● - - - - - - - - •✨🌚•- - - - - - - -●
#نیهان
#پــارت_557
کاش میتوانستم زمان را نگه دارم یا حداقل چند سالی به عقب بازگردم. ظرف غذا را مقابلم گذاشت و با احترام گفت:
- بفرمائید خانم.
لبخندی به او زدم و سرم را پایین انداختم. نگاهی به محتویات بشقاب انداختم، همین که خواستم قاشق را به سمت دهانم بیاورم، احساس کردم چیزی به شکمم فشار میآورد تا هرچه که خوردهام را بالا بیاورم.
دستم را روی دهانم گذاشتم و سریع به سمت سرویس بهداشتیِ اتاقم دویدم. بعد از خالی کردن تمام محتویات معدهام، روی زمین زانو زدم.
احساس میکردم در دلم زلزله آمده که این چنین حالت تهوع گرفتهام! از جا بلند شدم و با زدن آبی به صورتم، از سرویس بیرون رفتم.
شکمم از شدت گرسنگی به صدا افتاده بود. پاهایم آنقدر سست بود که ممکن بود، هرلحظه به روی زمین بیافتم.
به زور خودم را به آشپزخانه رساندم اما هنوز وارد نشده بودم که دوباره با خوردن بوی غذا به بینیام، احساس حالت تهوع گرفتم.
دستم را روی دهانم گذاشتم و به زور لب زدم:
- غذا رو ببر نمیخوام.
●- - - - - - - - • ✨🌚•
کپی؟راضینیستم.