از کجا پیدایت شد؟ از که نشانی باغ وجود مرا گرفتی؟
شاهتوت مرا شبانه ربودی و به کاج خودت پیوند زدی، آب روان احساسات مرا از چاه دلم بالا کشیدی و تمامش را بهپای نهال خودت ریختی، پربار که شد، کملطفی نکردی و شاخهای از آن را در باغ وجود من کاشتی و اسمش را درختِ عشق گذاشتی، تبریک میگویم جنابِ باغبان، خبرداری به شاخ و برگ درختت روز به روز اضافه میشود؟ فقط نمیدانم چرا تنها روی دوش من سنگینی میکند، سودای ساختن کلبهای درختی در سر میپرورانی یا بیخیال درخت عشقت شدهای؟
بگو ببینم، فرسنگها از اینجا دور شدهای یا پشت بوتهای پنهانی خم شدن مرا به تماشا ایستادهای؟
دیروز بالاخره تبر برداشتم، سنگین بود، اما نه به سنگینی شاخ و برگ آن درخت مزاحمت، میخواستم آن را قطع کنم، چشمهایم را ببندم و با تمام توان بر کمر درختت بکوبم؛ تبر را بالا بردم، ناگهان، آوای حریری بلبلی نغمهخوان، دستانم را لرزاند، تبر از دستم افتاد، مگر هنوز اینجا بلبلی نفس میزند؟
بهخانه برگشتم و بیخیال قطع درخت شدم، خستگی را بهانه کردم تا جلوی خودم شرمنده نشوم، مرا با خودم درانداختی؛
در من، منی پنهان شده با خیالی دیگر، یک منِ من، مگس فکرت را از دور سرم میراند و منِ دیگرم کودکانه بهدنبال پروانهی فکرت میدود.
آن منِ خوشخیال، دوباره دیدَت، مثل همیشه از دور، لبخندی نمکی به لب داشتی، به فردی که برای من غریبه بود، محکم دست دادی و برای چند نفری هم به نشانهی عرض ارادت دستت را بهروی سینه گذاشتی و رد شدی، آن منِ خوشخیال را میدانی کجا پیداکردم؟ داشت از مسیر تاریکی که در آن نشانی از تو بود، به خانه برمیگشت، چقدر عشق تو جسورش کرده، گوشش را پیچاندم، منِ عاقل مدتهاست که خودش را به نخواستن میزند، نخواستنِ تو!
اما تا تیر خلاص را سمت افکارت میگیرد، منِ خوشخیال سپرشان میشود و او را ناچار به تسلیم میکند، مگر مرا از خود گریزی هست؟
چگونه دریچهی قلبم را بهروی هرچه نشانی از تو دارد، ببندم؟ نمیدانم چشمهایم را چگونه ادب کنم تا پابهپای تو نیایند، کاش نگاهم لال شود و باتو حرف نزند، کاش آن منِ خوشخیال بمیرد، هرچه زودتر ..
ننهسرما.
خیلیها فکر میکنند شب، زمانِ استراحت است؛ اما برای من، شب، زمانِ بازگشتِ تمامِ آن خاطراتِ ممنوعه است. شب، زمانِ آن لبخندهایی است که دیگر بر لبان کسی نیست و آن نگاههایی که حالا در جای دیگری، برای کسی دیگر، درخشان است.
چقدر سخت است که بخواهی با این همه دلتنگی، آرام بخوابی. چقدر دشوار است که در میانهی این تاریکی، به دنبال ردپای او در گوشههای اتاق بگردی، در حالی که میدانی او دیگر بخشی از این فضا نیست. دلتنگی، مثل یک موجِ آرام اما بیامان است؛ گاهی آرام میآید و فقط یک سوزشِ کوچک در گلو میگذارد، و گاهی مثل طوفان، تمامِ دیوارههای قلبم را میلرزاند و مرا در میانِ سوالات بیپاسخ، غرق میکند.
