کاش ساحرهٔ افسانه ای بودم.
ساحره ای که با چرخش انگشتانم، تو را گرفتار طلسمی ابدی میکردم.
وردی میخواندم و اسیرت میکردم.
با معجونی، نگاهت را میخریدم.
کاش ساحره ای از دل افسانهای بی انتها بودم.
که اگر بودم...
ولی تو که اهل افسانهها نیستی!
تو که کتاب نمیخوانی!
تو مانند من، دچار زندگی اشتباهی نیستی!
تو روی زمین راه میروی و از این هوا نفس میگیری.
زمینی تر از آنی که طلسم ساحره ای خیالی را باور کنی.
نگاه میکنی و این تنها سلاح توست.
ساحره ها سپری از چشم زخم ندارند.
حال آنکه نگاه تو زخم نیست و دردی مبهم است.
سلاح من اما جادویی ست که دیگر اثر ندارد.
-چشمانی داشتم که شعر میخواندند. چشمانی داشتم که جادوگری بلد بودند.
چشمان من، پس از تو، سلاحی زنگ زده اند که دیگر خواهانی ندارند.-
کاش ساحرهٔ داستان زندگیات بودم.
کاش اسیر طلسم خاک خوردهٔ چشمانم بودی.
-آبان-
از زمانیکه رفتهای و مرا به حال خود تنها گذاشتهای؛ لحظهای ذهنم از تو خالی و لحظهای حالم خوب نشده است.
چندین ماه است که در خلأ هستم، میاندیشم که کجا کم گذاشتهام، کجا خواستی و نبودهام، کجا دلت را شکاندهام و کجا خاطرت را مکدر کردهام.
اما به هیچ جوابی نرسیدهام.
باید بدانی که بدتر از رفتنت، بدونِ توضیح رفتنت است.
این روزها ناجور خرابم، هرگاه که میبینم این قلبِ ناکوک دیگر تحمل این حجم از غم را ندارد و دارد سرازیر میشود تنها ایدهام خوابیدن است.
قسمتِ بد ماجرا شنیدن حالِ خوبت است، نه اینکه برای تو حالِ بد بخواهم؛ نه. فقط اینکه کنارِ کسِ دیگری حالت خوب است و خوشحال و خوشبختی کمی آزرده خاطرم میکند.
اینکه به دوستانمان گفته بودی آخرین تولدی که برایم گرفتهای از سرِ عذاب وجدانت بوده است کمی، فقط کمی ناراحتم کرده است.
اینکه گفته بودی دیگر مرا نمیخواهی و بودنت با من تنها یک وابستگیِ عادی و اشتباهی از سر بچگی بوده است کمی باعث رنجشم شده است.
بیانصاف مگر نمیدانستی نیازِ من به تو مثل نیازِ ماهی به آب است؟
اکنون که مرا به این جنون رساندهای به این نتیجه رسیدی که خواستنِ من فقط یک وابستگی بوده؟
حال که برایت این نامه را مینویسم پس از سوزاندن عکسهایمان است.
پس از پاک کردن آن چتهای لعنت شده.
پس از یک مستیِ دیوانهوار!
حتی در مستی و بیحسیِ حاصل از سرترالین هم نتوانستم آن قابِ عکس زیبای بالای تختخواب را بسوزانم؛ آن خندهی دلربایِ بیغلوغشت...
عشقِ قدیمی؛
من مثلِ ساحل به دریا، زمینِ یخزده به خورشید، روح به جسم و ریشه به خاک به تو مبتلایم و دیگر در نجات دادنم هیچ امیدی نیست.
ناشِناس؛
شب نا به هنگامت بخیر گل لاله عباسی من
باز هم این قلم نافرمان و دل سرکش من یاد تو افتاد . وقت و بی وقت نمی شناسد ... اگر دلم یاد تو کند پر میگیرد و می آید سمت تو :) جاده های دوری ما را می پیماید ، می رسد به شهر زیبایت ، از ارگ بم میگذرد ، خانه ها را یکی یکی طی میکند و از شیشه های هر پنجره سرک میکشد ، یعنی کجا دوباره پیدایت میکنم ؟ :)
دلم خودش را می زند به نفهمی ... ولی خودم این را خوب میدانم ! حتی در یاد تو نیست که من روزی مانند نسیم بی جانی به ورق زندگی ات خورده بودم .
حالا اما ...
خیال آمدنت هر شب به سر میزند و تو ...
