سلام عزیزم، امروز تلخم. تلخ چون قهوهی چشمانم.
امروز، واپسینِ عصر، تو را وداع گفتم و چندی دور شدیم از هم. دلم در هم پیچ خورده ز این. اما بیش، از آن در خود پیچیدهام که تو چشمانم را نخواندی. کسی، چیزی، کلامی نگفت که تو را چه شده؟ تو که انقدر به جستو جوی کلام و حال نگفتهی غریبانی، خود، از خود بگو باوان! نگفتی و نگفتم.
گفتی خوبی؟ گفتم خوبم. و باقی کلماتم را در داغیِ چای و قشنگی لبخندانت گُم کردم. آدمی را دیدهای که خود، رغبت به گم شدن نشان دهد؟ من دوست دارم گم شوم. دوست دارم من، من نباشم. در من، منی را گم میکنم که به دستِ منِ دیگری، کُشته نشود. دشمنتر از خود ندیدهام من!
تو را بگویم؟ از تو بگویم؟ تویی که مدعیِ کوه بودنی، قادر و توانا به چشم میآیی. گویی بیدرد، گویی قهرمان. اما من، در دقایق قبل تاریکی شب، در چشمانت غمی میبینم. غمی بزرگ. غمی وسیع. من غمت را میبینم و تو، از دیدن غمِ من میترسی. روزهای کلانیست که به چَشمها نگاه نمیکنم، نمیپرسی چرا و نمیگویم چرا. اما اینجا چرا، میگویم. چراییاش را.
چشمها خودسر و پرروئند، چون نوجوانی خوددرستپندار، مسیر خود را با پایهایی کوفته طی میکنند. من از دریچهی چشمها، روح را میبینم. تنهی زخمیِ روحی که معمولا، پشتِ پردههای گلدارِ مادربزرگ میافکنی. چه کسی رضایت دارد هر ناکسی، روحش را برهنه بیند؟
باشد، باشد. حق باتوست. شاید هم... شاید هم چون میترسم تو روح مرا برهنه ببینی، چنین نگاهم میدود روی دیوار، آشپزخانه، مادرت، درختها و پنجره و ماه و هرچه جز چشم. چشم. چشم. چه حقیرانه تلاش میکنم، چنان که انگار بخواهی شب را در پنجرهای بگنجانی. آخر من چشمها را در نهایت شب هم میبینم، روی تخته سیاهِ آسمان. فرار هم نتوان گویی.
اما عزیز من، تو هم میترسی؟ پس چه شد که من، فکر کردم، تو نمیترسی از دیدن غمِ من؟ از شنیدنش؟ چرا حرف آن که به میان میآید، سخن را به بیراهه میبری؟ چرا میگویی جَو را بر هم نزنیم؟ بله، درست است، من هم میدانم غم من، به غایتِخود قهار مزاحمیست، اما این چنین رفتار... از که خرده میگیرم؟ چه خودخواهم من. آدمها روزها و روزها در خود فرو میریزند و چون آدمکی طفلکی، در کنج دیوار و گوشهای، اشک میریزند. بعد من؟ من توقع دارم کلمه شدن غمم را کسی ببیند؟ بشنود؟ این آدمیان که غم، توانشان را بریده، مگر جای شنیدن غم را هم دارند؟
آری، درست است، خودخواهم. خودخواهیت کردهام. به طوری سخن میگویم گویی گوش بودن برای غم و لبریز شدن ز غمِ دیگری، کم کاریست! یعنی میدانم کمکاری نیستها... ولی...
