● - - - - - - - - •✨🌚•- - - - - - - -●
#نیهان
#پــارت_595
بعد از گرفتن دوشی مختصر که باعث آرامتر شدن افکار ذهنم و سبکتر شدن جسمم شد، از حمام خارج شدم.
با پوشیدن یکی از لباسهایی که در کمد چیده شده بود روبهروی آیينه نشستم و با شانه، مشغول مرتب کردن تار موهایم شدم.
البته شانه زدن به موهایم تنها یک بهانه بود، در اصل تمام فکر و ذهنم پیش هاتف و شهریار بود.
پیش هاتف بود تا بفهمم بالاخره عاقبت من چه میشود. اما پیش شهریار بود تا راهی بیابم و اگر شده دوباره او را ببینم بلکه او را مرا نجات دهد. حتی اگر به قیمت تحقیر شدن و کوچک شدنم.
با شنیدن صدای درب اتاق، نگاهم را از آيينه گرفتم و با صدای بلند گفتم:
- بله؟
آنقدر سمیه از صبح اطراف من بود که احساس میکردم خدمتکار مخصوص من شده! در بین این همه آدم چرا همیشه این دختر مرا خبر میکرد و دنبال من بود؟
- بفرمائید شام خانم.
●- - - - - - - - • ✨🌚•
کپی؟راضینیستم.