگونه معنا میکنید ؟ هیچ کداممان بی نقص نیستیم پر از عیبیم و مدام در تقلای یافتن تکه ی گم شده ی پازلمان.اما بدان که بی رحمی و بی رحمی و بی رحمی ست که در آن زمان که قطعه پازلت بالاخره پیدا شد ، چون پس از مدتی رنگ و رو رفته شد و خواست تا کمی، برای مدتی ، کنار بکشد ، برای همیشه از خودت برانی اش و متهمش کنی به بی وفایی و ظلم و غیره و غیره. گرفتن انگشت اتهام به سوی او آسان است. و تو مسیر ساده تر را انتخاب کردی... این را هم میدانی؟ شاید او بارها با سردرگمی مرور کرده احساس حماقتی که آخرین واژگان خنجرمانندت برایش به یادگار گذاشت! دسته ی خنجرت جواهرنشان بود و من یقین دارم که حتی خودت هم نفهمیدی...نفهمیدی که به نام "درک کردن" چقدر جفا کردی در حقش. و بگذار در آخر با وجودی مملو از تناقض و سرداندوهی بر جان نشسته که گمان کنم دیگر از کنج دلم رخت نخواهد بست ، بگویم ؛ علی رغم خواسته ی تو و برخلاف تو که مرا از صفحه ی گوشی ات محو کردی، من توقف خواهم کرد.ثانیه ها ، ساعت ها و حتی سالیانی متمادی. برای هر خاطره ای که بوی تو را بدهد. خاطره ی شیرینِ تلخ من. _الهه ی غم
صندوقچهٔ نامه.
نامه ات به دستم رسید.پس من هم مینویسم.شاید خطاب به دل غمبارِ رنجور خودم و شاید هم به تو ؟ ترانه ای
نامه‌ات را خواندم. نه با خشم، نه حتی با تعجب. بیشتر با آن حسِ سنگینی که آدم وقتی می‌فهمد تمام این مدت، دیده نشده، تجربه می‌کند. عجیب است؛ آدم‌ها گاهی فقط با شنیدنِ یک روایت، آن‌قدر مطمئن می‌شوند که انگار سال‌ها در متنِ زندگیِ دو نفر حضور داشته‌اند. آن‌قدر قاطع قضاوت می‌کنند که انگار درد را از نزدیک لمس کرده‌اند. درحالی‌که حقیقت، همیشه آن چیزی نیست که بلندتر گفته شده. تو فکر کردی سمتِ درستِ ماجرا ایستاده‌ای. فکر کردی داری از آدمِ زخمی دفاع می‌کنی. اما هیچ‌وقت از خودت پرسیدی شاید آن‌که ساکت‌تر بوده، فقط خسته‌تر بوده؟ شاید آن‌که عقب کشیده، بی‌رحم نبوده؛ فقط دیگر توانی برای توضیح دادن نداشته. شاید آدمی که متهم شد، تمام این مدت فقط داشت زیرِ وزنِ سوءتفاهم‌ها له می‌شد. تو از وفا گفتی، از ماندن، از صبر کردن. اما بعضی رفتن‌ها خیانت نیست. گاهی آخرین تلاشِ یک آدم برای حفظِ تکه‌ای از خودش است. گاهی انسان آن‌قدر زخمی می‌شود که دیگر حتی توانِ دفاع کردن از خودش را هم ندارد. و آن‌وقت، دیگران سکوتش را به حسابِ گناه می‌گذارند. دردناک‌ترین بخشِ ماجرا برای من نه رفتن بود، نه حتی قضاوت شدن. این بود که کسی بدون شنیدنِ سمتِ دیگرِ حقیقت، خودش را قاضیِ تمامِ ماجرا دانست. تو حکم دادی، بی‌آنکه بدانی پشتِ آن سکوت چه گذشته، پشتِ آن حذف کردن چه شب‌هایی بوده، و پشتِ آن فاصله گرفتن، چند بار فرو ریختن خوابیده بوده است. من هیچ‌وقت ادعای بی‌تقصیر بودن نکردم. اما میانِ «خطا داشتن» و «بی‌رحم بودن» فاصله‌ی زیادی‌ست. فاصله‌ای که ظاهراً کسی نخواست ببیند. شاید حق با تو باشد، شاید من هم جایی کم آوردم، شاید بهتر می‌شد، شاید باید بیشتر توضیح می‌دادم. اما آدم همیشه در نقطه‌ای که می‌شکند، بهترین تصمیمِ زندگی‌اش را نمی‌گیرد. گاهی فقط می‌خواهد از درد دور شود؛ همین. و حالا، نه می‌خواهم خودم را ثابت کنم، نه کسی را محکوم. فقط خواستم بدانی حقیقت، همیشه آن روایتی نیست که زودتر شنیده می‌شود. و آدم‌ها را نباید فقط از روی زخمی که به دیگری نشان داده‌اند شناخت؛ گاهی باید زخم‌هایی را دید که خودشان پنهان کرده‌اند. ترانه؛