ای کاش می دانستم کجای این شب تاریک با یاد که لبخند میزنی ! چه کسی در گوشت عشق را زمزمه می کند ؟ چه کسی آغوش گرم تو را دارد ؟ چه کسی تورا می بوسد ؟
کاش پشت هر پنجره ای که چشم جادوی تو امشب خوابیده است دلت شاد باشد :) لبت بخندد و قلبت برای محبوبی دیگر بزند ...
ولی کاش
و ای کاش
که فراموشم نکنی لاله عباسی من :)
_ ME vs ME
صندوقچهٔ نامه.
ما برای هم شعر خواندیم و پس از آن هم، همدیگر را ترک گفتیم. اما این بدان معنی نیست که کاش شعر نمیخو
سلام اخترکِ من، از تو میخواهم نامهی کوتاهم را پذیرا باشی. کلماتم زیر پایِ غولهای بیرحم له شدند و مُردهاند. بنابرین با کمترین کلمات این درد را برایت بازگو میکنم:
شاید اگر شبها، که جان و دل و تمامی بطنهای قلبم از شدتِ دلتنگی درهم تنیده میشوند صدایِ شعر خواندنش، کلماتِ پرسوز و لحن فریبندهاش در گوشم نپیچد، زنده بمانم. اما میپیچد، و من هرشب بارها میمیرم. از این بابتاست که میگویم بزرگترین اشتباه ما این است که برایِ هم، شعر خواندهایم.
/مبارز.
نمیدانم چندمین باری است که نمیتوانم در مقابل فوران احساسم پناه بگیرم و ناچار، آنهارا به واژه مبدل میکنم و روی صفحه می آورم.
حتی از صحتِ لزومِ وجودِ این احساسات هم مطمئن نیستم. نمیدانم کار درست چیست و غلط کدام است که حداقل از آن پرهیز کنم.
انگار سر جلسه ی امتحانی نشسته ام که اولین بار است چشمم به همچین مضامینی می افتد و هیچ ایده ای درمورد چگونگی پاسخ به آن را ندارم.
در هاله ای از ابهام ترین جایِ ممکن ایستاده ام. آنقدر قلبم فشرده شده است و افکارم گسیخته که میتوانم ساعت ها بدون پلک زدن، به دیوار سفید روبرویم زل بزنم و در خیالات و خاطرات غرق شوم.
لحظاتی که معدود بودند و محدود؛ اما چنان در جای جایِ ذهن و قلبم جا خوش کرده اند که بیرون کردنشان را برنمیتابم.
خاطراتی که گرچه مستعجل بود، اما تصاویرش را بر دیواره ی قلبم حکاکی کردم تا بماند.
شاید هم دچار جنونِ ناشی از فقدانِ یار شده ام.
کاش حداقل از احساسِ تو باخبر بودم.
ذهنم را مدام میکاوم و پازل هارا کنار هم میچینم و دست و پا شکسته درمییابم که تو نیز به من بی احساس نبودی و کِششمان دو طرفه بود. اما رفتنت را چه تعبیر کنم؟ "رفتنت" جوهر سیاهی بود که بر آبیِ زلالِ احساسم ریخته شد و تباهش کرد.
رفتنت علامت سوال و تعجب بزرگی بود در زندگی ام. هیچگاه نفهمیدم...
اما، عزیزِ قدیمی و ماندگارِ روزهای نوجوانی ام؛ از روزی که رفتی، این من، دیگر من نشد.
تورا پیچیدم لایِ ترمه ی گران قیمتی که مادرم خریده بود و قایمت کردم در طبقه یِ گمشدگانِ تهران. و به قول شاعر؛ از همان روز که او رفت؛ زمستان آمد...
راست میگوید، بعد از رفتنت، دی شروع شد.
آخرین بارِ بودنت آخرِ آذر بود.آخرِ پاییز.آخرِ هفته... و بعد از آن برای همیشه در قلبم، زمستان شد. برف آمد و یخبندان شد. گَهگاهی تداعیِ حضورت، اندک تشعشعی میشود بر سرمای قلبم و کمی، فقط کمی دلم گرمایش را حس میکند. اما گذرا ست....
_جوان بودم که قصدِ جاده ی بیمقصدی کردم؛
خدایا من فقط عاشق شدم، کارِ بدی کردم؟!
[مَهتاب.]
هنوزم بحثِ تو میآید ته دلم مانند شیشه ای که بر رویش چکش میاندازند پودر میشود .