میپرسم: آیا او هم در این ساعت، به من فکر میکند؟ آیا او هم در میانِ این سکوت، صدایِ ندایِ دلتنگیِ من را میشنود؟ یا اینکه او در آرامشی است که من دیگر از آن بیبهرهام؟
میدانم که عشق، گاهی مثل یک ستاره است؛ حتی وقتی که از دید، گم میشود یا پشت ابرهای تنهایی پنهان میگردد، اما نورش هنوز در اعماقِ روح ما میدرخشد. از دست دادنش، مثل از دست دادنِ بخشی از وجودم بود؛ انگار بخشی از رنگهای زندگیام را با خود برد و دنیای من را به سیاه و سفید تبدیل کرد. اما با تمام اینها، با تمام این دردی که در گلو دارم، باز هم قدردانِ آن لحظاتی هستم که او با من بود. چرا که آن عشق، حتی اگر تمام شد، مرا به انسانی تبدیل کرد که امروز، با این همه احساس، در این نیمهشب، در جستجویِ آرامش است.
-هدیه
هراسان بهسوی زیرزمین وجودم میدوم، پلههای اعصاب را یکی یکی طی کرده و دریچهی چوبی قلبم را باز میکنم، با صدای قیژ کشیدن درب، نگاهم را به لولای پوسيده در میدوزم،
آهای! کسی اینجا نیست؟
حبهی نور من کو؟ امید روزهای تاریکم؟ نیستی؟
امکان ندارد، مگس افکار در گوشم وز وز میکند، او رفته .. او .. رفته ..
نه، امکان ندارد، او همینجاست، او بیخبر نمیرود، نامه نامه!
سوی قفسهی نوشدارو میروم، ردیف دوم، پشت شیشهی همیشه سرخ، همان جای همیشگی ِنامههایش.
نه، ممکن نیست، شیشهی همیشه سرخم کجاست؟ نامهی او کجاست؟
مأیوس مینشینم، بهجای خالی او زل میزنم، عقربههای ساعت میدوند، مگس مزاحم افکار دور سرم میچرخد، اگر او نباشد من با قهوهی چشمان که روزم را آغاز کنم؟
صبح به صبح برای چهکسی کاسهای نور و فنجانی معجون عشق بیاورم؟
آه مهمانها!
چه کردید با این کهنه خانه؟ آمدید، آن هم چه آمدنی،دست خالی نه، با غمهای کادوپیچ شدهی تان.
شهد محبت نوشجان کردید و زهر کلامتان را به جامِ عشقم ریختید و تشریفتان را بردید.
ویرانم کردید خانه آبادها!
جعبهی غین میم هایم را بغل میگیرم، سنگین است، خیلی سنگین، غبار نگرفته، علیرغم تمام اسباب این خانه!
آن را به آرامی باز میکنم و غم دیگری را به او میسپارم.
غم ِرفتن او در گوشهای جا خوش میکند، و تو ای غم! همینجا میمانی، تو را از دیگر غمها جدا کردم، نترس، گرد و غبار نخواهی گرفت، هر روز به تو سر میزنم، جای خوابت بس گرم است و آرام.
ننهسرما.
هراسان بهسوی زیرزمین وجودم میدوم، پلههای اعصاب را یکی یکی طی کرده و دریچهی چوبی قلبم را باز میکنم، با صدای قیژ کشیدن درب، نگاهم را به لولای پوسيده در میدوزم،
آهای! کسی اینجا نیست؟
حبهی نور من کو؟ امید روزهای تاریکم؟ نیستی؟
امکان ندارد، مگس افکار در گوشم وز وز میکند، او رفته .. او .. رفته ..
نه، امکان ندارد، او همینجاست، او بیخبر نمیرود، نامه نامه!
سوی قفسهی نوشدارو میروم، ردیف دوم، پشت شیشهی همیشه سرخ، همان جای همیشگی ِنامههایش.
نه، ممکن نیست، شیشهی همیشه سرخم کجاست؟ نامهی او کجاست؟
مأیوس مینشینم، بهجای خالی او زل میزنم، عقربههای ساعت میدوند، مگس مزاحم افکار دور سرم میچرخد، اگر او نباشد من با قهوهی چشمان چهکسی روزم را آغاز کنم؟
صبح به صبح بهشوق دیدن چهکسی کاسهای نور و فنجانی معجون عشق بیاورم؟
آه مهمانها!
