این روزها عجیب ویرانم،چنان بیچاره ای در زیرِ آوار...من نیز همین گونه زیر آوار افکار و احساساتم فروریخته ام.
اخیرا به گونه ای بودم و به شکلی سپری شده که گویی چیزی مبهم در من مُرده من،در سوگِ چیزی هستم..شاید تو باشی،خدا بیامرزدت که مرده ای اما در سلول هایم نفس میکشی!
در حوالیِ این روزها،انگار غم و اندوه تنگ مرا به آغوش گرفته و رهایم نمیکند،چرا که هر نفس چیزی جز آهِ جانسوز و غمِ جانگذار نیست.
ذهنم پر از خالیست،پر از حرف برای گفتن و بی حرفی برای گفتن،از این غم گریزانم و بیچاره من که به هرجا پناه میبرم او زودتر از من آنجاست..!
هر صبح با اشک،چهره میشوییم و غبارِ اندوهی که بر جانم نهادی زدوده نمیشود و بغضی که در گلویم کاشتی در گلویم نشسته و با خنجری که تو به دستش دادهای بیرحم میخراشد.
شاید..شاید به سوگِ خود نشسته و بیخبر از مرگِ خویشم،و خدا داند که خود را در کجای این کالبدِ فرسوده دفن کرده ام...شاید مرده باشم،پیش از اینکه مرده باشم،پیش از اینکه مرا بمیرانی..!
به راستی که هیچکس به زیبایی تو از کشتارِ عشقِ من اثری فاخر به جا نگذاشته است.
خسته ام،از اینکه ذوقهایم کور و خوشحالی ها گم شده اند و عشق مرا رها کرده و امید به زندگی جایی میانِ رنج و افکار دست از دستم کشیده و اکنون منم که دستم به هیچ جا بند نیست.
باور کن،باور کن که غمت مرا تسخیر کرده و نفس کشیدن را برایم سخت!
عزیزِ دورم،فاصله ها امان نمیدهند،وگرنه میآمدم و رو به رویت می ایستادم و تنها نگاهم را به نگاهت میدوختم،خودت میفهمیدی که تا چه اندازه خسته ام،خسته و مُرده.
دلمرگ شده ام،نمیدانم چگونه از خودم دور کنم افکار و احساساتِ گره خورده به تورا که از هم گسیخته اند...نمیدانم چگونه به این دلِ لاکردار بفهمانم که..که نیستی و قرار هم نیست باشی؛دل است،زبانِ آدمیزاد نمیفهمد،میگویی چه کنم؟!
یقه اش را بگیرم و بگویم دست بردار؟بگویم رها کن؟نه جانم..نمیفهمد،حالیاش نمیشود،حالی اش نمیشود که کسی انتظارش را نمیکشد،مدام با خودش میگوید:خب..مگر چیزِ زیادی خواسته بودم؟!اینکه کنجی آرام بنشینیم و قهوه ی دوست داشتنی ات را بنوشیم و تلخی اش کاممان را شیرین کند و بعد...ولش کن،گفتنش لطفی ندارد و این ها چیزی نیست در برابر لحظاتی که من و تو از سر گذرانده ایم و زمان دستش را بر دهانش گذاشته که مبادا خلوتمان را بهم بریزد.
امروز که این نامه را مینویسم به خوبی باخبرم که چقدر دور و محالی،اما باور کن که جز نوشتن کاری از دستم نمیآید،دلتنگیِ لعنتی که هر روز سعی میکردم یک سیلی نثارش کنم و خاموش و کتمانش کنم،امروز بر من چیره شده و راهی برایم نگذاشته،میآید و ضعفم را به رخم میکشد.
دوری و محال،محالِ دورِ من!
اگر روزی به سراغم آمدی و در را کوبیدی و کسی نگشود مرا ببخش،بدان که خیلی سعی کردم زنده بمانم اما مرگ مرا یافت و بوسه اش را به لب های گلگونم نهاد؛
اما به هرحال کلید را زیرِ گلدان شمعدانیِ سفید گذاشته ام،بیا..