کاش میتوانستم بار دیگر به آغوش بگیرمت، و کاش میتوانستم کاری کنم که نروی، کاش میتوانستم باز به چشمانِ زیبایت همراه مژه های زیباتر با عشق نگاهی بندازم نه با دلی خورد شده و بغض، کاش میتوانستم کاری کنم دوباره در آغوش یکدیگر سفت بچسبیم؛ دستانت را سفت بچسبم، خنده هایت را سفت بچسبم جوری که نتوانی مرا رها کنی . کاش های زیادی وجود دارد ..
اما افسوس، که گاه مردم میروند، گاه مردم خسته میشوند، گاه سراغ دیگری میروند، آن شب مدام از خدایِ خود میپرسیدم من که فقط میخواستم همین نرود، چرا تنها کسی که از پیشم رفت او بود ؟
چطور میتوانستم تحمل کنم که تو میروی و من از دستم کاری بر نمیاید، چطور میتوانستم به رفتنِ تو عادت کنم، چطور میتوانستم دوباره دستانت را بگیرم، بدنت را لمس کنم، بدنی که لمس دیگری شده بود، دستی که فرد دیگری گرفته بود، و یا چشمانش رو دیگری بود .
دلم برایت تنگ میشود، دلم برای روزگاری که من فرد دیگری بودم کنارت، تو بودی کنارم، و ما کنار هم بودیم تنگ میشود، روزگاری که منو تو ما بودیم، اما گهگاهی به سرِ خود میزنم، مشتی محکم بر روی دیوار میکوبم که به خود بیام، از رویای دوباره با تو بودن بیرون بیام، به خود نشون بدم که دخترم دیگر نیازی به من ندارد، او از من تنفر دارد، او حتی دیگر مرا نمیشناسد، او دیگر با چشمانِ زیبایش به من نمینگرد، بلکه با عشق به فردهای دیگر مینگرد .
و چه کار میتوانستم بکنم؟ ..
من حتی از جونم هم مایه گذاشتم تا او آن شب نرود و فردایش او را در آغوش دیگری نبینم، اما همین شد که همین شد .
و گهگاهی از خود میپرسم تو چه بودی؟
تو تجربه نبودی، درس نبودی، تو زندگیِ من بودی که بعد رفتنت من روحی سردرگم در دنیای زنده ها شدم.
و میدانی که فرد مرده حتی اگر زندگی (او) هم سراغش بیاید دیگر زنده نمیشود که نمیشود، چه فرد دیگری ..
غریبه ی تو ، آبی .
به پیشگاهِ جانانِ جان، محبوبِ روزگارِ من،
تقدیمِ این سطورِ ناچیز، از جانبِ بندهای که هستیاش در بندِ نگاهِ تو اسیر گشته است.
گرامیترینِ موجوداتِ عالم،
اگر این قلمِ لرزان،و این مرکبِ اشکآلود،توانِ بازنماییِ ذرهای از آنچه در نهانِ این دلِ شیدا میگذرد را داشت،بیگمان،حقِ مطلب به جای میآمد.
اما چه سود،که شرحِ عشقِ تو،فزون از ظرفیتِ کلمات است،و حدیثِ حضورِ تو،بالاتر از ادراکِ این بنده.
محبوبِ من،
از آن دَم که سایهیِ نورانیِ تو بر باغِ جانم افتاد،و عطرِ حضورت مشامِ روحم را نواخت،دیگر جز تو،نه آشنایی را شناختم،و نه غریبهای را از آشنا.
همه چیز،به لطفِ حضورِ تو،رنگِ دیگر گرفت؛
صبحها،آفتاب،نامِ تو را در آسمان مینوشت،
شبها،ستارگان از چشمکِ معشوقِ من حکایت میکردند.
جانانم،
من نه صاحبِ اختیارِ این دلِ آشفتهام،و نه اربابِ این جانِ به فدایِ تو رفته.
هرچه هست،و هرچه خواهد بود،از آنِ توست.
نذرِ نگاهِ تو،فدایِ لبخندِ تو،وقفِ تمامِ هستیِ من،برایِ تو.
اگر روزی،در دیارِ خاموشی،از این دلِ دردمند خبری پرسیدند،بگو:
عاشقی بود،که تمامِ عمرش رادر جستجویِ نوری سپری کرد،و چون تو را یافت،در پرتوِ او،خود را گم کرد.
امیدِ من و قرارِ جانِ من،
یقین بدان که تا آخرین نفس،و تا آخرین قطرهیِ اشک،این دل،تنها هوایِ تو را خواهد داشت،و این جان،تنها نامِ تو را زمزمه خواهد کرد.
