eitaa logo
نـیـهـٰان
24.8هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
826 ویدیو
1 فایل
پارت‌گذاری منظم و روزانه✨🌚 تبلیغاتمون🌸🕊❤️‍🩹 https://eitaa.com/joinchat/1692795679C16d4f59df1
مشاهده در ایتا
دانلود
● - - - - - - - - •✨🌚•- - - - - - - -● به خاطر سرگیجه‌ام، سرم را به تاخ تخت تکیه دادم تا از حال نروم. احساس می‌کردم چند نفر سنگی بزرگ را برداشته‌اند، محکم بر سر من می‌کوبند. - نیهان چی‌کار کردی؟ حدسم درست بود، نه؟ هاتف می‌کشتت! مطمئنم برای هاتف اهمیتی نداشت. او حتی زمانی که فهمیده چه بین من و شهریار گذشته، واکنش نشان نداد. دیگر اکنون نشان دهد؟ نگرانی من اصلا هاتف نبود! راستش برایم مهم نبود عصبانی می‌شود یا نه؟ برایش مهم است یا خیر؟ تنها چیزی که مهم بود و مرا نگران می‌کرد، دقیقا خود شهریار بود. مردی که سر یک اشتباه ساده باعث تولد این بچه شد و در آخرین مکالمه به کل از من بریده بود. حالا من مانده بودم و یک بچه و یک پیرمرد که مرا برای بازی خود می‌خواهد. بچه‌ای که نه پدرش بود و نه اسمی از پدرش در شناسنامه‌ام! به زور چشم به آرمان دوختم، با تمام توانی که داشتم لب زدم: - حدست درست بود! نه من و نه بچه، متعلق به هاتف نیستیم. من فقط یه عروسک بازی سرگرمی هاتفم، نه زنش یا چیز دیگه‌ای. ●- - - - - - - - • ✨🌚• کپی؟راضی‌نیستم.