● - - - - - - - - •✨🌚•- - - - - - - -●
#نیهان
#پــارت_585
هاتف برعکس من و آرمان، احمق نبود که یک سخن مسخره را خیلی راحت باور کند. عصبی خندهای کرد و با نگاهی تهدیدوار به من گفت:
- آرمان جان دیشب تازه زن من شده، تو میگی بچه از توعه؟ منو خر فرض کردی؟
واقعا هم منطقی نبود! به هیچ عنوان امکان نداشت این بچه، برای هاتف و متعلق به او باشد. آرمان که گویا در سخنانش مانده بود، با حرص لب زد:
- آره میشه، تو بیا بریم بیرون حرف بزنیم، من برات توضیح میدم!
و مچ دستان هاتف را گرفت و به زور بیرون کشید. به محض خارج شدنشان، دستم را محکم بر سرم کوبیدم.
من چقدر بیچاره بودم! مطمئنم اگر هزار بلای آسمانی نازل شود، بدون هیچ معطلی هر هزارتا روی سرِ منِ بیچاره فرود میآید.
عروسک خیمه شب بازی هاتف شدن از یک طرف و پیدا شدن یک بچه از طرف دیگر! بدترین قسمت ماجرا هم زمانی بود که شهریار از من متنفر شده بود. یعنی نه راه برگشت داشتم و نه راه جلو رفتن...!
●- - - - - - - - • ✨🌚•
کپی؟راضینیستم.