نیما خرده شکستههای لیوان را جمع میکند و سرم را میگیرد توی بغلش. میپرسم این خیابان ته ندارد؟ میگوید کی میآیی؟ نمیدانم. شاید هیچوقت.
قربانی یاد میگیره با تبدیل شدن به چیزی که ازش متنفره، زنده بمونه. ولی بعدش یهروزی به آینه نگاه میکنه و اهریمن رو میبینه که بهش خیره شده.
من فقط سعی نمیکردم که بمیرم، من سعی داشتم شخصیتی که به اون تبدیل شدم رو نابود کنم.
هر بار که شکست خوردم، هر بار که با بانداژ و پشیمونی از خواب بیدار شدم، داشتم با هیولای توی آینه میجنگیدم.