آه عزیزم، چقدر یاوه و بداهه سخن میگویم. خوشحالم که این نامه، هیچگاه به دستان لطیف و غمگینت نمیرسد و من، آن را زیر صندوقچه پنهان خواهم کرد. شاید هم سوزاندم. ولی خودمانیمها... کاش چیزی از احساسات سرم نمیشد. میدانی؟
از هجوم احساس خستهام، به گمانم. اگر احساسی نبود، از اینهمه ظلم که مادامی، روانهٔ جانِ آدمی شده هم چنین پریشان و دلخور نبودم، چنینی بیصدا فریاد سر نمیدادم و چنین بین کلمات مغمومم، پنهان شدن نمیگزیدم. اما میبینی؟ احساسات امانم را بریدهاند. از هجوم احساسات، خستهام.
این نامه را بین غمهایم پنهان خواهم کرد.
دلتنگِ تو، آیدا.
جانِ من ، سلام .
صبحگاهی که در خلوتِ آینه، چشمم به سپیدیِ تارِ مویی افتاد، نه که نگارِ زمان، که داغِ نبودِ تو بر جانم نشست. انگار که نقشِ نخستینِ جدایی، بر دفترِ جوانیام رقم خورد؛ جدایی نه از آنِ دلبرِ نیامده، که از آنِ دلبرِ رفته. آری، رفتهای، نه از این جهان، که از این دایرهیِ نزدیک. و فاصلهیِ میانِ ما، نه به قامتِ گامها، که به عمقِ حسرتها سنجیده میشود.
این مویِ سپید، گواه است بر شبهایِ بیتابی، بر روزهایی که در انتظارِ حضوری، عُمرم به سر رفت. گواه است بر دستی که در طلبِ دستِ تو، رو به آسمان دراز شد و جز هوا، چیزی نیافت. گواه است بر صدایی که در نجوایِ باد، نامِ تو را جست و پژواکِ آن، تنهاییِ مرا فریاد کرد.
محبوب من ؛ این دوری، چون خنجری است زهرآگین بر قلبِ پروانهیِ مشتاق. گویی که پرواز کردهام تا به باغِ حضورت رسم، اما پیش از رسیدن، بالهایم در تندبادِ فراق، شکستهاند. تو همینجایی، اما فاصلهیِ تو، به اندازهیِ تمامِ راههایِ نرفته، به اندازهیِ تمامِ حرفهایِ ناگفته، پهناور است.
کاش این تارِ مویِ سپید، آخرین نشانِ اندوهِ فراق باشد. کاش با بازگشتِ تو، این نشانهها نیز رنگِ باختند و قصهیِ عشقِ ما، نه با تلخیِ دوری، که با حلاوتِ وصال، دوباره آغاز شود.
میدانم که هستی، و همین دانستن، گاهی تلخترین زهرِ انتظار است. چون میدانم چه دارم و چه ندارم. میدانم که تویی، اما نه آنطور که باید، نه آنطور که دل میخواهد.
با قلبی که در آرزویِ وصال، میتپد،
و روحی که در انتظارِ تو،از همیشه،عاشقتر است؛ هدیهِ تو .
ایام بهکام عزیزمن !
امیدوارم در این کشاکشِ زندگی، که روزها ناگوار و غمبار است، دلیلی تازه برای ادامهدادن در آستین داشتهباشی.
راستش را بخواهی تو همان دلیلِ منی؛ دلیلی به شیرینیِ حبهی قند تهِ استکان - که شیرینیاش را دیر نشان میدهد. دلیلی به گوارایی شربت بیدمشک در ظهرهایِ شرجی و تابستانیِ خطهی جنوب، دلیلی به زیباییِ رنگ سفیدِ دلانگیز، دلیلی به لذت کشو قوسی طولانی در زمانِ پلک از خواب شستن، به خنکیِ نفسِ صبا در پائیز، به خوشنوازیِ طنینِ خشخشِ اوراق آتشینرنگِ هنگامهی زردپوشیِ جهان.
و هزاران هزار دلیل شیرین و لذتبخش که زبان، از بیانِ آن ناتوان و عاجز میباشد.
و اما عزیزِدورم، از برای همین دلایل است که میخواهم مراقبِ خودَت باشی !
