دلبندم،اینکه پس از مدتها و با هزاران سختی، خبری از تو رسید،موجبِ دلگرمی و دلآرامیِ من شد. و اما این پیغام تو، همان «دلیلی» است که آدمی را از ورطهی دردهای جسمی و رنجهای روانی برمیکشد؛نه با فریاد، که با روشنایی. این روزها درد دارم، و جسمم بیقرار است؛نمیخواهم جزئیاتش را بگویم، فقط میخواهم بدانی چرا گاهی کمجانم.
و اینکه وقتی تو مینویسی، همان روشناییست که دوباره بلندم میکند . گفتی مواظب باشم؛مراقبتر و محتاطتر زندگی کنم،و من هم میخواهم که باشم،آری، باشم تا غبارِ روزگار، ردِّ آغوشِ گرم تو را از یادم نبرد.پس ای که تو نیز دلیلِ من برای زیستن هستی،با تو میمانم تا شاید با هم به گذشته بازگردیم؛به همان روزها که هنوز زندهتر بودیم.در میانِ پیچکِ موسیقی و نجوایِ خیال قدم خواهیم زد،دستِ احساس را خواهیم گرفت و به ساحلِ خاطراتمان خواهیم رفت.به نجوایِ امواجِ رویاهایمان گوش خواهیم سپرد و باز هم در چشمهای هم، خودمان را خواهیم یافت . شاید باز هم قلبهای یکدیگر را بیابیم و به آشیانِ آرزوهایمان بازگردیم؛
همانجا که هنوز، «دوستت دارم»هایمان هجرانی نداشت.
نارسی تو .،؛
لاجرم مینویسم/ می نویسم تا زنده بمانم؛
از گرمای سوزان خورشید در بهاری که شکوفه هایش،جان دادند
از ستاره کم سویی که کبر بی اندازه کهکشان،نور بی فروغش را به یغما برد.
از شبانگاهان که پگاه را به دار آویخت
از فرهادی که در پی شیرین کردن زندگی اش ،سر به بیابان گذاشت.
نمیدانم چه بگویم، از روزهای ملال انگیز این آدمک آشفته حال یا رویاهای واهی سبز
واهی؟ سبز؟
غایت حقیقت ، نهال کوچک امیدم را آخته؟
از خطوط کج و معوج جزوه های ریاضی بنویسم؟!
در این وادی،فغان،جهان را به پوچ آغشته کرد و با هیچ معنایش بخشید.
ابدیت چنان بی رحمانه به تاراج رفت؛که تارهای درهم تنیده،فقط گره های کوری شدند،برای گشوده نشدن غم های فاخته
محو بود و دست نیافتنی
با شکوه ، سرو قد ، سبز فکر ، خوش خیال و گرم رو
شبح اوهام مشقت وارم را میگویم ؛
خسته از بودن های بدون زیستن
خسته از بقایی که به فنا میرود
وقسم به عدم ،که وجودیت، من را زنجیر کرده به آرزوهای مبهمم
من خسته ام؛ خسته از زندگی
-مبینا؛
-یکی از قشنگترین چیزایی که تو این چند روزِ اخیر بهش برخوردم این عکسِ شاید به ظاهر ساده بود اما...اما قد چند دقیقهی طولانی من رو به فکر واداشت.
آقای نادر ابراهیمی همیشه برام عزیز و بزرگ بودن و عمیقا دلم خواست بیشتر و بیشتر ازشون بخونم
آخه یه آدمچقدر میتونه قشنگ باشه؟:)
ولی چرا فکر؟
راستش من در واقع هیچوقت الگوی مشخصی نداشتم.
هیچوقت از هیچکس برای خودم بت نساختم. چون همهی انسانها بلا استثنا در کنار ویژگیهای خوبشون بدیهایی هم دارن و هیچکس مطلقا کامل نیست!