چه کردید با این کهنه خانه؟ آمدید، آن هم چه آمدنی،دست خالی نه، با غمهای کادوپیچ شدهی تان.
شهد محبت نوشجان کردید و زهر کلامتان را به جامِ عشقم ریختید و تشریفتان را بردید.
ویرانم کردید خانه آبادها!
جعبهی غین میم هایم را بغل میگیرم، سنگین است، خیلی سنگین، غبار نگرفته، علیرغم تمام اسباب این خانه!
آن را به آرامی باز میکنم و غم دیگری را به او میسپارم.
غم ِرفتن او در گوشهای جا خوش میکند، و تو ای غم! همینجا میمانی، تو را از دیگر غمها جدا کردم، نترس، گرد و غبار نخواهی گرفت، هر روز به تو سر میزنم، جای خوابت بس گرم است و آرام.
ننهسرما.
آه ای محبوب من این روزها چقدر دردآور سپری می گردد و من تنها بی تو چه رنج هایی را متحمل می شوم و در سکوت سنگی خانه باران اشک های سرازیر شده بر روی گونه هایم را با دستان سرد و نیمه جانم پاک می کنم در حالی که حتی آتش گرم حضور تو را نیز در کنارم احساس نمی کنم و چقدر سخت است و چه دلگیر این سوختن های در سکوت چنان که می دانی هیچ کس دود سوختن تو را استشمام نخواهد کرد و نخواهد فهمید که تو چگونه چنین خاکستر شدی . به آینه که می نگرم دیگر خودم را نمی شناسم و نمی دانم اگر باز هم شانس دیدار با تو را داشته باشم تو نیز مرا خواهی شناخت یا نه ، قصد آزرده کردنت را ندارم ولی در حضور تو و بارگاه عشق اعتراف می کنم که این نشناختن ها بیشتر از تاثیر بیماری بخاطر این روان آشفته و مکدر این عاشق نیمه جانت است و من هنوز پی نبردم به این که این جسم خسته نتیجه هجوم افکار تاریکم است یا این جسم نیمه جانم است که این فکرهای کابوس وار را به اتاقچه ی مهجور ذهن این عاشق حقیر تو می آورد . الا ای حال دیگر زیستن با این زنجیر ها و افگار را یاد گرفتم . هنوز آن پیراهن ها و دامن ها رو بر تن می کنم و موهایم را همچون سابق می بندم همانطور که تو دوست داشتی و یادآور می شدی وقتی نیمه باز هستند زیباترم . آری عزیز من هنوز هم زنده ام و شاید هنوز رگه هایی از حیات را در چشمان کم فروغم بیابی و می دانم با حضور تو همه چیز بسار سهل تر بر من می گذشت ولی این را بدان که من همچنان امیدوارم و منتظر به دیدن طلوع آفتاب شادی و تابیدنش بر چشمانمان در همان باغ شیراز مان که حالا در این وقت از سال بوی بهارنارنج هم می دهد و می دانم یک روز سرنوشت هم دوباره به ما رخصت دیدار خواهد داد و قول می دهم تا آن روز همه چیز درست شود .
نارسی تو .،؛
دوستان عزیزم،
امروز قلمم تلخ است و به تلخی مینویسد؛ نه از سر خشمِ زودگذر، نه از سر هیاهویی بیدلیل، بلکه از زخمی که بیصدا نشست بر دلِ من. کامِ ما را تلخ کردند و بر ما سنگهای اتهام پرتاب کردند؛ آنهم بیآنکه لحظهای بپرسند، بیآنکه اندکی درنگ کنند، بیآنکه بدانند پشتِ این سکوت، چه روزهایی گذشته و بر این دل چه راههایی رفته است.
من از مسیر آسانی نیامدهام. از روزهایی عبور کردهام که هر کدامشان میتوانست آدمی را از پا بیندازد. با آدمهای بسیاری همصحبت شدهام؛ آدمهایی با نگاهها، خصلتها و زبانهای متفاوت. تلخی شنیدهام، بیمهری دیدهام، قضاوت شدهام و گاهی حتی سکوت کردهام تا حرمت چیزی، جایی، یا کسی نشکند. اما تا امروز، اینچنین به من توهین نشده بود. تا امروز، اینگونه احساس نکرده بودم که تمامِ بودنم، تمامِ نیتهایم، و تمامِ صداقتم زیر سایهی تهمت و بیانصافی دفن شده است.
