● - - - - - - - - •✨🌚•- - - - - - - -●
#نیهان
#پــارت_576
از این حرف او، ابرو در هم کشیدم و بدون اینکه جوابی به او دهم، صورت چرخاندم. علاوه بر تمام صفات بد و زنندهاش، رفتار کودکانه هم داشت.
دقیقا مانند کودکان، فالگوش میایستاد تا حرف دیگران را بشنود!
- هاتف جان؟
با شنیدن صدای مردی، سرم را بلند کردم و به درب خیره شدم. هیچ کس نبود! هاتف سریع از جا بلند شد و با نگاه کردن به سر تا پای من، گلویی صاف کرد و گفت:
- بیا داخل آرمان جان.
کسی که به نام آرمان صدایش کرده بود، داخل آمد. با دیدن پسرکی که میتوان گفت نصف سن هاتف را دارد، چشم گرد کردم. چطور تواسته بود با این اخلاق مزخرف هاتف کنار بیاید؟
بدون اینکه ذرهای به من توجه کند، به سمت هاتف رفت و او را در آغوش کشید. بیحوصله به حرکات و رفتارهایشان نگاه میکردم.
درحالی که هاتف در گوش آرمان چیزی را زمزمه میکرد، نگاه آرمان روی من خیره شده بود. نگاهی که شدید باعث آزارم میشد.
●- - - - - - - - • ✨🌚•
کپی؟راضینیستم.