و من فقط از لابهلای کلی ویژگی و خوبی و بدی آدمها سعی میکنم چیزایی که به نظرم بهترینن رو بیرون بکشم و بعد تلاش کنم روی اون ملاک شخصیتی یا رفتاری تمرکز کنم.
پس آدمهای زیادی ممکنه تحت عنوان الگوم باشن و محدود به یک نفر نیست!
ولی از بعضیها نمیشه ساده گذشت آدمیزاد! متوجهی؟ بعضیها اونقدر زیبان و روح بزرگی دارن که اصلا نمیشه با شیفتگی به تماشاشون نشست یا ساعتها راجع بهشون نخوند و ننوشت و یاد نگرفت. آدمهای حسابی!
- نیاز .
این روزها عجیب ویرانم،چنان بیچاره ای در زیرِ آوار...من نیز همین گونه زیر آوار افکار و احساساتم فروریخته ام.
اخیرا به گونه ای بودم و به شکلی سپری شده که گویی چیزی مبهم در من مُرده من،در سوگِ چیزی هستم..شاید تو باشی،خدا بیامرزدت که مرده ای اما در سلول هایم نفس میکشی!
در حوالیِ این روزها،انگار غم و اندوه تنگ مرا به آغوش گرفته و رهایم نمیکند،چرا که هر نفس چیزی جز آهِ جانسوز و غمِ جانگذار نیست.
ذهنم پر از خالیست،پر از حرف برای گفتن و بی حرفی برای گفتن،از این غم گریزانم و بیچاره من که به هرجا پناه میبرم او زودتر از من آنجاست..!
هر صبح با اشک،چهره میشوییم و غبارِ اندوهی که بر جانم نهادی زدوده نمیشود و بغضی که در گلویم کاشتی در گلویم نشسته و با خنجری که تو به دستش دادهای بیرحم میخراشد.
شاید..شاید به سوگِ خود نشسته و بیخبر از مرگِ خویشم،و خدا داند که خود را در کجای این کالبدِ فرسوده دفن کرده ام...شاید مرده باشم،پیش از اینکه مرده باشم،پیش از اینکه مرا بمیرانی..!
به راستی که هیچکس به زیبایی تو از کشتارِ عشقِ من اثری فاخر به جا نگذاشته است.
خسته ام،از اینکه ذوقهایم کور و خوشحالی ها گم شده اند و عشق مرا رها کرده و امید به زندگی جایی میانِ رنج و افکار دست از دستم کشیده و اکنون منم که دستم به هیچ جا بند نیست.
باور کن،باور کن که غمت مرا تسخیر کرده و نفس کشیدن را برایم سخت!
عزیزِ دورم،فاصله ها امان نمیدهند،وگرنه میآمدم و رو به رویت می ایستادم و تنها نگاهم را به نگاهت میدوختم،خودت میفهمیدی که تا چه اندازه خسته ام،خسته و مُرده.
دلمرگ شده ام،نمیدانم چگونه از خودم دور کنم افکار و احساساتِ گره خورده به تورا که از هم گسیخته اند...نمیدانم چگونه به این دلِ لاکردار بفهمانم که..که نیستی و قرار هم نیست باشی؛دل است،زبانِ آدمیزاد نمیفهمد،میگویی چه کنم؟!
یقه اش را بگیرم و بگویم دست بردار؟بگویم رها کن؟نه جانم..نمیفهمد،حالیاش نمیشود،حالی اش نمیشود که کسی انتظارش را نمیکشد،مدام با خودش میگوید:خب..مگر چیزِ زیادی خواسته بودم؟!اینکه کنجی آرام بنشینیم و قهوه ی دوست داشتنی ات را بنوشیم و تلخی اش کاممان را شیرین کند و بعد...ولش کن،گفتنش لطفی ندارد و این ها چیزی نیست در برابر لحظاتی که من و تو از سر گذرانده ایم و زمان دستش را بر دهانش گذاشته که مبادا خلوتمان را بهم بریزد.