بیا و مرا زندگی کن،مرا نفس بکش،و اگر زنده بودم مرا بمیران..و آه که چه زیباست به دستانِ تو مُردن.
بیا و بمان،قدرِ نوشیدنِ یک فنجان قهوه بمان،حتی اگر به قصدِ مرگم قدم بر چشمانم میگذاری بیا،عیبی ندارد
بیا و ببین که من چگونه انگشتانِ آغشته به مرگت را به دهانم نزدیك میکنم و سر انگشتانِ بلندت را بوسه مینشانم.
راستی...معذرت میخواهم،چرندیاتم علتی جز دلتنگی ندارد،فراموش کرده بودم که به زودی انتخاب خواهی کرد که سهمِ که باشی!
به هرحال«آدم به آدم میرسد،ما کوهبودیم» و فرو ریختیم،در اوجِ بهارِ جوانی امان.
اما عزیزِ من!دیگر نمیخواهم بنویسم،چرا که دستِ من نیست که موضوعِ نوشتار را تغییر دهم،من فقط میتوانم از تو خوب بنویسم..اما نباید بنویسم؛میبایست من بعد به دنبالِ مضمون تازه ای برای نوشته ها و اشعارم باشم..مضمونِ تازه برای زندگی ام..اما آن مضمون نبایست تو باشی،هرگز،هرگز!
نامه به درازا کشید،شرمسارم که چشمانِ مبارکت آزرده گشت و کلامِ آخر:
از عشق توبه نمودهایم و ناکام به آغوشِ مادرمان تنهایی بازگشته ایم و باز هم نفرین بر من و ننگی که از این خاطره بر جانم مانده.
- آرام
نمیدانم چطور شروعش کردم ... همانطور که نمیدانم چطور تمامش کردم ... فقط میدانم در این گیر و دار و کشمکش قلب نیمه جان من دو نیم شد ، یکی نزد من ، یکی نزد تو !
همه چیز این ماجرا را گردن می گرم . مگر چند تن دیگر برای من «تو» می شود ؟ مگر چند بار دیگر میتوانم کس دیگری را گل لاله عباسی بخوانم ؟ :)
شرمسارم ! و سرافکنده در برابر این نیمه دلی که برایم گذاشتی ... سرافکنده در برابر این من بی مقدارِ تقصیر کار که دل نازک تو را رنجاند ! که محبوبم را از من گریزان کرد ...
یعنی قلب کوچک تو مرا خواهد بخشید ؟! :) یک سال و یک ماه و یازده روز و اندی ساعت میشود که فرصت مصاحبت با تو از زندگی ام رفته و تو چه میدانی که شدت درد آن چقدر است ؟
نمیدانم دیر شده یا نوشدارو هنوز هم مرحم میشود ... ولی تمام این «جهان بی ذوق که مرا با تو ندید» را زیر پا می گذارم ، تو را میجویم ، دستت را می گیرم و از تو میپرسم :
آیا قلب کوچک تو مرا خواهد بخشید ؟ :)
_ ME vs ME
به گمانم او هیچگاه عمقِ ویرانی را نفهمید.
من همانی بودم که تمام عشق و محبتم را زیر پاهایش ریختم و او؟ پا نهاد روی آنهمه عشق و محبت.
همانی که قلبش را به چشمانِ او سپرد و زمانیکه دور شد دید سینهاش از حجم تپندهای که احساسات را درون خود جای میدهد تهیست.
من دلم را به او دادم و او خنجری در قلبم فرو کرد. سالها با دردِ آن خنجر خو گرفتم و به آن عادت کردم.
از او فقط خنجری به یادگار ماند، خنجری که به آن وابسته شدم و جزئی از وجودم شد.
