با خودش فکر کرد: "میبینم، من آنقدرها هم انسان خوبی نیستم." اما اگر لیاقتش را ندارم، چرا انقدر به من علاقه دارند؟ ای کاش تنها بودم و هیچکس مرا دوست نداشت و من هم هرگز کسی را دوست نداشتم! اینگونه هیچکدام از این اتفاقات نمیافتاد.
آرزوهامو نابود کن، آرمانامو ریشهکن کن، چیز بهتری به من نشون بده و من ازت پیروی میکنم.
"درد تورو تغییر میده، اما بهت درس میده."
نه. درد چیزی رو تغییر نمیده. فقط تکرار میشه تا زمانی که فراموش کنی قبل از شروعش چه کسی بودی.
نیما خرده شکستههای لیوان را جمع میکند و سرم را میگیرد توی بغلش. میپرسم این خیابان ته ندارد؟ میگوید کی میآیی؟ نمیدانم. شاید هیچوقت.