eitaa logo
شماره "۱"
357 دنبال‌کننده
2.3هزار عکس
181 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگه باد نبود بسوزونید🔥: https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_oxe4875&btn=Vidar
مشاهده در ایتا
دانلود
شماره "۱"
عرررر گرورررر
وای دلم براشون تنگ شد
برای همه‌شون تو تموم مجموعه‌ها
شماره "۱"
به قول فردریک بکمن تو برندگان، هیچ دوستی هم‌تیمی نمیشه. هیچ دوستی با دیدنت خیالش راحت نمیشه چون خیال می‌کرد اشتباه اومده، هیچ دوستی نمیگه:《مهندس دلم برات تنگ شده بود.》 به گل‌هایی که نتونستی به حلقه کج و کوله بزنی نمی‌خنده. هیچ دوستی بهت نمیگه نخند سرت میاد. هیچ دوستی نمی‌تونه مثل یه تیم و یه مربی فوق‌العاده باعث بشه با حجاب و حلقه کج و دستای گلی، زیر بارون بازی کنی و بهترین روز دختر رو بگذرونی.
شماره "۱"
به قول فردریک بکمن تو برندگان، هیچ دوستی هم‌تیمی نمیشه. هیچ دوستی با دیدنت خیالش راحت نمیشه چون خیال
و من عاشق این تیمم، عاشق کسایی که به هیچ‌وجه شبیهشون نیستم، کسایی که موهاشون پسرونه‌ست، گل‌سر جوونه‌شون زیر بارون رشد می‌کنه، و منو به عنوان یه بچه مثبت نگاه می‌کنن که رفتاراشونو اصلاح می‌کنم، و برخلاف خیلیا من براشون بچه مثبتی نیستم که مسخره‌م می‌کنن. اونا دوسم دارن. من دوسشون دارم. و بعد تمام این وقت‌ها به نظرم ارزششو داشت.
و وای تجمعات زیر بارون🛐🛐 پرچم‌های ایران که با رحمت خدا خیس میشن🛐🛐
چیزایی که روز دختر گرفتم🛐🛐
آخرین جمعه، شنبه و یکشنبه فروردین سال ۱۴۰۵ تا آخر عمر تو خاطرات خوشم ثبت میشن و عاشقشونم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
شماره "۱"
و با نیشخند گفت:《می‌بینم که دوست جدید پیدا کردی. شایدم فقط یه اسباب‌بازیه تا مثل قبلی خرابش کنی‌.》 ش
اسپایک خوابش نمی‌برد. نه روی بافت نرم تخت و نه روی زمین سرد. او لحاف نازک را زیرش، به روی زمین سرد زیر تخت انداخته و خودش به آنجا رفته بود. عادت کرده بود روی زمین سفت و سخت بخوابد. اما مثل‌اینکه امشب قرار نبود خوابش ببرد حتی روی زمین سرد. بدنش از دعوای صبح درد می‌کرد و مدام اضطراب تصمیماتی که باید می‌گرفت را داشت. باید بر‌می‌گشت پیش کوین و پیتر؟ یا پیش درک زندگی جدیدی شروع می‌کرد؟ اصلا چه اتفاقی برای شارلوت افتاده بود؟ باید چ... اما رشته افکارش با افتادن جسمی روی تخت و وارد شدن فشار روی صورت اسپایک، پاره شد. کمی بعد صدایی سکوت را شکاند:《اگه اونجا بمونی هیولای زیر تختت می‌خورتت.》 صدای شارلوت بود. اسپایک دستانش را به کف تخت چسباند، جایی که شارلوت دراز کشیده بود. با صدای آرامی گفت:《کشتمش بعد اومدم اینجا.》 شارلوت نخودی خندید اما می‌شد اضطراب را در صدایش یافت. چندثانیه بعد واژگون شد کله‌اش را زیر تخت آورد. موهایش به زمین می‌رسیدند:《چرا رفتی اون پایین؟》 اسپایک به پهلو شد تا رو‌به‌رویش قرار گیرد:《چرا اومدی اتاق من؟》 شارلوت به چشمان قیرگون اسپایک خیره شد و گفت:《چرا به خاطرم دعوا کردی؟》 اسپایک متقابلا به چشمان غمگین شارلوت نگاه کرد و گفت:《من تا الان به خاطر آدمای زیادی دعوا کردم. خاصیت خیابونه، کاری می‌کنه همیشه بجنگی.》 شارلوت سرش را دزدید و دوباره به روی تخت برگشت. دراز کشید و گفت:《می‌خوام امشب یه چی بهت بگم. اینو تا حالا برای هیشکی تعریف نکردم. حتی بابام.》 اسپایک دوباره صاف دراز کشید و گفت:《چرا من؟》 شارلوت کمی جابه‌جا شد:《چون تو عجیبی. مثل خودم.》 عجیب. واژه‌ی غریب اما قابل درک.