خنجری که بیرون آوردن و التیام دادن به زخمش ناممکن بود. مگر میشود؟ میشود که جزئی از وجودم را بیرون بیاندازم؟
میشود که به تنها چیزی که از او دارم پشت کنم؟
ناشِناس؛
گاهی دوستش داشتم.
تماشایش میکردم و زجر میکشیدم.
گاهی که اطرافم نبود، نفسم بند میآمد و تنگی دنیا، استخوان هایم را سخت میفشرد.
وقتی که سَرِ ذوق بود، چشم از او میگرفتم و عُنُق میشدم که:"چرا باید برای همه بخندد."
حال آنکه من صاحب لبخند هایش و دلیل شوقش نبودم.
اصلا از همانجا شروع شد.
همانجایی که دریافتم برای خنداندن چشم های عسلی و روشنش، کافی نیستم.
آینه به رویم آورد جالب نبودنم را!
وقتی که زبان به کام میگرفت و آسمانش ابری میشد، ساکت تر و دور تر میشدم که:" خندهاش برای من نبود و غمش نیز..."
حال آنکه من صاحب غم هایش و شانه ای برای تکیه اش نبودم.
من بهانه بودم و او استدلال.
من سایه بودم و او وجود.
من نبودم و او معنای هستی.
تنها یک توصیف از خود، به زبان او به یاد دارم.
" تو آرامی!"
حال آنکه او صدای آشفتگی مرا نمی شنید.
حال آنکه سایه ها صدا ندارند.
گاهی دوستش داشتم.
تنها گاهی و گاهی ها، کوتاه اند و از یاد میروند.
-آبان-
به گمانم او هیچگاه عمقِ ویرانی را نفهمید.
من همانی بودم که تمام عشق و محبتم را زیر پاهایش ریختم و او؟ پا نهاد روی آنهمه عشق و محبت.
همانی که قلبش را به چشمانِ او سپرد و زمانیکه دور شد دید سینهاش از حجم تپندهای که احساسات را درون خود جای میدهد تهیست.
من دلم را به او دادم و او خنجری در قلبم فرو کرد. سالها با دردِ آن خنجر خو گرفتم و به آن عادت کردم.
از او فقط خنجری به یادگار ماند، خنجری که به آن وابسته شدم و جزئی از وجودم شد.
خنجری که بیرون آوردن و التیام دادن به زخمش ناممکن بود. مگر میشود؟ میشود که جزئی از وجودم را بیرون بیاندازم؟
میشود که به تنها چیزی که از او دارم پشت کنم؟
ناشِناس؛
صندوقچهٔ نامه.
بلی. من هیچگاه از غم و رنج و اندوه و مخلفاتش فرار نمیکردم. رنج را، دوات قلم نویسنده، قافیهی شعر ش
بزرگترین اشتباه ما این بود که برای هم شعر خواندیم، بله عزیزم.
ما نباید آن کلماتِ سنگین و خوش لعاب را به یکدیگر هدیه میدادیم. ما نباید آن چنان اغواگرانه به چالههای ژرف عشق سرک میکشیدیم و کلمات خوش وزن شعرا را بیرون میکشیدیم و در گوش هم زمزمه میکردیم.
ما نباید برای هم شعر میخواندیم وقتی قرار بود روزی به این اندازه از هم دور بشویم.
ما نباید با شعر قلبهایمان را بهم نزدیک میکردیم و بعد، به یکباره از هم دور.
باید مطمئن میشدیم. بله، باید مطمئن میشدیم که این روزهای تاریک نمیرسد بعد از آن آخرین نور درونمان را با شعر برای هم هدر میکردیم.
امّا خواندیم و یکدیگر را هدر کردیم. هدر شدهایم عزیزم، حیف شدهایم.
تو و آن مژگان بلند و پر ثمرهات که سانِ نیزه بر قلب من فرود میآمد، و من و این اندک کلمات زبر و سختام. ما هر دو حیف شدیم. ما نباید برای هم شعر میخواندیم. ما نباید یکدیگر را ترک میکردیم.
