شماره "۱"
به قول فردریک بکمن تو برندگان، هیچ دوستی همتیمی نمیشه.
هیچ دوستی با دیدنت خیالش راحت نمیشه چون خیال میکرد اشتباه اومده، هیچ دوستی نمیگه:《مهندس دلم برات تنگ شده بود.》
به گلهایی که نتونستی به حلقه کج و کوله بزنی نمیخنده.
هیچ دوستی بهت نمیگه نخند سرت میاد.
هیچ دوستی نمیتونه مثل یه تیم و یه مربی فوقالعاده باعث بشه با حجاب و حلقه کج و دستای گلی، زیر بارون بازی کنی و بهترین روز دختر رو بگذرونی.
شماره "۱"
به قول فردریک بکمن تو برندگان، هیچ دوستی همتیمی نمیشه. هیچ دوستی با دیدنت خیالش راحت نمیشه چون خیال
و من عاشق این تیمم، عاشق کسایی که به هیچوجه شبیهشون نیستم، کسایی که موهاشون پسرونهست، گلسر جوونهشون زیر بارون رشد میکنه، و منو به عنوان یه بچه مثبت نگاه میکنن که رفتاراشونو اصلاح میکنم، و برخلاف خیلیا من براشون بچه مثبتی نیستم که مسخرهم میکنن.
اونا دوسم دارن.
من دوسشون دارم.
و بعد تمام این وقتها به نظرم ارزششو داشت.
آخرین جمعه، شنبه و یکشنبه فروردین سال ۱۴۰۵ تا آخر عمر تو خاطرات خوشم ثبت میشن و عاشقشونم
شماره "۱"
و با نیشخند گفت:《میبینم که دوست جدید پیدا کردی. شایدم فقط یه اسباببازیه تا مثل قبلی خرابش کنی.》 ش
اسپایک خوابش نمیبرد.
نه روی بافت نرم تخت و نه روی زمین سرد.
او لحاف نازک را زیرش، به روی زمین سرد زیر تخت انداخته و خودش به آنجا رفته بود. عادت کرده بود روی زمین سفت و سخت بخوابد.
اما مثلاینکه امشب قرار نبود خوابش ببرد حتی روی زمین سرد. بدنش از دعوای صبح درد میکرد و مدام اضطراب تصمیماتی که باید میگرفت را داشت.
باید برمیگشت پیش کوین و پیتر؟ یا پیش درک زندگی جدیدی شروع میکرد؟ اصلا چه اتفاقی برای شارلوت افتاده بود؟ باید چ...
اما رشته افکارش با افتادن جسمی روی تخت و وارد شدن فشار روی صورت اسپایک، پاره شد.
کمی بعد صدایی سکوت را شکاند:《اگه اونجا بمونی هیولای زیر تختت میخورتت.》
صدای شارلوت بود. اسپایک دستانش را به کف تخت چسباند، جایی که شارلوت دراز کشیده بود. با صدای آرامی گفت:《کشتمش بعد اومدم اینجا.》
شارلوت نخودی خندید اما میشد اضطراب را در صدایش یافت. چندثانیه بعد واژگون شد کلهاش را زیر تخت آورد. موهایش به زمین میرسیدند:《چرا رفتی اون پایین؟》
اسپایک به پهلو شد تا روبهرویش قرار گیرد:《چرا اومدی اتاق من؟》
شارلوت به چشمان قیرگون اسپایک خیره شد و گفت:《چرا به خاطرم دعوا کردی؟》
اسپایک متقابلا به چشمان غمگین شارلوت نگاه کرد و گفت:《من تا الان به خاطر آدمای زیادی دعوا کردم. خاصیت خیابونه، کاری میکنه همیشه بجنگی.》
شارلوت سرش را دزدید و دوباره به روی تخت برگشت. دراز کشید و گفت:《میخوام امشب یه چی بهت بگم. اینو تا حالا برای هیشکی تعریف نکردم. حتی بابام.》
اسپایک دوباره صاف دراز کشید و گفت:《چرا من؟》
شارلوت کمی جابهجا شد:《چون تو عجیبی. مثل خودم.》
عجیب.
واژهی غریب اما قابل درک.