امروز که این نامه را مینویسم به خوبی باخبرم که چقدر دور و محالی،اما باور کن که جز نوشتن کاری از دستم نمیآید،دلتنگیِ لعنتی که هر روز سعی میکردم یک سیلی نثارش کنم و خاموش و کتمانش کنم،امروز بر من چیره شده و راهی برایم نگذاشته،میآید و ضعفم را به رخم میکشد.
دوری و محال،محالِ دورِ من!
اگر روزی به سراغم آمدی و در را کوبیدی و کسی نگشود مرا ببخش،بدان که خیلی سعی کردم زنده بمانم اما مرگ مرا یافت و بوسه اش را به لب های گلگونم نهاد؛
اما به هرحال کلید را زیرِ گلدان شمعدانیِ سفید گذاشته ام،بیا..
بیا و مرا زندگی کن،مرا نفس بکش،و اگر زنده بودم مرا بمیران..و آه که چه زیباست به دستانِ تو مُردن.
بیا و بمان،قدرِ نوشیدنِ یک فنجان قهوه بمان،حتی اگر به قصدِ مرگم قدم بر چشمانم میگذاری بیا،عیبی ندارد
بیا و ببین که من چگونه انگشتانِ آغشته به مرگت را به دهانم نزدیك میکنم و سر انگشتانِ بلندت را بوسه مینشانم.
راستی...معذرت میخواهم،چرندیاتم علتی جز دلتنگی ندارد،فراموش کرده بودم که به زودی انتخاب خواهی کرد که سهمِ که باشی!
به هرحال«آدم به آدم میرسد،ما کوهبودیم» و فرو ریختیم،در اوجِ بهارِ جوانی امان.
اما عزیزِ من!دیگر نمیخواهم بنویسم،چرا که دستِ من نیست که موضوعِ نوشتار را تغییر دهم،من فقط میتوانم از تو خوب بنویسم..اما نباید بنویسم؛میبایست من بعد به دنبالِ مضمون تازه ای برای نوشته ها و اشعارم باشم..مضمونِ تازه برای زندگی ام..اما آن مضمون نبایست تو باشی،هرگز،هرگز!
نامه به درازا کشید،شرمسارم که چشمانِ مبارکت آزرده گشت و کلامِ آخر:
از عشق توبه نمودهایم و ناکام به آغوشِ مادرمان تنهایی بازگشته ایم و باز هم نفرین بر من و ننگی که از این خاطره بر جانم مانده.
- آرام
نمیدانم چطور شروعش کردم ... همانطور که نمیدانم چطور تمامش کردم ... فقط میدانم در این گیر و دار و کشمکش قلب نیمه جان من دو نیم شد ، یکی نزد من ، یکی نزد تو !
همه چیز این ماجرا را گردن می گرم . مگر چند تن دیگر برای من «تو» می شود ؟ مگر چند بار دیگر میتوانم کس دیگری را گل لاله عباسی بخوانم ؟ :)
شرمسارم ! و سرافکنده در برابر این نیمه دلی که برایم گذاشتی ... سرافکنده در برابر این من بی مقدارِ تقصیر کار که دل نازک تو را رنجاند ! که محبوبم را از من گریزان کرد ...
یعنی قلب کوچک تو مرا خواهد بخشید ؟! :) یک سال و یک ماه و یازده روز و اندی ساعت میشود که فرصت مصاحبت با تو از زندگی ام رفته و تو چه میدانی که شدت درد آن چقدر است ؟
نمیدانم دیر شده یا نوشدارو هنوز هم مرحم میشود ... ولی تمام این «جهان بی ذوق که مرا با تو ندید» را زیر پا می گذارم ، تو را میجویم ، دستت را می گیرم و از تو میپرسم :
آیا قلب کوچک تو مرا خواهد بخشید ؟ :)
_ ME vs ME
به گمانم او هیچگاه عمقِ ویرانی را نفهمید.