/مبارز.
صندوقچهٔ نامه.
بزرگترین اشتباه ما این بود که برای هم شعر خواندیم، بله عزیزم. ما نباید آن کلماتِ سنگین و خوش لعاب ر
ما برای هم شعر خواندیم و پس از آن هم، همدیگر را ترک گفتیم.
اما این بدان معنی نیست که کاش شعر نمیخواندیم، یا آن کلمات مخوف اما زیبا را بر یکدیگرمان هدیه نمیکردیم.
اکنون ما از هم دور هستیم، خویش نیز به خوبی میدانم که دیگر نمیتوانم تو را پرندهی معنایم بنامم.
یا باز هم برایت شعر بسرایم. من با تو در آن چالهی ژرف احساسات پا نهادم، تا اثبات کنم با تو، حتی میتوان در دلِ جهنم نیز راهی شد؛ حتی اگر پایانش جدایی باشد.
ما حیف نشدهایم و من هرگز پشیمان نخواهم شد از لحظاتی که با تو گذشت، چرا که آن شعرهای دوستداشتنی کنون از من، یک نویسندهی رنجور ساخت و از تو یک معشوقِ بسیار دور.
اگر باز هم به گذشته برگردم، قلبم را با تو آشِنا خواهم کرد.
تو را خواهم بوسید، با تو خواهم رقصید و آخرش هم باز، تو را بدرود خواهم گفت.
تو نمیدانی، اما من خوب میدانم عشق تا زمانی مقدس است که رنجی در میان نباشد، و اگر رنجی آشکار شد؛ حتی اگر خاطرات خوب فراوان بود، تنها راهش فرار است و فرار.
پس، خودت را دشنام نده به خاطر این دوری، درحالی که مقصر آن رنجِ پرخون و چرکین بود که هردو آشکارش کرده بودیم.
شبگرد؛
کاش ساحرهٔ افسانه ای بودم.
ساحره ای که با چرخش انگشتانم، تو را گرفتار طلسمی ابدی میکردم.
وردی میخواندم و اسیرت میکردم.
با معجونی، نگاهت را میخریدم.
کاش ساحره ای از دل افسانهای بی انتها بودم.
که اگر بودم...
ولی تو که اهل افسانهها نیستی!
تو که کتاب نمیخوانی!
تو مانند من، دچار زندگی اشتباهی نیستی!
تو روی زمین راه میروی و از این هوا نفس میگیری.
زمینی تر از آنی که طلسم ساحره ای خیالی را باور کنی.
نگاه میکنی و این تنها سلاح توست.
ساحره ها سپری از چشم زخم ندارند.
حال آنکه نگاه تو زخم نیست و دردی مبهم است.
سلاح من اما جادویی ست که دیگر اثر ندارد.
-چشمانی داشتم که شعر میخواندند. چشمانی داشتم که جادوگری بلد بودند.
چشمان من، پس از تو، سلاحی زنگ زده اند که دیگر خواهانی ندارند.-
کاش ساحرهٔ داستان زندگیات بودم.
کاش اسیر طلسم خاک خوردهٔ چشمانم بودی.
-آبان-
از زمانیکه رفتهای و مرا به حال خود تنها گذاشتهای؛ لحظهای ذهنم از تو خالی و لحظهای حالم خوب نشده است.
چندین ماه است که در خلأ هستم، میاندیشم که کجا کم گذاشتهام، کجا خواستی و نبودهام، کجا دلت را شکاندهام و کجا خاطرت را مکدر کردهام.
اما به هیچ جوابی نرسیدهام.
باید بدانی که بدتر از رفتنت، بدونِ توضیح رفتنت است.
این روزها ناجور خرابم، هرگاه که میبینم این قلبِ ناکوک دیگر تحمل این حجم از غم را ندارد و دارد سرازیر میشود تنها ایدهام خوابیدن است.