نمیدانم کار درستی کردم که او را از صفحهی گوشیام پاک کردم یا نه. شاید کسانی بگویند باید بیشتر صبر میکردم، باید توضیح میدادم، باید میماندم و باز هم تحمل میکردم. اما مگر یک انسان چقدر توان تحمل دارد؟ مگر دل آدمی تا کجا میتواند بارِ کلمات سنگین را به دوش بکشد و نشکند؟ مگر میشود هر بار زخمی شد، لبخند زد و گفت مهم نیست؟
من بیخطا نیستم. هیچگاه چنین ادعایی نداشتهام. من هم ممکن است جایی کم گذاشته باشم، جایی ندانسته رنجانده باشم، جایی آنگونه که باید، درست رفتار نکرده باشم. اما این را خطا نمیدانم که از جایی به بعد، آدم برای حفظ آرامش خود عقب بکشد. این را خطا نمیدانم که وقتی حرمتِ دلش شکسته شد، فاصله بگیرد. گاهی پاک کردنِ کسی، از سر کینه نیست؛ از سر خستگیست، از سر حفظِ حرمتِ باقیماندهی خویش است، از سر این است که آدم دیگر نمیخواهد هر بار با دیدنِ نامی، زخمی تازه در جانش باز شود.
من این نوشته را برای قضاوت دیگران نمینویسم. نمینویسم که کسی را محکوم کنم یا از خودم چهرهای بینقص بسازم. مینویسم چون بعضی دردها اگر گفته نشوند، درون آدم خانه میکنند. مینویسم چون گاهی سکوت، نه نشانهی بزرگی، که ادامهی شکستن است. و میدانم او این متن را میخواند؛ شاید امروز، شاید فردا، شاید روزی که دیگر همهچیز دیر شده باشد. پس مینویسم که بخواند.
بداند که کلمات، ساده از دهان بیرون میآیند، اما ساده از دل بیرون نمیروند. بداند که تهمت، فقط یک جمله نیست؛ گاهی سایهای میشود روی تمام خاطرهها. بداند که بیاحترامی، فقط همان لحظه تمام نمیشود؛ بعد از آن هم در ذهن آدم تکرار میشود، در سکوت، در شب، در مرورِ دوبارهی آنچه نباید گفته میشد.
و در پایان، نه نفرینی دارم، نه خشمِ بلندی. فقط یک خواهش، یک جملهی ساده از دلِ زخمی من:
کاری را که با من کردی، با دیگری مکن.
هر دلی تابِ اینهمه بیانصافی را ندارد.
هر انسانی آنقدر قوی نیست که بیصدا بشکند و باز هم لبخند بزند.
و هر رفتنی از سر بیوفایی نیست؛ گاهی آدم میرود، چون دیگر چیزی برای تحمل کردن در او باقی نمانده است.
ترانه؛
صندوقچهٔ نامه.
دوستان عزیزم، امروز قلمم تلخ است و به تلخی مینویسد؛ نه از سر خشمِ زودگذر، نه از سر هیاهویی بیدلیل،
نامه ات به دستم رسید.پس من هم مینویسم.شاید خطاب به دل غمبارِ رنجور خودم و شاید هم به تو ؟ ترانه ای که ، نجوای روحش را از طریق پل شکسته ی کلمات به _من_ رساند. شاید من ، شاید هم بی وفای دیگری!
کمی جلوتر بیا تا پچ پچ های تیره ی و بدحالمان گوش عالم را کر نکند. فقط ما بشنویم.من و تو!
