eitaa logo
نـیـهـٰان
24.8هزار دنبال‌کننده
1.2هزار عکس
839 ویدیو
1 فایل
پارت‌گذاری منظم و روزانه✨🌚 تبلیغاتمون🌸🕊❤️‍🩹 https://eitaa.com/joinchat/1692795679C16d4f59df1
مشاهده در ایتا
دانلود
● - - - - - - - - •✨🌚•- - - - - - - -● بعد از گرفتن دوشی مختصر که باعث آرام‌تر شدن افکار ذهنم و سبک‌تر شدن جسمم شد، از حمام خارج شدم. با پوشیدن یکی از لباس‌هایی که در کمد چیده شده بود روبه‌روی آیينه نشستم و با شانه، مشغول مرتب کردن تار موهایم شدم. البته شانه زدن به موهایم تنها یک بهانه بود، در اصل تمام فکر و ذهنم پیش هاتف و شهریار بود. پیش هاتف بود تا بفهمم بالاخره عاقبت من چه می‌شود. اما پیش شهریار بود تا راهی بیابم و اگر شده دوباره او را ببینم بلکه او را مرا نجات دهد. حتی اگر به قیمت تحقیر شدن و کوچک شدنم. با شنیدن صدای درب اتاق، نگاهم را از آيينه گرفتم و با صدای بلند گفتم: - بله؟ آن‌قدر سمیه از صبح اطراف من بود که احساس می‌کردم خدمتکار مخصوص من شده! در بین این همه آدم چرا همیشه این دختر مرا خبر می‌کرد و دنبال من بود؟ - بفرمائید شام خانم. ●- - - - - - - - • ✨🌚• کپی؟راضی‌نیستم.