بله، میدانم گفتن اینجمله مضحک و مُلَطَّف است؛ چرا که نه تنها تو، بلکه ما هم ناتوانیم در بسامان کردنِ اوضاع.
اما این جمله را بپذیر؛ چرا که خجل میشوم از گفتن اینکه مواظب باش و نمیر، چون نمیدانم اگر گردو غبار حضورت را روزی احساس نکنم، چگونه قرار است دوام بیاورم. اگر قهوهی چشمانت را نبینم، تاریکی و غم سراسر وجودم را احاطه میکند و تا آنجا که من در آن غرق نشوم دست بردارنیست.
پس مواظب باش، باش و بمان برای روزهایِ پر بغضی که رایحهای جز عِطر حضورت و آغوشی جز تو را - برایِ مدت طولانی - نمیخواهم.
-
روحاء نوشت/ ء.
دلبندم،اینکه پس از مدتها و با هزاران سختی، خبری از تو رسید،موجبِ دلگرمی و دلآرامیِ من شد. و اما این پیغام تو، همان «دلیلی» است که آدمی را از ورطهی دردهای جسمی و رنجهای روانی برمیکشد؛نه با فریاد، که با روشنایی. این روزها درد دارم، و جسمم بیقرار است؛نمیخواهم جزئیاتش را بگویم، فقط میخواهم بدانی چرا گاهی کمجانم.
و اینکه وقتی تو مینویسی، همان روشناییست که دوباره بلندم میکند . گفتی مواظب باشم؛مراقبتر و محتاطتر زندگی کنم،و من هم میخواهم که باشم،آری، باشم تا غبارِ روزگار، ردِّ آغوشِ گرم تو را از یادم نبرد.پس ای که تو نیز دلیلِ من برای زیستن هستی،با تو میمانم تا شاید با هم به گذشته بازگردیم؛به همان روزها که هنوز زندهتر بودیم.در میانِ پیچکِ موسیقی و نجوایِ خیال قدم خواهیم زد،دستِ احساس را خواهیم گرفت و به ساحلِ خاطراتمان خواهیم رفت.به نجوایِ امواجِ رویاهایمان گوش خواهیم سپرد و باز هم در چشمهای هم، خودمان را خواهیم یافت . شاید باز هم قلبهای یکدیگر را بیابیم و به آشیانِ آرزوهایمان بازگردیم؛
همانجا که هنوز، «دوستت دارم»هایمان هجرانی نداشت.
نارسی تو .،؛
لاجرم مینویسم/ می نویسم تا زنده بمانم؛
از گرمای سوزان خورشید در بهاری که شکوفه هایش،جان دادند
از ستاره کم سویی که کبر بی اندازه کهکشان،نور بی فروغش را به یغما برد.
از شبانگاهان که پگاه را به دار آویخت
از فرهادی که در پی شیرین کردن زندگی اش ،سر به بیابان گذاشت.
نمیدانم چه بگویم، از روزهای ملال انگیز این آدمک آشفته حال یا رویاهای واهی سبز
واهی؟ سبز؟
غایت حقیقت ، نهال کوچک امیدم را آخته؟
از خطوط کج و معوج جزوه های ریاضی بنویسم؟!
در این وادی،فغان،جهان را به پوچ آغشته کرد و با هیچ معنایش بخشید.
ابدیت چنان بی رحمانه به تاراج رفت؛که تارهای درهم تنیده،فقط گره های کوری شدند،برای گشوده نشدن غم های فاخته
محو بود و دست نیافتنی
با شکوه ، سرو قد ، سبز فکر ، خوش خیال و گرم رو
شبح اوهام مشقت وارم را میگویم ؛
خسته از بودن های بدون زیستن
خسته از بقایی که به فنا میرود
وقسم به عدم ،که وجودیت، من را زنجیر کرده به آرزوهای مبهمم
من خسته ام؛ خسته از زندگی
-مبینا؛
-یکی از قشنگترین چیزایی که تو این چند روزِ اخیر بهش برخوردم این عکسِ شاید به ظاهر ساده بود اما...اما قد چند دقیقهی طولانی من رو به فکر واداشت.
