[ جیک گریه میکرد و میگفت:《به من نگا کن نیک، نه نه نه. چشماتو نبند، نیک تو باید زنده بمونی. لطفا لطفا لطفا. اونجوری نخند نیک اونجوری نخند.》و نیکو مدام زیر لب میگفت که اشکال ندارد و در میان درد شدیدش لبخند میزد.]
میدونید چی جالب و دردناکه؟ اینکه هیچوقت هیچکدوم از اینا نوشته نشدن یا اگر شدن ناقص بودن
📪 پیام جدید
https://eitaa.com/Nummer_ett/11356
موضوع این داستان جدید قشنگه. ولی میدونی، با شخصیتهای قلبی برای بازماندگان بیشتر ارتباط میگرفتم. از احساساتشون بیشتر مطلع بودم و بیشتر میشناختمشون.
حالا شاید چون اول داستانه و پیتر و اسپایک رو زیاد نمیشناسم این حسو دارم. امیدوارم با پیشروی داستان بیشتر درکشون کنم.
#هستی
#دایگو
~~~
خب فکر کنم شاید چون اولشه؟ منم امیدوارم چون من الان بیشتر دارم مینویسم تا به یه جای دیگه برسم، جایی که پیتر هم بزرگتر و پررنگتر میشه.
ممنون از نظرتتت✨