چهرهاش از جلوی چشمانم کنار نمیرود.
ترس در چشمانش و ناباوری درون خطوط چهرهاش. که چگونه دوستش را دو دستی چنگ زده بود، گویی میخواهد روحش را در جسم او نگاه دارد.
میتوانستم اشکهایش را ببینم که پست سد تحمل، مانده بودند و سعی میکردند از سرازیر شدن دور بمانند.
نمیدانم آیا چهرهاش از خاطراتم پاک خواهد شد؟ یا همانگونه که خون دوستش روی دستانم مانده، آن صورت نیز روی مغزم حک خواهد شد...
هدایت شده از مخفیگاه جادوگران تحت تعقیب𐙚
میشه لطفاً این پیام و فور بزنید چنلاتون تا جادوگران تحت تعقیب بتونن ما رو پیدا کنن؟
جناب برهان قلبم وایساد، میشه لینک کانالتونو بدیددد، اگه بخواید نمیذارم تو کانال ولی بدید من بدون اونجا نمیتونم💔🙏
ولی من دلم تنگ میشه.
برای ایستگاه، روزای قبلش و روزای بعد از قبلش. برای سولی و آدرین و اینکه دیگه هیچی مثل قبل نمیشه.
دلم برای تابستون پارسال تنگ میشه.
دلم برای بچههای مسجد سلیمان سر کوچه دبیرستان هاوکینز، که دلشون به اندازه این اسم بزرگه و عمیقه تنگ میشم.
دلم برای اون دختری که تو کلاس سوم همش با هم قهر میکردیم تنگ میشه، برای دوستی که تو کلاس هفتم از دست دادم اما تو کلاس هشتم جور دیگه با هم ارتباط گرفتیم، جوری بهتر، تنگ میشه.
دلم تنگ میشه برای کتابخونه خانم میم که دیگه نیست و برای کانالی به اسم مای ساول.
دلم برای روزای قبل اینجا تنگ میشه.
دلم برای خیلی چیزای دیگه هم تنگ میشه، خیلی چیزا که شاید هنوز داشته باشمشون اما از الان دلم براشون تنگه.
شاید بهتر باشه اینجوری بگم، دلم برای چیزها و کسایی که ترکم کردن، ترکشون کردم یا دنیا ما رو مجبور به ترک کردن کرد تنگ میشه.
دلم برای زندگیم هم تنگ میشه.
و میدونم این اتفاق قراره ادامه پیدا کنه، آخه میدونید آدما عاشق خاطراتشونن، عاشق تک به تک خاطرات خوب و بدشون.
شایلی خانم با اون کانال جادویی و خوش وایبت با تاخیر تولدت مبارکههبحورمرکر
امیدوارم جادو همیشه و همهجا نجاتت بده و مراقبت باشههه