آقای نادر ابراهیمی همیشه برام عزیز و بزرگ بودن و عمیقا دلم خواست بیشتر و بیشتر ازشون بخونم
آخه یه آدمچقدر میتونه قشنگ باشه؟:)
ولی چرا فکر؟
راستش من در واقع هیچوقت الگوی مشخصی نداشتم.
هیچوقت از هیچکس برای خودم بت نساختم. چون همهی انسانها بلا استثنا در کنار ویژگیهای خوبشون بدیهایی هم دارن و هیچکس مطلقا کامل نیست!
و من فقط از لابهلای کلی ویژگی و خوبی و بدی آدمها سعی میکنم چیزایی که به نظرم بهترینن رو بیرون بکشم و بعد تلاش کنم روی اون ملاک شخصیتی یا رفتاری تمرکز کنم.
پس آدمهای زیادی ممکنه تحت عنوان الگوم باشن و محدود به یک نفر نیست!
ولی از بعضیها نمیشه ساده گذشت آدمیزاد! متوجهی؟ بعضیها اونقدر زیبان و روح بزرگی دارن که اصلا نمیشه با شیفتگی به تماشاشون نشست یا ساعتها راجع بهشون نخوند و ننوشت و یاد نگرفت. آدمهای حسابی!
- نیاز .
این روزها عجیب ویرانم،چنان بیچاره ای در زیرِ آوار...من نیز همین گونه زیر آوار افکار و احساساتم فروریخته ام.
اخیرا به گونه ای بودم و به شکلی سپری شده که گویی چیزی مبهم در من مُرده من،در سوگِ چیزی هستم..شاید تو باشی،خدا بیامرزدت که مرده ای اما در سلول هایم نفس میکشی!
در حوالیِ این روزها،انگار غم و اندوه تنگ مرا به آغوش گرفته و رهایم نمیکند،چرا که هر نفس چیزی جز آهِ جانسوز و غمِ جانگذار نیست.
ذهنم پر از خالیست،پر از حرف برای گفتن و بی حرفی برای گفتن،از این غم گریزانم و بیچاره من که به هرجا پناه میبرم او زودتر از من آنجاست..!
هر صبح با اشک،چهره میشوییم و غبارِ اندوهی که بر جانم نهادی زدوده نمیشود و بغضی که در گلویم کاشتی در گلویم نشسته و با خنجری که تو به دستش دادهای بیرحم میخراشد.
شاید..شاید به سوگِ خود نشسته و بیخبر از مرگِ خویشم،و خدا داند که خود را در کجای این کالبدِ فرسوده دفن کرده ام...شاید مرده باشم،پیش از اینکه مرده باشم،پیش از اینکه مرا بمیرانی..!
به راستی که هیچکس به زیبایی تو از کشتارِ عشقِ من اثری فاخر به جا نگذاشته است.
خسته ام،از اینکه ذوقهایم کور و خوشحالی ها گم شده اند و عشق مرا رها کرده و امید به زندگی جایی میانِ رنج و افکار دست از دستم کشیده و اکنون منم که دستم به هیچ جا بند نیست.
باور کن،باور کن که غمت مرا تسخیر کرده و نفس کشیدن را برایم سخت!
عزیزِ دورم،فاصله ها امان نمیدهند،وگرنه میآمدم و رو به رویت می ایستادم و تنها نگاهم را به نگاهت میدوختم،خودت میفهمیدی که تا چه اندازه خسته ام،خسته و مُرده.
دلمرگ شده ام،نمیدانم چگونه از خودم دور کنم افکار و احساساتِ گره خورده به تورا که از هم گسیخته اند...نمیدانم چگونه به این دلِ لاکردار بفهمانم که..که نیستی و قرار هم نیست باشی؛دل است،زبانِ آدمیزاد نمیفهمد،میگویی چه کنم؟!
