● - - - - - - - - •✨🌚•- - - - - - - -●
#نیهان
#پــارت_558
منتظر ماندم. بعد از اینکه غذا را برد به سمت میز رفتم و روی صندلی نشستم، سرم را روی میز گذاشتم.
از گرسنگی کم مانده بود بیهوش بشوم. اما اصلا درک نمیکردم چرا با دیدن قرمهسبزی به این روز افتادم!
- چیشده؟
با شنیدین صدای هاتف، سرم را بالا آوردم و بیحال به او نگاه کردم. جلو آمد و رو به آن دخترک گفت:
- چیشده سمیه؟
دختری که فهمیده بودم سمیه نام دارد، شانهای بالا انداخت و درحالی که به وضوح ترس را در چشمانش مشاهده میکردم، گفت:
- والا نمیدونم آقا. گفتن غذا بیارم اما تا آوردم حالشون بهم خورد و گفتن ببرم.
هاتف روی صندلی کنار من نشست و با چشمانی پر سوال مرا نگاه کرد:
- خوبی؟ چیشده؟
نفسی عمیق کشیدم و دوباره سرم را روی میز گذاشتم، نمیدانم از گرسنگی بود یا از مریضیام اما بدجور بیحال و حوصله بودم.
- نمیدونم خیلی گشنمه اما از بوی غذا بدم میاد.
●- - - - - - - - • ✨🌚•
کپی؟راضینیستم.