اما میدانی؟ اصلا چه تفاوتی دارد دوات قلم، پرنده ی نامه ات را به کدام سو پرواز داده است ؟ آن هم وقتی که غم از دست دادن یکدیگر و شاید _کمی بیش از حد انتظار_ ناامیدی، دست های سرد و بی رحمش را بر گلوی هردویمان میفشارد؟
خودمانیم ، تو و این همه ادعای مهربانی ات وفا را چگونه معنا میکنید ؟
هیچ کداممان بی نقص نیستیم پر از عیبیم و مدام در تقلای یافتن تکه ی گم شده ی پازلمان.اما بدان که بی رحمی و بی رحمی و بی رحمی ست که در آن زمان که قطعه پازلت بالاخره پیدا شد ، چون پس از مدتی رنگ و رو رفته شد و خواست تا کمی، برای مدتی ، کنار بکشد ، برای همیشه از خودت برانی اش و متهمش کنی به بی وفایی و ظلم و غیره و غیره.
گرفتن انگشت اتهام به سوی او آسان است. و تو
مسیر ساده تر را انتخاب کردی...
این را هم میدانی؟ شاید او بارها با سردرگمی مرور کرده احساس حماقتی که آخرین واژگان خنجرمانندت برایش به یادگار گذاشت!
دسته ی خنجرت جواهرنشان بود و من یقین دارم که حتی خودت هم نفهمیدی...نفهمیدی که به نام "درک کردن" چقدر جفا کردی در حقش.
و بگذار در آخر با وجودی مملو از تناقض و سرداندوهی بر جان نشسته که گمان کنم دیگر از کنج دلم رخت نخواهد بست ، بگویم ؛ علی رغم خواسته ی تو و برخلاف تو که مرا از صفحه ی گوشی ات محو کردی، من توقف خواهم کرد.ثانیه ها ، ساعت ها و حتی سالیانی متمادی.
برای هر خاطره ای که بوی تو را بدهد. خاطره ی شیرینِ تلخ من.
_الهه ی غم
صندوقچهٔ نامه.
نامه ات به دستم رسید.پس من هم مینویسم.شاید خطاب به دل غمبارِ رنجور خودم و شاید هم به تو ؟ ترانه ای
نامهات را خواندم.
نه با خشم، نه حتی با تعجب.
بیشتر با آن حسِ سنگینی که آدم وقتی میفهمد تمام این مدت، دیده نشده، تجربه میکند.
عجیب است؛
آدمها گاهی فقط با شنیدنِ یک روایت، آنقدر مطمئن میشوند که انگار سالها در متنِ زندگیِ دو نفر حضور داشتهاند.
آنقدر قاطع قضاوت میکنند که انگار درد را از نزدیک لمس کردهاند.
درحالیکه حقیقت، همیشه آن چیزی نیست که بلندتر گفته شده.
تو فکر کردی سمتِ درستِ ماجرا ایستادهای.
فکر کردی داری از آدمِ زخمی دفاع میکنی.
اما هیچوقت از خودت پرسیدی شاید آنکه ساکتتر بوده، فقط خستهتر بوده؟
شاید آنکه عقب کشیده، بیرحم نبوده؛ فقط دیگر توانی برای توضیح دادن نداشته.
شاید آدمی که متهم شد، تمام این مدت فقط داشت زیرِ وزنِ سوءتفاهمها له میشد.
تو از وفا گفتی،
از ماندن،
از صبر کردن.
اما بعضی رفتنها خیانت نیست.
گاهی آخرین تلاشِ یک آدم برای حفظِ تکهای از خودش است.
گاهی انسان آنقدر زخمی میشود که دیگر حتی توانِ دفاع کردن از خودش را هم ندارد.
و آنوقت، دیگران سکوتش را به حسابِ گناه میگذارند.
دردناکترین بخشِ ماجرا برای من نه رفتن بود، نه حتی قضاوت شدن.
این بود که کسی بدون شنیدنِ سمتِ دیگرِ حقیقت، خودش را قاضیِ تمامِ ماجرا دانست.
تو حکم دادی،
بیآنکه بدانی پشتِ آن سکوت چه گذشته،
پشتِ آن حذف کردن چه شبهایی بوده،
و پشتِ آن فاصله گرفتن، چند بار فرو ریختن خوابیده بوده است.
من هیچوقت ادعای بیتقصیر بودن نکردم.