یقه اش را بگیرم و بگویم دست بردار؟بگویم رها کن؟نه جانم..نمیفهمد،حالیاش نمیشود،حالی اش نمیشود که کسی انتظارش را نمیکشد،مدام با خودش میگوید:خب..مگر چیزِ زیادی خواسته بودم؟!اینکه کنجی آرام بنشینیم و قهوه ی دوست داشتنی ات را بنوشیم و تلخی اش کاممان را شیرین کند و بعد...ولش کن،گفتنش لطفی ندارد و این ها چیزی نیست در برابر لحظاتی که من و تو از سر گذرانده ایم و زمان دستش را بر دهانش گذاشته که مبادا خلوتمان را بهم بریزد.
امروز که این نامه را مینویسم به خوبی باخبرم که چقدر دور و محالی،اما باور کن که جز نوشتن کاری از دستم نمیآید،دلتنگیِ لعنتی که هر روز سعی میکردم یک سیلی نثارش کنم و خاموش و کتمانش کنم،امروز بر من چیره شده و راهی برایم نگذاشته،میآید و ضعفم را به رخم میکشد.
دوری و محال،محالِ دورِ من!
اگر روزی به سراغم آمدی و در را کوبیدی و کسی نگشود مرا ببخش،بدان که خیلی سعی کردم زنده بمانم اما مرگ مرا یافت و بوسه اش را به لب های گلگونم نهاد؛
اما به هرحال کلید را زیرِ گلدان شمعدانیِ سفید گذاشته ام،بیا..
بیا و مرا زندگی کن،مرا نفس بکش،و اگر زنده بودم مرا بمیران..و آه که چه زیباست به دستانِ تو مُردن.
بیا و بمان،قدرِ نوشیدنِ یک فنجان قهوه بمان،حتی اگر به قصدِ مرگم قدم بر چشمانم میگذاری بیا،عیبی ندارد
بیا و ببین که من چگونه انگشتانِ آغشته به مرگت را به دهانم نزدیك میکنم و سر انگشتانِ بلندت را بوسه مینشانم.
راستی...معذرت میخواهم،چرندیاتم علتی جز دلتنگی ندارد،فراموش کرده بودم که به زودی انتخاب خواهی کرد که سهمِ که باشی!
به هرحال«آدم به آدم میرسد،ما کوهبودیم» و فرو ریختیم،در اوجِ بهارِ جوانی امان.
اما عزیزِ من!دیگر نمیخواهم بنویسم،چرا که دستِ من نیست که موضوعِ نوشتار را تغییر دهم،من فقط میتوانم از تو خوب بنویسم..اما نباید بنویسم؛میبایست من بعد به دنبالِ مضمون تازه ای برای نوشته ها و اشعارم باشم..مضمونِ تازه برای زندگی ام..اما آن مضمون نبایست تو باشی،هرگز،هرگز!
نامه به درازا کشید،شرمسارم که چشمانِ مبارکت آزرده گشت و کلامِ آخر:
از عشق توبه نمودهایم و ناکام به آغوشِ مادرمان تنهایی بازگشته ایم و باز هم نفرین بر من و ننگی که از این خاطره بر جانم مانده.
- آرام
نمیدانم چطور شروعش کردم ... همانطور که نمیدانم چطور تمامش کردم ... فقط میدانم در این گیر و دار و کشمکش قلب نیمه جان من دو نیم شد ، یکی نزد من ، یکی نزد تو !
همه چیز این ماجرا را گردن می گرم . مگر چند تن دیگر برای من «تو» می شود ؟ مگر چند بار دیگر میتوانم کس دیگری را گل لاله عباسی بخوانم ؟ :)
شرمسارم ! و سرافکنده در برابر این نیمه دلی که برایم گذاشتی ... سرافکنده در برابر این من بی مقدارِ تقصیر کار که دل نازک تو را رنجاند ! که محبوبم را از من گریزان کرد ...