قسمتِ بد ماجرا شنیدن حالِ خوبت است، نه اینکه برای تو حالِ بد بخواهم؛ نه. فقط اینکه کنارِ کسِ دیگری حالت خوب است و خوشحال و خوشبختی کمی آزرده خاطرم میکند.
اینکه به دوستانمان گفته بودی آخرین تولدی که برایم گرفتهای از سرِ عذاب وجدانت بوده است کمی، فقط کمی ناراحتم کرده است.
اینکه گفته بودی دیگر مرا نمیخواهی و بودنت با من تنها یک وابستگیِ عادی و اشتباهی از سر بچگی بوده است کمی باعث رنجشم شده است.
بیانصاف مگر نمیدانستی نیازِ من به تو مثل نیازِ ماهی به آب است؟
اکنون که مرا به این جنون رساندهای به این نتیجه رسیدی که خواستنِ من فقط یک وابستگی بوده؟
حال که برایت این نامه را مینویسم پس از سوزاندن عکسهایمان است.
پس از پاک کردن آن چتهای لعنت شده.
پس از یک مستیِ دیوانهوار!
حتی در مستی و بیحسیِ حاصل از سرترالین هم نتوانستم آن قابِ عکس زیبای بالای تختخواب را بسوزانم؛ آن خندهی دلربایِ بیغلوغشت...
عشقِ قدیمی؛
من مثلِ ساحل به دریا، زمینِ یخزده به خورشید، روح به جسم و ریشه به خاک به تو مبتلایم و دیگر در نجات دادنم هیچ امیدی نیست.
ناشِناس؛
شب نا به هنگامت بخیر گل لاله عباسی من
باز هم این قلم نافرمان و دل سرکش من یاد تو افتاد . وقت و بی وقت نمی شناسد ... اگر دلم یاد تو کند پر میگیرد و می آید سمت تو :) جاده های دوری ما را می پیماید ، می رسد به شهر زیبایت ، از ارگ بم میگذرد ، خانه ها را یکی یکی طی میکند و از شیشه های هر پنجره سرک میکشد ، یعنی کجا دوباره پیدایت میکنم ؟ :)
دلم خودش را می زند به نفهمی ... ولی خودم این را خوب میدانم ! حتی در یاد تو نیست که من روزی مانند نسیم بی جانی به ورق زندگی ات خورده بودم .
حالا اما ...
خیال آمدنت هر شب به سر میزند و تو ...
ای کاش می دانستم کجای این شب تاریک با یاد که لبخند میزنی ! چه کسی در گوشت عشق را زمزمه می کند ؟ چه کسی آغوش گرم تو را دارد ؟ چه کسی تورا می بوسد ؟
کاش پشت هر پنجره ای که چشم جادوی تو امشب خوابیده است دلت شاد باشد :) لبت بخندد و قلبت برای محبوبی دیگر بزند ...
ولی کاش
و ای کاش
که فراموشم نکنی لاله عباسی من :)
_ ME vs ME
صندوقچهٔ نامه.
ما برای هم شعر خواندیم و پس از آن هم، همدیگر را ترک گفتیم. اما این بدان معنی نیست که کاش شعر نمیخو
سلام اخترکِ من، از تو میخواهم نامهی کوتاهم را پذیرا باشی. کلماتم زیر پایِ غولهای بیرحم له شدند و مُردهاند. بنابرین با کمترین کلمات این درد را برایت بازگو میکنم:
شاید اگر شبها، که جان و دل و تمامی بطنهای قلبم از شدتِ دلتنگی درهم تنیده میشوند صدایِ شعر خواندنش، کلماتِ پرسوز و لحن فریبندهاش در گوشم نپیچد، زنده بمانم. اما میپیچد، و من هرشب بارها میمیرم. از این بابتاست که میگویم بزرگترین اشتباه ما این است که برایِ هم، شعر خواندهایم.
/مبارز.