دلباختهای که نامِ تو را پناهِ خود میداند؛هدیه
عاشق شده بود ؛ برای اولین بار ، احساسی که با آن احساس کامل بودن میکرد .
عشق واژهی سنگینی بود برایش اما جدید ، از عشق هیچ نمیدانست جز املایش که آن هم به کارش نمیامد؛ هی شعر گفت ، هی داستان نوشت ، پشت هم قافیه گفت ؛ اما نه شعرش ،شعر بود و نه داستانش، داستان !
هیچ نمیدانست ؛ اما عشق که کار بلد بود!
نامش شد جانان . جانش برای او میرفت ، او اگر میگفت جان بده جان به جانآفرید میداد و میمرد ، او اگر میگفت بمیر او میمرد !
چشمانش را در آفتاب دید ؛ و آن درخشش عنان از کف دخترک برد ! نامش شد
خورشید ...
آنچنان غرق نگاهش بود که دیگر نفهمید در مساواتش چه گرد و غباری بر میخیزد و چه کسی آن را برافروخته
اما تمام احساسات پاک او درد شد ، زخم شد ؛ پیچک شد و دور گلویش را گرفت .
هر روز که چشم باز میکرد تقلا میکرد برای کمی بیشتر دیدن آنکه نامش معشوق بود !
گفتند نیست ! نامش معشوق نیست .
اما بود ! هم دخترک و هم او خوب میدانستند که نام احساس بینشان عشق است و تمام.
اما این میان درد ها بسیار بود .
همان گرد و خاکی که پیش تر گفتم !
فاصله میان این دو دلباخته زیاد بود .
در چشمهای یکدیگر که مینگریستند درد ها زبانه میکشید و زخم میزد و بغض ها فریاد میزدند به گونهای که گوش های بیننده کر شود !
اما فاصله بسیار بود ! حتی میان چشمان آن دو ،
عشق را سراسر درد معنا کرد دخترک و نفرین کرد کلمات را ! میگویی چطور؟ آنطور که دیگر دست به قلم نشد ! نه شعر بی قافیه گفت و نه داستان بی انتها سرایید و کلماتش نفرین شدند و دخترک هر روز بی روح تر از دیروز ادامه میداد .
اکنون نامه مینوسم نه داستان ! من دخترکم و بسیار دلتنگ و فاصله میان چشمهایمان بسیار و درد هایمان انباشته شده در انباری گلویمان است ! اما مینویسم تا یک روز بدستش برسد ...
نامم ستاره سیاه است ؛ و به روشناییم ستاره سفید مینویسم
سلام. نوشتن، وقتی عاشق باشی فرق دارد. واقعی تر است و از دل بر می آید. پس فرصت را غنیمت میشمارم. میبینی؟ هنوز عادت سلام دادن به تو اول نامه هایم را ترک نکرده ام. هنوز عادت هایی که بعد از تو در من شکل گرفت را به یادگار نگه داشته ام. همیشه تند تند از تو مینوشتم. ذهنم درگیر کلمات و ترکیب هایی بود که بهتر تو را توصیف میکنند. گاهی از ناکافی بودن کلمات کلافه میشدم، و گاهی از حسی که خوب در نامه ام جریان پیدا کرده بود، راضی و خوشحال. تمام دغدغه ام موقع به صف کردن کلمات، این بود که اگر روزی آن را خواندی چه فکری میکنی. سر ذوق می آیی، چشمانت برق میزند یا قلبت لحظه ای تند تر میکوبد؟ ممکن است نامه را با خود به یادگار ببری؟ ممکن است در دل قلمم را تحسین کنی؟ یا هزاران سوال دیگر.