یعنی قلب کوچک تو مرا خواهد بخشید ؟! :) یک سال و یک ماه و یازده روز و اندی ساعت میشود که فرصت مصاحبت با تو از زندگی ام رفته و تو چه میدانی که شدت درد آن چقدر است ؟
نمیدانم دیر شده یا نوشدارو هنوز هم مرحم میشود ... ولی تمام این «جهان بی ذوق که مرا با تو ندید» را زیر پا می گذارم ، تو را میجویم ، دستت را می گیرم و از تو میپرسم :
آیا قلب کوچک تو مرا خواهد بخشید ؟ :)
_ ME vs ME
به گمانم او هیچگاه عمقِ ویرانی را نفهمید.
من همانی بودم که تمام عشق و محبتم را زیر پاهایش ریختم و او؟ پا نهاد روی آنهمه عشق و محبت.
همانی که قلبش را به چشمانِ او سپرد و زمانیکه دور شد دید سینهاش از حجم تپندهای که احساسات را درون خود جای میدهد تهیست.
من دلم را به او دادم و او خنجری در قلبم فرو کرد. سالها با دردِ آن خنجر خو گرفتم و به آن عادت کردم.
از او فقط خنجری به یادگار ماند، خنجری که به آن وابسته شدم و جزئی از وجودم شد.
خنجری که بیرون آوردن و التیام دادن به زخمش ناممکن بود. مگر میشود؟ میشود که جزئی از وجودم را بیرون بیاندازم؟
میشود که به تنها چیزی که از او دارم پشت کنم؟
ناشِناس؛
گاهی دوستش داشتم.
تماشایش میکردم و زجر میکشیدم.
گاهی که اطرافم نبود، نفسم بند میآمد و تنگی دنیا، استخوان هایم را سخت میفشرد.
وقتی که سَرِ ذوق بود، چشم از او میگرفتم و عُنُق میشدم که:"چرا باید برای همه بخندد."
حال آنکه من صاحب لبخند هایش و دلیل شوقش نبودم.
اصلا از همانجا شروع شد.
همانجایی که دریافتم برای خنداندن چشم های عسلی و روشنش، کافی نیستم.
آینه به رویم آورد جالب نبودنم را!
وقتی که زبان به کام میگرفت و آسمانش ابری میشد، ساکت تر و دور تر میشدم که:" خندهاش برای من نبود و غمش نیز..."
حال آنکه من صاحب غم هایش و شانه ای برای تکیه اش نبودم.
من بهانه بودم و او استدلال.
من سایه بودم و او وجود.
من نبودم و او معنای هستی.
تنها یک توصیف از خود، به زبان او به یاد دارم.
" تو آرامی!"
حال آنکه او صدای آشفتگی مرا نمی شنید.
حال آنکه سایه ها صدا ندارند.
گاهی دوستش داشتم.
تنها گاهی و گاهی ها، کوتاه اند و از یاد میروند.
-آبان-
به گمانم او هیچگاه عمقِ ویرانی را نفهمید.
من همانی بودم که تمام عشق و محبتم را زیر پاهایش ریختم و او؟ پا نهاد روی آنهمه عشق و محبت.
همانی که قلبش را به چشمانِ او سپرد و زمانیکه دور شد دید سینهاش از حجم تپندهای که احساسات را درون خود جای میدهد تهیست.
من دلم را به او دادم و او خنجری در قلبم فرو کرد. سالها با دردِ آن خنجر خو گرفتم و به آن عادت کردم.
از او فقط خنجری به یادگار ماند، خنجری که به آن وابسته شدم و جزئی از وجودم شد.
خنجری که بیرون آوردن و التیام دادن به زخمش ناممکن بود. مگر میشود؟ میشود که جزئی از وجودم را بیرون بیاندازم؟
میشود که به تنها چیزی که از او دارم پشت کنم؟
ناشِناس؛