اما میانِ «خطا داشتن» و «بیرحم بودن» فاصلهی زیادیست.
فاصلهای که ظاهراً کسی نخواست ببیند.
شاید حق با تو باشد،
شاید من هم جایی کم آوردم،
شاید بهتر میشد،
شاید باید بیشتر توضیح میدادم.
اما آدم همیشه در نقطهای که میشکند، بهترین تصمیمِ زندگیاش را نمیگیرد.
گاهی فقط میخواهد از درد دور شود؛ همین.
و حالا،
نه میخواهم خودم را ثابت کنم،
نه کسی را محکوم.
فقط خواستم بدانی حقیقت، همیشه آن روایتی نیست که زودتر شنیده میشود.
و آدمها را نباید فقط از روی زخمی که به دیگری نشان دادهاند شناخت؛
گاهی باید زخمهایی را دید که خودشان پنهان کردهاند.
ترانه؛
صندوقچهٔ نامه.
دوستان عزیزم، امروز قلمم تلخ است و به تلخی مینویسد؛ نه از سر خشمِ زودگذر، نه از سر هیاهویی بیدلیل،
سکوت، غمِ تو را آشکار میکند! من یاد ندارم که چگونه تو را آرام کنم، یا اجازه دهم بهتان بر لبِ قلمم بوسه بزند و بگوید:((همه چیز خواهد گذشت.))
بلی، همهچیز خواهد گذشت! اما، باتحقیر، بادرد، بارنج. تا به خود بیایی، و هویتی جدید آشِکار کنی! بیخیال دیگران شوی، و در پی خودت بگردی حتی اگر ندانی او کجا به سر میبرد!
اما آهسته چیزی بگویم، انسانها حتی اگر هم قیدشان را بزنی باز هم بلد خواهند بود که چگونه از راهِ دور هم، جسم و روحِ تو را آغشته به خونِ قرمز رنگ کنند.
من هرگز به کسی نخواهم گفت که: ((صبر کن خون خشک شود، تا بیشتر عذاب بکشی.))
فریاد نخواهم کشید تا بفهمند:((اگر خون تمامِ وجودت را به احاطهی خود در آورده باشد؛ آب تنها برای او گریستن را خواهد بلد بود، نه پاک کردن را.))
اما چرا، از قرمزی خونِ احساسات و اشکهای روح، غمگینی؟ چرا از آنها لذت نمیبری؟
خون را ببوس و آنرا دفن نما، تا درختِ سیبی بروید.
و اشکِ روح را بوسه بزن، تا آزادی بر ما درود گوید!
من نمیگویم ادامه بده، یا پرقدرتتر برگرد! کلامِ من تلخ است و قلب را خواهد سوزاند.
اما اگر تو آن ققنوسِ حقیقی باشی، این را هم بلد خواهی بود تا چگونه هم آتش بگیری، هم پرواز کنی.
پرواز در انتظارِ توست و انسانها، با نیشخند دوست دارند بالهایت را بچینند!
نمیتوانند تحمل کنند در بینِ خفاشان، پروانهای وجود داشته باشد و نمیرد.
آنها برای تو آرزوی مرگ و نابودی خواهند کرد. تو را بارها و بارها آزار خواهند داد.
توهم غمگین خواهی شد. اما نابود نه.
آنها آرزو و نفرین کردن را بلدند، و تو همانی هستی که میتوانی آرزو و نفرینهای آنها را به حقانیت برسانی.
تو، پریِ آرزوهایی و تو خواهی خواست که خواستههای دیگران، در حقِ خودت چه بد یا خوب؛ محقق بشود یا نه.
پس، اگر ویران شدی، بدان خودت خواستی!
و اگر هم آباد شدی و شدی ملکهی پروانهها، این لطفِ پروردگار و خودت بود!
اگر میخواهی ویران شوی، این کلید و آن گنجینهی نابودی!
چرا که تو اگر هم به زوال برسی، باز هم آباد خواهی بود؛ چرا که پروانه شاید بالهای هزار رنگش بریده شود، اما باز هم او؛ یک پروانه است هرچند ضعیف.