من همانی بودم که تمام عشق و محبتم را زیر پاهایش ریختم و او؟ پا نهاد روی آنهمه عشق و محبت.
همانی که قلبش را به چشمانِ او سپرد و زمانیکه دور شد دید سینهاش از حجم تپندهای که احساسات را درون خود جای میدهد تهیست.
من دلم را به او دادم و او خنجری در قلبم فرو کرد. سالها با دردِ آن خنجر خو گرفتم و به آن عادت کردم.
از او فقط خنجری به یادگار ماند، خنجری که به آن وابسته شدم و جزئی از وجودم شد.
خنجری که بیرون آوردن و التیام دادن به زخمش ناممکن بود. مگر میشود؟ میشود که جزئی از وجودم را بیرون بیاندازم؟
میشود که به تنها چیزی که از او دارم پشت کنم؟
ناشِناس؛
گاهی دوستش داشتم.
تماشایش میکردم و زجر میکشیدم.
گاهی که اطرافم نبود، نفسم بند میآمد و تنگی دنیا، استخوان هایم را سخت میفشرد.
وقتی که سَرِ ذوق بود، چشم از او میگرفتم و عُنُق میشدم که:"چرا باید برای همه بخندد."
حال آنکه من صاحب لبخند هایش و دلیل شوقش نبودم.
اصلا از همانجا شروع شد.
همانجایی که دریافتم برای خنداندن چشم های عسلی و روشنش، کافی نیستم.
آینه به رویم آورد جالب نبودنم را!
وقتی که زبان به کام میگرفت و آسمانش ابری میشد، ساکت تر و دور تر میشدم که:" خندهاش برای من نبود و غمش نیز..."
حال آنکه من صاحب غم هایش و شانه ای برای تکیه اش نبودم.
من بهانه بودم و او استدلال.
من سایه بودم و او وجود.
من نبودم و او معنای هستی.
تنها یک توصیف از خود، به زبان او به یاد دارم.
" تو آرامی!"
حال آنکه او صدای آشفتگی مرا نمی شنید.
حال آنکه سایه ها صدا ندارند.
گاهی دوستش داشتم.
تنها گاهی و گاهی ها، کوتاه اند و از یاد میروند.
-آبان-
به گمانم او هیچگاه عمقِ ویرانی را نفهمید.
من همانی بودم که تمام عشق و محبتم را زیر پاهایش ریختم و او؟ پا نهاد روی آنهمه عشق و محبت.
همانی که قلبش را به چشمانِ او سپرد و زمانیکه دور شد دید سینهاش از حجم تپندهای که احساسات را درون خود جای میدهد تهیست.
من دلم را به او دادم و او خنجری در قلبم فرو کرد. سالها با دردِ آن خنجر خو گرفتم و به آن عادت کردم.
از او فقط خنجری به یادگار ماند، خنجری که به آن وابسته شدم و جزئی از وجودم شد.
خنجری که بیرون آوردن و التیام دادن به زخمش ناممکن بود. مگر میشود؟ میشود که جزئی از وجودم را بیرون بیاندازم؟
میشود که به تنها چیزی که از او دارم پشت کنم؟
ناشِناس؛
صندوقچهٔ نامه.
بلی. من هیچگاه از غم و رنج و اندوه و مخلفاتش فرار نمیکردم. رنج را، دوات قلم نویسنده، قافیهی شعر ش
بزرگترین اشتباه ما این بود که برای هم شعر خواندیم، بله عزیزم.
ما نباید آن کلماتِ سنگین و خوش لعاب را به یکدیگر هدیه میدادیم. ما نباید آن چنان اغواگرانه به چالههای ژرف عشق سرک میکشیدیم و کلمات خوش وزن شعرا را بیرون میکشیدیم و در گوش هم زمزمه میکردیم.
ما نباید برای هم شعر میخواندیم وقتی قرار بود روزی به این اندازه از هم دور بشویم.
