فارغالتحصیل که شدم مستقیم به خانه رفتم.
کار که پیدا کردم، به کسی تلفن نزدم.
به جز خانواده برای کسی کارت دعوت عروسی نفرستادم.
کسی را پدرخوانده فرزندم نکردم.
برای کسی وصیت ننوشتم.
تا صبح با کسی چت نکردم.
با کسی محکم دست ندادم.
کسی دلش برایم تنگ نشد.
به کسی زنگ نزدم تا یک ساعت حرف بزنیم.
با کسی بیرون نرفتم.
هیچ رفیقی نداشتم، هیچ دوستی نبود و این تنها است، از من میپرسید مگر تنهایی چقدر دردناک است؟
همانقدر که مجبوری ذوقت را با کسی تقسیم نکنی، همانقدر که مجبوری غمت را تنها در خود بباری.
[ جیک گریه میکرد و میگفت:《به من نگا کن نیک، نه نه نه. چشماتو نبند، نیک تو باید زنده بمونی. لطفا لطفا لطفا. اونجوری نخند نیک اونجوری نخند.》و نیکو مدام زیر لب میگفت که اشکال ندارد و در میان درد شدیدش لبخند میزد.]
میدونید چی جالب و دردناکه؟ اینکه هیچوقت هیچکدوم از اینا نوشته نشدن یا اگر شدن ناقص بودن
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/11356
موضوع این داستان جدید قشنگه. ولی میدونی، با شخصیتهای قلبی برای بازماندگان بیشتر ارتباط میگرفتم. از احساساتشون بیشتر مطلع بودم و بیشتر میشناختمشون.
حالا شاید چون اول داستانه و پیتر و اسپایک رو زیاد نمیشناسم این حسو دارم. امیدوارم با پیشروی داستان بیشتر درکشون کنم.
#هستی
#دایگو
~~~
خب فکر کنم شاید چون اولشه؟ منم امیدوارم چون من الان بیشتر دارم مینویسم تا به یه جای دیگه برسم، جایی که پیتر هم بزرگتر و پررنگتر میشه.
ممنون از نظرتتت✨