نمیدانم چندمین باری است که نمیتوانم در مقابل فوران احساسم پناه بگیرم و ناچار، آنهارا به واژه مبدل میکنم و روی صفحه می آورم.
حتی از صحتِ لزومِ وجودِ این احساسات هم مطمئن نیستم. نمیدانم کار درست چیست و غلط کدام است که حداقل از آن پرهیز کنم.
انگار سر جلسه ی امتحانی نشسته ام که اولین بار است چشمم به همچین مضامینی می افتد و هیچ ایده ای درمورد چگونگی پاسخ به آن را ندارم.
در هاله ای از ابهام ترین جایِ ممکن ایستاده ام. آنقدر قلبم فشرده شده است و افکارم گسیخته که میتوانم ساعت ها بدون پلک زدن، به دیوار سفید روبرویم زل بزنم و در خیالات و خاطرات غرق شوم.
لحظاتی که معدود بودند و محدود؛ اما چنان در جای جایِ ذهن و قلبم جا خوش کرده اند که بیرون کردنشان را برنمیتابم.
خاطراتی که گرچه مستعجل بود، اما تصاویرش را بر دیواره ی قلبم حکاکی کردم تا بماند.
شاید هم دچار جنونِ ناشی از فقدانِ یار شده ام.
کاش حداقل از احساسِ تو باخبر بودم.
ذهنم را مدام میکاوم و پازل هارا کنار هم میچینم و دست و پا شکسته درمییابم که تو نیز به من بی احساس نبودی و کِششمان دو طرفه بود. اما رفتنت را چه تعبیر کنم؟ "رفتنت" جوهر سیاهی بود که بر آبیِ زلالِ احساسم ریخته شد و تباهش کرد.
رفتنت علامت سوال و تعجب بزرگی بود در زندگی ام. هیچگاه نفهمیدم...
اما، عزیزِ قدیمی و ماندگارِ روزهای نوجوانی ام؛ از روزی که رفتی، این من، دیگر من نشد.
تورا پیچیدم لایِ ترمه ی گران قیمتی که مادرم خریده بود و قایمت کردم در طبقه یِ گمشدگانِ تهران. و به قول شاعر؛ از همان روز که او رفت؛ زمستان آمد...
راست میگوید، بعد از رفتنت، دی شروع شد.
آخرین بارِ بودنت آخرِ آذر بود.آخرِ پاییز.آخرِ هفته... و بعد از آن برای همیشه در قلبم، زمستان شد. برف آمد و یخبندان شد. گَهگاهی تداعیِ حضورت، اندک تشعشعی میشود بر سرمای قلبم و کمی، فقط کمی دلم گرمایش را حس میکند. اما گذرا ست....
_جوان بودم که قصدِ جاده ی بیمقصدی کردم؛
خدایا من فقط عاشق شدم، کارِ بدی کردم؟!
[مَهتاب.]
هنوزم بحثِ تو میآید ته دلم مانند شیشه ای که بر رویش چکش میاندازند پودر میشود .
کاش میتوانستم بار دیگر به آغوش بگیرمت، و کاش میتوانستم کاری کنم که نروی، کاش میتوانستم باز به چشمانِ زیبایت همراه مژه های زیباتر با عشق نگاهی بندازم نه با دلی خورد شده و بغض، کاش میتوانستم کاری کنم دوباره در آغوش یکدیگر سفت بچسبیم؛ دستانت را سفت بچسبم، خنده هایت را سفت بچسبم جوری که نتوانی مرا رها کنی . کاش های زیادی وجود دارد ..
اما افسوس، که گاه مردم میروند، گاه مردم خسته میشوند، گاه سراغ دیگری میروند، آن شب مدام از خدایِ خود میپرسیدم من که فقط میخواستم همین نرود، چرا تنها کسی که از پیشم رفت او بود ؟
چطور میتوانستم تحمل کنم که تو میروی و من از دستم کاری بر نمیاید، چطور میتوانستم به رفتنِ تو عادت کنم، چطور میتوانستم دوباره دستانت را بگیرم، بدنت را لمس کنم، بدنی که لمس دیگری شده بود، دستی که فرد دیگری گرفته بود، و یا چشمانش رو دیگری بود .
دلم برایت تنگ میشود، دلم برای روزگاری که من فرد دیگری بودم کنارت، تو بودی کنارم، و ما کنار هم بودیم تنگ میشود، روزگاری که منو تو ما بودیم، اما گهگاهی به سرِ خود میزنم، مشتی محکم بر روی دیوار میکوبم که به خود بیام، از رویای دوباره با تو بودن بیرون بیام، به خود نشون بدم که دخترم دیگر نیازی به من ندارد، او از من تنفر دارد، او حتی دیگر مرا نمیشناسد، او دیگر با چشمانِ زیبایش به من نمینگرد، بلکه با عشق به فردهای دیگر مینگرد .
و چه کار میتوانستم بکنم؟ ..
من حتی از جونم هم مایه گذاشتم تا او آن شب نرود و فردایش او را در آغوش دیگری نبینم، اما همین شد که همین شد .
و گهگاهی از خود میپرسم تو چه بودی؟
تو تجربه نبودی، درس نبودی، تو زندگیِ من بودی که بعد رفتنت من روحی سردرگم در دنیای زنده ها شدم.
و میدانی که فرد مرده حتی اگر زندگی (او) هم سراغش بیاید دیگر زنده نمیشود که نمیشود، چه فرد دیگری ..
غریبه ی تو ، آبی .
به پیشگاهِ جانانِ جان، محبوبِ روزگارِ من،
تقدیمِ این سطورِ ناچیز، از جانبِ بندهای که هستیاش در بندِ نگاهِ تو اسیر گشته است.
گرامیترینِ موجوداتِ عالم،
اگر این قلمِ لرزان،و این مرکبِ اشکآلود،توانِ بازنماییِ ذرهای از آنچه در نهانِ این دلِ شیدا میگذرد را داشت،بیگمان،حقِ مطلب به جای میآمد.
اما چه سود،که شرحِ عشقِ تو،فزون از ظرفیتِ کلمات است،و حدیثِ حضورِ تو،بالاتر از ادراکِ این بنده.
محبوبِ من،
از آن دَم که سایهیِ نورانیِ تو بر باغِ جانم افتاد،و عطرِ حضورت مشامِ روحم را نواخت،دیگر جز تو،نه آشنایی را شناختم،و نه غریبهای را از آشنا.
همه چیز،به لطفِ حضورِ تو،رنگِ دیگر گرفت؛
صبحها،آفتاب،نامِ تو را در آسمان مینوشت،
شبها،ستارگان از چشمکِ معشوقِ من حکایت میکردند.
جانانم،
من نه صاحبِ اختیارِ این دلِ آشفتهام،و نه اربابِ این جانِ به فدایِ تو رفته.
هرچه هست،و هرچه خواهد بود،از آنِ توست.
نذرِ نگاهِ تو،فدایِ لبخندِ تو،وقفِ تمامِ هستیِ من،برایِ تو.
اگر روزی،در دیارِ خاموشی،از این دلِ دردمند خبری پرسیدند،بگو:
عاشقی بود،که تمامِ عمرش رادر جستجویِ نوری سپری کرد،و چون تو را یافت،در پرتوِ او،خود را گم کرد.
امیدِ من و قرارِ جانِ من،
یقین بدان که تا آخرین نفس،و تا آخرین قطرهیِ اشک،این دل،تنها هوایِ تو را خواهد داشت،و این جان،تنها نامِ تو را زمزمه خواهد کرد.
دلباختهای که نامِ تو را پناهِ خود میداند؛هدیه