ما نباید با شعر قلبهایمان را بهم نزدیک میکردیم و بعد، به یکباره از هم دور.
باید مطمئن میشدیم. بله، باید مطمئن میشدیم که این روزهای تاریک نمیرسد بعد از آن آخرین نور درونمان را با شعر برای هم هدر میکردیم.
امّا خواندیم و یکدیگر را هدر کردیم. هدر شدهایم عزیزم، حیف شدهایم.
تو و آن مژگان بلند و پر ثمرهات که سانِ نیزه بر قلب من فرود میآمد، و من و این اندک کلمات زبر و سختام. ما هر دو حیف شدیم. ما نباید برای هم شعر میخواندیم. ما نباید یکدیگر را ترک میکردیم.
/مبارز.
صندوقچهٔ نامه.
بزرگترین اشتباه ما این بود که برای هم شعر خواندیم، بله عزیزم. ما نباید آن کلماتِ سنگین و خوش لعاب ر
ما برای هم شعر خواندیم و پس از آن هم، همدیگر را ترک گفتیم.
اما این بدان معنی نیست که کاش شعر نمیخواندیم، یا آن کلمات مخوف اما زیبا را بر یکدیگرمان هدیه نمیکردیم.
اکنون ما از هم دور هستیم، خویش نیز به خوبی میدانم که دیگر نمیتوانم تو را پرندهی معنایم بنامم.
یا باز هم برایت شعر بسرایم. من با تو در آن چالهی ژرف احساسات پا نهادم، تا اثبات کنم با تو، حتی میتوان در دلِ جهنم نیز راهی شد؛ حتی اگر پایانش جدایی باشد.
ما حیف نشدهایم و من هرگز پشیمان نخواهم شد از لحظاتی که با تو گذشت، چرا که آن شعرهای دوستداشتنی کنون از من، یک نویسندهی رنجور ساخت و از تو یک معشوقِ بسیار دور.
اگر باز هم به گذشته برگردم، قلبم را با تو آشِنا خواهم کرد.
تو را خواهم بوسید، با تو خواهم رقصید و آخرش هم باز، تو را بدرود خواهم گفت.
تو نمیدانی، اما من خوب میدانم عشق تا زمانی مقدس است که رنجی در میان نباشد، و اگر رنجی آشکار شد؛ حتی اگر خاطرات خوب فراوان بود، تنها راهش فرار است و فرار.
پس، خودت را دشنام نده به خاطر این دوری، درحالی که مقصر آن رنجِ پرخون و چرکین بود که هردو آشکارش کرده بودیم.
شبگرد؛
کاش ساحرهٔ افسانه ای بودم.
ساحره ای که با چرخش انگشتانم، تو را گرفتار طلسمی ابدی میکردم.
وردی میخواندم و اسیرت میکردم.
با معجونی، نگاهت را میخریدم.
کاش ساحره ای از دل افسانهای بی انتها بودم.
که اگر بودم...
ولی تو که اهل افسانهها نیستی!
تو که کتاب نمیخوانی!
تو مانند من، دچار زندگی اشتباهی نیستی!
تو روی زمین راه میروی و از این هوا نفس میگیری.
زمینی تر از آنی که طلسم ساحره ای خیالی را باور کنی.
نگاه میکنی و این تنها سلاح توست.
ساحره ها سپری از چشم زخم ندارند.
حال آنکه نگاه تو زخم نیست و دردی مبهم است.
سلاح من اما جادویی ست که دیگر اثر ندارد.
-چشمانی داشتم که شعر میخواندند. چشمانی داشتم که جادوگری بلد بودند.
چشمان من، پس از تو، سلاحی زنگ زده اند که دیگر خواهانی ندارند.-
کاش ساحرهٔ داستان زندگیات بودم.
کاش اسیر طلسم خاک خوردهٔ چشمانم بودی.
-آبان-