حالا اما برای خودم مینویسم. برای شخصیت اصلی این داستان. برای آن قسمت از من، که هیچ کجای این دلدادگی چند روزه، ننشستم دستی زیر چانه بگذارم و رفتار های معصومانه و دخترانه اش را نگاه کنم. چرا آن لحظه که عاشق شدم، لحظه ای دختر جوان عواطفم را در آغوش نگرفتم؟ چرا دم گوشش نگفتم که عاشقی کن، اما عزیزکم، حواست باشد که قصه عشق همیشه آخرش خوش نیست؟ چرا وقتی دیدم مثل پروانه به سمت شمع میرود نگفتم که دور شود؟ چرا سوختن خود را تماشا کردم؟ بله چون عاشق بودم. عشق مگر چیزی به جز سوختن است؟
من گذاشتم دختر جوان درونم خودش را نشان بدهد. پرواز کند و به سمت تو اوج بگیرد. من آزادش کردم. منی که همیشه وجودش را انکار میکردم و زندانی درون قلبم برایش ساخته بودم. حالا آن دختر عشق زیر زبانش مزه کرده بود. دنبال تو میگشت. صادقانه و زیبا. به تو فکر میکرد. نگاهت را تماشا میکرد. برنامه ای جدید برای خود ساخته بود. اولویت ها را جابجا کرده بود و دیدن تو را بالای فهرست برنامه ها قرار داده بود. سرشار از امید شده بود. زندگی میکرد، میتازید و رویا میبافت. نمیدانم تقصیر کیست. تقصیر تو که از حالش با خبر نشدی؟ یا من که جلویش را نگرفتم؟ تقصیر عشق که با ظاهری شیرین می آید و افسار بدست میگیرد ولی به احوال سوارش اهمیت نمیدهد؟ تقصیر دنیا که قرار نیست بر وفق مراد باشد؟
تقصیر هر که بود، او زخمی شد. او شکست. من گریه هایش را دیدم. بال های او سوخت. مثل همان پروانه. حالا من بیشتر حواسم به او هست. او برای تو غمگین است، من برای او. او غصه دارد که چرا تو را از دست داده، و من غصه دارم که چرا حواسم به او نبود. کاش می آمدی، کاش این طور نمیشد. من دوستت دارم. و اینکه به تو فکر نکنم برایم سخت است. آنقدر سخت که هنوز موفق نشده ام و میدانم اگر روزی در فکر من نباشی، قطعا گوشه کنار قلبم، گوشه ای از قلب دختر درونم هستی. همچنان پر رنگ و با اهمیت. امید وارم خوشحال باشی.
(الف، ر، الف)
صندوقچهٔ نامه.
هنوزم بحثِ تو میآید ته دلم مانند شیشه ای که بر رویش چکش میاندازند پودر میشود . کاش میتوانستم بار د
هنوزم یاد ان روزها میوفتم، یاد روزی که به دلیل او بر روی شانه های زخمی ام گریه میکردی .
اشک هایت همه جا را پر کرده بود ..
لباسم را، قلبم را، زمین را ؛ من هم میخواستم به حال خود اشک بریزم اما تو پیشِ رویم بودی .
تو برایم ارزشمند بود، نمیخواستم چشمان زیبایت گریان باشد، میخواستم دستت را بگیرم و فقط کنار خودم نگهت دارم که گویا این مردم کثیف اشک دخترِ نازم را درمیاوردند .
اخرین باری که بغلت کردم همان روز بود، انقدر گریه کنان بودی که من نمیتوانستم به خود نگاهی توی آینه بیندازم، زیرا هربار فردِ داخل آینه به من طعنه میزد و میگفت چه شد؟ تو محو او بودی، او محو دیگری؟
روزهایی که به سمت تو قدم برداشتم و تو سمت او میدویدی.
من نفرینت نمیکنم، هرگز !
ازت ناراحت و دلخور نیستم، هرگز !
گویا بهت حق میدم، زیرا متوجه شدم، حق با تو بود من چه هستم؟ که هستم؟
من یک گلوله و توده ی سیاه ام که سردرگم در زندگیِ خود میچرخد و سعی میکند به توده ای سفید زیبا تبدیل شود . اما انگاری نفرین شده است، به زشتی و سیاهیِ دریغ از یکم نقطه ی سفیدی ..
حق میدهم، من فردی زیبا با موهای زیباتر، و چشمانی کهکشانی و براق، و هیکل و جثه ی خوشگل نبوده ام.
اما این را بدان قلب من، دوست داشتنِ من از همه ی اینها زیباتر بود، و حالا چه شد؟
بعدِ رفتنت قلب من هم توده ای سیاه شد .
توده ای سیاه و تاریک که دیگر هیچ سفیدی ای توش وجود ندارد، سیاهی همه جایم را گرفت .
و من ماندم و یادت ؛ اشک هایِ نمکی ات بر روی شانه های زخمی ام که مرا میسوزاند اما بازهم لبخند بر روی لب داشتم و افسوس که طوری رفتار کردم که انگاری دردی ندارم .
و هر روز من همین شد، تو باعث شدی جوری نشون بدم حالم خوبست، لبخند روی لب نگاهدارم ؛ درحالی که انقدر حالم بد است چشمانم توان گریستن ندارد .
غریبه ی تو ، آبی .