● - - - - - - - - •✨🌚•- - - - - - - -●
#نیهان
#پــارت_566
وقتی متوجهی حالم شد، تغییر حالت داد و روی تخت نشست. تلفنش را بیرون آورد و همانطور که مشغول گوشی بود گفت:
- بشین تا زنگ به دکتر بزنم.
دکتر به خانهاش میآمد؟ همراه با بلند شدن او از روی تخت، من روی تخت دراز کشیدم که نگاهی به من انداخت و سرش را به نشانهی تأسف تکان داد.
کمی از من فاصله گرفت و جلوی درب اتاق ایستاد. بیتوجه به او و چیزهای که زمزمه میکرد پتو را روی سرم کشیدم و چشمانم را بستم.
- دو ساعت دیگه دکتر میاد. شنیدی آهو؟
از لقبی که به من داده بود، بدم میآمد. نه از جهت زشت بودنش... نه اصلا اتفاقا این اسم به نظرم خیلی زیبا بود. من دلیل این لقبگذاری را دوست نداشتم.
اینکه به خاطر فرار از چنگ ازدواج با اوی پیر، به آهوی فراری لقب گرفتهام باعث آزارم بود. هاتف توقع داشت در آن خانه بدون هیچ مخالفتی عروس او شوم و تمام!
سرم را تکان دادم تا بلکه از این افکار قدیمی بیرون بیایم. این فکرها دیگر هیچ کمکی به من نمیکرد تنها باعث آزار روح و روانم میشد.
●- - - - - - - - • ✨🌚•
کپی؟راضینیستم.