eitaa logo
نـیـهـٰان
24.8هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
797 ویدیو
1 فایل
پارت‌گذاری منظم و روزانه✨🌚 تبلیغاتمون🌸🕊❤️‍🩹 https://eitaa.com/joinchat/1692795679C16d4f59df1
مشاهده در ایتا
دانلود
● - - - - - - - - •✨🌚•- - - - - - - -● منتظر ماندم. بعد از این‌که غذا را برد به سمت میز رفتم و روی صندلی نشستم، سرم را روی میز گذاشتم. از گرسنگی کم مانده بود بیهوش بشوم. اما اصلا درک نمی‌کردم چرا با دیدن قرمه‌سبزی به این روز افتادم! - چی‌شده؟ با شنیدین صدای هاتف، سرم را بالا آوردم و بی‌حال به او نگاه کردم. جلو آمد و رو به آن دخترک گفت: - چی‌شده سمیه؟ دختری که فهمیده بودم سمیه نام دارد، شانه‌ای بالا انداخت و درحالی که به وضوح ترس را در چشمانش مشاهده می‌کردم، گفت: - والا نمی‌دونم آقا. گفتن غذا بیارم اما تا آوردم حالشون بهم خورد و گفتن ببرم. هاتف روی صندلی کنار من نشست و با چشمانی پر سوال مرا نگاه کرد: - خوبی؟ چی‌شده؟ نفسی عمیق کشیدم و دوباره سرم را روی میز گذاشتم، نمیدانم از گرسنگی بود یا از مریضی‌ام اما بدجور بی‌حال و حوصله بودم. - نمی‌دونم خیلی گشنمه اما از بوی غذا بدم میاد. ●- - - - - - - - • ✨🌚• کپی؟راضی‌نیستم.