شماره "۱"
روی یخ دراز میکشم، درواقع سقوط میکنم. خون از پهلویم جاری است و یخ را سرخ میکند، آنقدر درد دارم که بی حس شدهام. پهلویم شکافته شده و به گونهای خون از آن میآید که نمیدانم اینهمه خون چگونه آنجا جا شده بودند.
خون بوی آهن میدهد، با سرسختی از شکاف پهلویم راهش را باز میکند و از مویرگها میگذرد تا به آزادی برسد، اما نمیداند که این بیرون هیچ آزادیای وجود ندارد. تنها سرمای گزندهی یخ است که به پوست شلاق میزند و آن را مانند آتش میسوزاند.
آسمان بالای سرم پر از ستارههای بزرگ و کوچک است. با خود میاندیشم که چه خندهدار است، ستارههایی که سالها پیش مردهاند، اکنون بر روی مردی رو به موت میتابند.
مادرم میگفت ستارهها ارواح مردگان ما هستند که در آسمان به ما نگاه میکنند و لحظهی مرگمان به ما چشمک میزنند. پس تصور میکنم ستارهها چشمان مردگانند، در سیاهی شب به روح من چشمک میزنند و آن را به سوی خود فرا میخوانند.
میتوانم حس کنم سرما چگونه از لباسهای اندک و خیسم میگذرد و خونم چگونه رو به پایان است، نمیدانم ابتدا از سرما میمیرم یا از خونریزی زیاد.
شاید هم از دلشکستگی بمیرم.
آیا تا به حال کسی از غم زیاد مرده؟ مادرم میگفت غم جسم را نمیکشد، بلکه روح را پاره پاره میکند.
لحظهای وهم بر میدارم، اگر روحم مرده باشد پس چه چیزی از من خواهد ماند تا به ستارهها بپیوندد؟
اما زیاد وقت نمیکنم به این فکر بپردازم. دیدم تار میشود، حالا ستارههای غربی میرقصند، در جنوب خوابیدهاند و در شمال آواز میخوانند، و ستارههای شرقی چشمک میزنند.
وقتش است من هم به سوی آنها بشتابم.
فارغالتحصیل که شدم مستقیم به خانه رفتم.
کار که پیدا کردم، به کسی تلفن نزدم.
به جز خانواده برای کسی کارت دعوت عروسی نفرستادم.
کسی را پدرخوانده فرزندم نکردم.
برای کسی وصیت ننوشتم.
تا صبح با کسی چت نکردم.
با کسی محکم دست ندادم.
کسی دلش برایم تنگ نشد.
به کسی زنگ نزدم تا یک ساعت حرف بزنیم.
با کسی بیرون نرفتم.
هیچ رفیقی نداشتم، هیچ دوستی نبود و این تنها است، از من میپرسید مگر تنهایی چقدر دردناک است؟
همانقدر که مجبوری ذوقت را با کسی تقسیم نکنی، همانقدر که مجبوری غمت را تنها در خود بباری.
[ جیک گریه میکرد و میگفت:《به من نگا کن نیک، نه نه نه. چشماتو نبند، نیک تو باید زنده بمونی. لطفا لطفا لطفا. اونجوری نخند نیک اونجوری نخند.》و نیکو مدام زیر لب میگفت که اشکال ندارد و در میان درد شدیدش لبخند میزد.]
میدونید چی جالب و دردناکه؟ اینکه هیچوقت هیچکدوم از اینا نوشته نشدن یا اگر شدن ناقص بودن
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/11356
موضوع این داستان جدید قشنگه. ولی میدونی، با شخصیتهای قلبی برای بازماندگان بیشتر ارتباط میگرفتم. از احساساتشون بیشتر مطلع بودم و بیشتر میشناختمشون.
حالا شاید چون اول داستانه و پیتر و اسپایک رو زیاد نمیشناسم این حسو دارم. امیدوارم با پیشروی داستان بیشتر درکشون کنم.
#هستی
#دایگو
~~~
خب فکر کنم شاید چون اولشه؟ منم امیدوارم چون من الان بیشتر دارم مینویسم تا به یه جای دیگه برسم، جایی که پیتر هم بزرگتر و پررنگتر میشه.
ممنون از نظرتتت✨