شبگرد؛
این بار با زبانی قاصر برایت می نویسم چرا که دستان و چشمانم بیشتر از هر روزی خسته هستند . این بار خواندنش زمان بس طولانیای ازت نمی طلبد . عزیز راه دورم ، چندی است که روز ها بر من و شاید بر همه ی ما بس ناگوار می گذرند . از یک جایی به بعد و با سپری شدن ساعاتی از زمانی که خواب و رویاهای شیرین را دیگر نمی بینم و به درود خورشید سوزان سلام می دهم حال و هوای دل مردگی یا بهتر است بگویم روز مردگی در وجود من بیشتر و بیشتر پیشروی می کند . گویی وزنه ای سنگین بر روی سینه ی خسته ام می گذارند و بیشتر و بیشتر نفس هایم را تنگ می کنند . حس می کنم در فضای خلا گون معلق و آویزانم و گاهی حتی احساس می کنم گوی سیاهی از بلاتکلیفی در وسط سینه و در کنار قلبم است که با آن می تپد و چقدر توصیف کردن این عواطف ، صعب و دشوار است . چشم هایم هر روز بیشتر از دیروز گلبهی رنگ تر و دستانم سردتر و رخساره ام رنگ پریده تر است . زیر فشار ها و بار مسئولیت زنده ماندن در حال جان کندنم ولی نمی دانم که من پیروز این میدان خواهم شد یا سرنوشت؟ نمی دانم ولی ای کاش جور دیگری آزموده می شدم ، من یا حتی ما در این حیات فانی و ای کاش این رنجیدن ها ارزشش را داشته باشد .
نارسی تو .،؛ این بار با عشق
سلام عزیزم، امروز تلخم. تلخ چون قهوهی چشمانم.
امروز، واپسینِ عصر، تو را وداع گفتم و چندی دور شدیم از هم. دلم در هم پیچ خورده ز این. اما بیش، از آن در خود پیچیدهام که تو چشمانم را نخواندی. کسی، چیزی، کلامی نگفت که تو را چه شده؟ تو که انقدر به جستو جوی کلام و حال نگفتهی غریبانی، خود، از خود بگو باوان! نگفتی و نگفتم.
گفتی خوبی؟ گفتم خوبم. و باقی کلماتم را در داغیِ چای و قشنگی لبخندانت گُم کردم. آدمی را دیدهای که خود، رغبت به گم شدن نشان دهد؟ من دوست دارم گم شوم. دوست دارم من، من نباشم. در من، منی را گم میکنم که به دستِ منِ دیگری، کُشته نشود. دشمنتر از خود ندیدهام من!
تو را بگویم؟ از تو بگویم؟ تویی که مدعیِ کوه بودنی، قادر و توانا به چشم میآیی. گویی بیدرد، گویی قهرمان. اما من، در دقایق قبل تاریکی شب، در چشمانت غمی میبینم. غمی بزرگ. غمی وسیع. من غمت را میبینم و تو، از دیدن غمِ من میترسی. روزهای کلانیست که به چَشمها نگاه نمیکنم، نمیپرسی چرا و نمیگویم چرا. اما اینجا چرا، میگویم. چراییاش را.
چشمها خودسر و پرروئند، چون نوجوانی خوددرستپندار، مسیر خود را با پایهایی کوفته طی میکنند. من از دریچهی چشمها، روح را میبینم. تنهی زخمیِ روحی که معمولا، پشتِ پردههای گلدارِ مادربزرگ میافکنی. چه کسی رضایت دارد هر ناکسی، روحش را برهنه بیند؟
باشد، باشد. حق باتوست. شاید هم... شاید هم چون میترسم تو روح مرا برهنه ببینی، چنین نگاهم میدود روی دیوار، آشپزخانه، مادرت، درختها و پنجره و ماه و هرچه جز چشم. چشم. چشم. چه حقیرانه تلاش میکنم، چنان که انگار بخواهی شب را در پنجرهای بگنجانی. آخر من چشمها را در نهایت شب هم میبینم، روی تخته سیاهِ آسمان. فرار هم نتوان گویی.
