https://eitaa.com/alone_wale/2465
تو کانال نایریکا جواب دادم اینجا هم میگم.
کس یا کسایی که دارین تو ناشناسها چرت و پرت میگید، منم یه ظرفیتی دارم و الان مثل یه انبار باروتم، کافیه یه جرقه دیگه بخوره بهم تا همتونو بیچاره کنم. شاید اگه موقع توهین کردن و چرت گفتن به خودم ساکت بشینم و چیزی نگم، ولی دیگه بریدم و تحملشو ندارم، دارم بهت هشدار میدم که تفرقه افکنی رو بس کنی، وگرنه با اون رویی از ویدار رو به رو میشی که ویدار اصلی تو شهر خرس داشت و من هیچوقت تو مجازی رو نکردمش.
آدم چقدر میتونه حسود باشه که این حرفا رو بزنه؟
با اینکاراتون قرار نیست به هیچجا برسید فقط یه کاری میکنید که بیام دمار از روزگارتون دربیارم.
شماره "۱"
کرایول و سیندرل، اگه بحث و دعوا رو نادیده بگیریم شما دوتا واقعا ترکیب جالبی دارید.
ناگهانی بهش برخوردم
کی ابنجا دی ماهیههه؟؟
هدایت شده از Daily Wizards📜
راستی ویدار ابر های صورتی شرق و شمال منو یاد تو میندازن. نه که حتما شرق و شمال، ولی اونایی که منو یادت انداختن تو شرق و شمال بودن.
https://eitaa.com/mrxcollection/1564
داداشم به عنوان بهترین شروع همیشه شروع فیلم دِ بویز رو مثال میزنه، شروع باید با یه جمله یا یه اتفاق شروع بشه تا خواننده بخواد پیش بره تا ببینه چی میشه مثلا تو به امید دل بستم داستان با جمله (عشق زندگیام میخواد بمیرد) شروع میشه.
به نظرم برید وسطای داستانو یه اتفاق بیارید اولش، یه چیز هیجانی مثل دعوا، مرگ، سرقت یا همچین چیزی
متوجهید؟
شماره "۱"
عصبانیت او وقتی به حیرت تبدیل شد که پسری با لباسهای سیاه، کبود و خونین میان کیسههای بار دید، پسر گ
دختر سعی داشت بخوابد. چشمانش را محکم بسته بود و پوکهی گلوله را در دستانش میچرخاند. اما نمیتوانست صداهای داخل گوشش را خاموش کند:《تو کشتیش. تو قاتلی.》
《هیولای عجیبغریب.》
《تو هم مثل بابات یه بازندهای.》
《تو بیشتر شبیه پسرایی تا دخترا》
توهینها اوج میگرفتند و جای زخمهای روی دستانش میسوختند. اشک بالشش را خیس کرده بود.
از جا بلند شد و برای خالی کردن خودش، اشکریزان به سمت دفترخاطراتش رفت. و آنقدر ورق زد تا یک صفحه خالی بیابد، سپس نوشت.
《قاتل، عجیبغریب و...》
او تمام چیزهایی که نبود را نوشت.
همسر کلانتر دستش را روی دهانش گذاشت و هین کشید، کلانتر اخمش را عمیقتر کرد و گفت:《اگه خودت زده باشیش چی؟》
راننده کامیون با خشم پاسخ داد:《چرا دقیقا باید اینکارو کرده باشم؟》
اسپایک هنوز مانند قبل کبود و خونین میان کیسهها خوابیده بود. شان گفت:《شاید به خاطرش بهت پول دادن، یا اصلا خودت باباشی و میخوای از سرت بازش کنی یا...》زنش به میان حرف او پرید:《شان بی خیال طئوریهای توطئهت شو و بچه رو وردار ببریم خونه. وقت این آقا رو بیشتر از این نگیر.》
شان گفت:《بچه رو میبرم کلانتری زنگ میزنم بهزیستی. این بهترین کاره.》
همسرش دست به کمر زد:《اون خسته و گرسنه و زخمیه. من نمیذارم با اون اخمای ترسناکت ببریش کلانتری.》
سپس به عنوان پایان بحث پشتش را به او کرد و رفت. کلانتر آهی کشید و با بدخلقی اما آرام اسپایک را بغل کرد. خوابش سنگینتر از آن بود که بیدار بود.
آرام به راننده کامیون گفت:《موفق شدی روزمو خراب کنی، مکانیکی اونطرفه.》
و به سمت خانهاش رفت.