اما عزیز من، تو هم میترسی؟ پس چه شد که من، فکر کردم، تو نمیترسی از دیدن غمِ من؟ از شنیدنش؟ چرا حرف آن که به میان میآید، سخن را به بیراهه میبری؟ چرا میگویی جَو را بر هم نزنیم؟ بله، درست است، من هم میدانم غم من، به غایتِخود قهار مزاحمیست، اما این چنین رفتار... از که خرده میگیرم؟ چه خودخواهم من. آدمها روزها و روزها در خود فرو میریزند و چون آدمکی طفلکی، در کنج دیوار و گوشهای، اشک میریزند. بعد من؟ من توقع دارم کلمه شدن غمم را کسی ببیند؟ بشنود؟ این آدمیان که غم، توانشان را بریده، مگر جای شنیدن غم را هم دارند؟
آری، درست است، خودخواهم. خودخواهیت کردهام. به طوری سخن میگویم گویی گوش بودن برای غم و لبریز شدن ز غمِ دیگری، کم کاریست! یعنی میدانم کمکاری نیستها... ولی...
آه عزیزم، چقدر یاوه و بداهه سخن میگویم. خوشحالم که این نامه، هیچگاه به دستان لطیف و غمگینت نمیرسد و من، آن را زیر صندوقچه پنهان خواهم کرد. شاید هم سوزاندم. ولی خودمانیمها... کاش چیزی از احساسات سرم نمیشد. میدانی؟
از هجوم احساس خستهام، به گمانم. اگر احساسی نبود، از اینهمه ظلم که مادامی، روانهٔ جانِ آدمی شده هم چنین پریشان و دلخور نبودم، چنینی بیصدا فریاد سر نمیدادم و چنین بین کلمات مغمومم، پنهان شدن نمیگزیدم. اما میبینی؟ احساسات امانم را بریدهاند. از هجوم احساسات، خستهام.
این نامه را بین غمهایم پنهان خواهم کرد.
دلتنگِ تو، آیدا.
جانِ من ، سلام .
صبحگاهی که در خلوتِ آینه، چشمم به سپیدیِ تارِ مویی افتاد، نه که نگارِ زمان، که داغِ نبودِ تو بر جانم نشست. انگار که نقشِ نخستینِ جدایی، بر دفترِ جوانیام رقم خورد؛ جدایی نه از آنِ دلبرِ نیامده، که از آنِ دلبرِ رفته. آری، رفتهای، نه از این جهان، که از این دایرهیِ نزدیک. و فاصلهیِ میانِ ما، نه به قامتِ گامها، که به عمقِ حسرتها سنجیده میشود.
این مویِ سپید، گواه است بر شبهایِ بیتابی، بر روزهایی که در انتظارِ حضوری، عُمرم به سر رفت. گواه است بر دستی که در طلبِ دستِ تو، رو به آسمان دراز شد و جز هوا، چیزی نیافت. گواه است بر صدایی که در نجوایِ باد، نامِ تو را جست و پژواکِ آن، تنهاییِ مرا فریاد کرد.
محبوب من ؛ این دوری، چون خنجری است زهرآگین بر قلبِ پروانهیِ مشتاق. گویی که پرواز کردهام تا به باغِ حضورت رسم، اما پیش از رسیدن، بالهایم در تندبادِ فراق، شکستهاند. تو همینجایی، اما فاصلهیِ تو، به اندازهیِ تمامِ راههایِ نرفته، به اندازهیِ تمامِ حرفهایِ ناگفته، پهناور است.
کاش این تارِ مویِ سپید، آخرین نشانِ اندوهِ فراق باشد. کاش با بازگشتِ تو، این نشانهها نیز رنگِ باختند و قصهیِ عشقِ ما، نه با تلخیِ دوری، که با حلاوتِ وصال، دوباره آغاز شود.
میدانم که هستی، و همین دانستن، گاهی تلخترین زهرِ انتظار است. چون میدانم چه دارم و چه ندارم. میدانم که تویی، اما نه آنطور که باید، نه آنطور که دل میخواهد.
با قلبی که در آرزویِ وصال، میتپد،
و روحی که در انتظارِ تو،از همیشه،عاشقتر است؛ هدیهِ تو .