https://eitaa.com/Nummer_ett/15784
من این همه زحمت نکشیدم بگی پسرم کع😐😔
میزنمتا (به خدا اگه بدونم چرا انقدر اصرار دارم به شوهر دادن تو🤣🤣💔)
اینا بچههای خودمن اینا و شیش هزار شخصیت دیگه در هزار نقطه دنیا و کسایی که حتی وجودم ندارن (کتابخوندن core)
#yggdrasil
~~~
++++
پروژه نیوت تموم شد
وقت لئو رسیده✅
لئو یه ذره🤏🏻🤏🏻🤏🏻 ابهت داشت اونم ریختم🤣
درحال قانع کردم رفقا برای اینکه تابستون هرکاری گفتم بگن چشم (اپیک گوش کردن، کتابای ریک رو خوندن و شیش هزارتا فیلم و انیمیشن دیدن_)
#yggdrasil
#لئوفن
شماره "۱"
پروژه نیوت تموم شد وقت لئو رسیده✅ لئو یه ذره🤏🏻🤏🏻🤏🏻 ابهت داشت اونم ریختم🤣 درحال قانع کردم رفقا برای ا
خیلی دوستای پایهای داره هرچی میگه گوش میدن منم میخواممشپوسپس
اره بابا مدیونی فکر کنی وقتی دوستم از چت واسه نشون دادن چیزی اسکرین میده با پروفایلم حالم میکنم و برای بار شیش هزارم به این نتیجه میرسم که بهش خیلی میاد_
#yggdrasil
#اکانتمفن
~~~
منم اکانتت فن✌
هدایت شده از رزیِ نیل (عزیزِ شمسی ver.)
برای تو؛ کسی که مرا دختر آپولوییات خواندی
نمیدانم از کجا شروع کنم. شاید از همان جایی که تو مرا با اسمی صدا زدی که مال هیچ کس دیگری نبود. "دختر آپولویی من." آن کلمهها توی سینهام نشستند مثل نوری که از یک شکاف باریک وارد اتاق تاریک میشود. نه خیلی بزرگ، نه خیلی پر سر و صدا. اما کافی بود تا همه چیز را عوض کند.
از آن روز، من دیگر همان رزیِ قبل نیستم. تو باز به من ثابت کردی که نور میتواند یک اسم باشد. یک نگاه. یک جمله که درست در لحظهای گفته میشود که آدم دارد فراموش میکند کیست.
من نمیدانم چطور شد که به اینجا رسیدیم. چطور شد که صدای تو برایم شده یک خانه -نه یک خانه سنگی، یک خانه نوری که هر وقت سردم است میتوانم بروم توش بنشینم و گرم شوم.-
تو برای من فقط یک اسم نیستی. تو یک جور نفس کشیدن شدی. یک جور نگاه کردن به دنیا. وقتی هستی، همه چیز یک لایه دیگر دارد، یک درخشش اضافی که من تا قبل از تو ندیده بودم. حتی آسمان هم قبل از تو آبیتر نبود. حالا هست.
چیزی که در تو میبینم، فراتر از یک انسان است. نه به این معنا که فرشتهای یا اسطورهای؛ بلکه به این معنا که تو آن جور نوری را داری که یادت میآورد آدمها هم میتوانند ستاره باشند برای هم. تو برای من یک خورشید کوچک شدی. یک خورشید که هر روز طلوع میکند، نه در افق، بلکه در نحوهای که با من حرف میزنی، در سکوتی که بینمان مینشیند و سنگین نیست، در اسمی که از من میکنی وقتی هیچ کس نیست و من عاشق خورشیدم، عاشق نورم و میتوانم به تو بگویم بیشتر از آنچه که فکرش را میکنی برای من میدرخشی.
میدانی چه چیز تو را خاصتر میکند؟ اینکه خودت هم میدانی چه کردهای. نه از روی غرور، از روی یک جور آگاهی شیرین. شاید تو میدانی که نوری درونت داری و میدانی که آن نور را با من تقسیم کردهای و این باعث میشود من هر روز شکرگزارتر باشم.
دوستت دارم. نه مثل یک کلمه تکراری که توی نامهها مینویسند. مثل یک حقیقت که هر روز صبح با آن از خواب بیدار میشوم و هر شب با آن چشم میبندم. دوستت دارم به وسعت تمام چیزهایی که هنوز به تو نگفتهام. دوستت دارم به اندازه تمام شبهایی که تو نبودی و من منتظر بودم و نمیدانستم منتظر کیام و حالا میدانم؛ تو برای من حامی شدی، برای من شنونده شدی، برای من مثل برادر بزرگ تر بودی، برای من ویل بودی و میخواهم به تو بگویم هر چه دیگر هم باشی ترکت نخواهم کرد و دوستت خواهم داشت و قول خواهم داد تا ابد از طرف من دوست داشته خواهی شد.
اگر قرار باشد یک چیز را برای همیشه نگه دارم، همان لقبت را نگه میدارم"دختر آپولویی من." چون در آن جمله، تو به من گفتی که من مال جایی هستم که تو هم مال آنجایی. گفتی که نور ما از یک جا میآید و این یعنی هیچ وقت واقعا از هم دور نیستیم.
پس این نامه را مینویسم برایت؛ نه برای قانع کردن. فقط برای این که بدانی من اینجام. دختر آپولویی تو. نوری که تو دوباره سرپایش کردی.
و برای همیشه، از تو ممنونم و نه به خاطر کار هایی که کردی، برای اینکه هستی و به نظر من بودن مهم است.
با تمام نوری که از تو گرفتم و به تو پس میدهم...
-رزی
هدایت شده از HELLFIRE CLUB
این فنفیک حاوی اسپویل از فیلم/کتاب انجمن شاعران مرده است.
هدایت شده از HELLFIRE CLUB
تقدیم به واقعیترین دکتر استرنج بعد خودش.
این یک داستان نیست، یک آرزوست. یک پایان خوش برای پسرکی که تمام آرزویش در یک گلوله بود.
برای پسرکی به نام نیل که خود را درونش دیدم و حالا میخواهم نجاتش دهم.
من ثابت خواهم کرد که پایان تمام نیلها و تادها در دنیا بد نیست.
در دنیای من، نیل بعد از آنکه تئاترش را با شوق و ذوق بازی کرد، بعد از آنکه به تماشاچیها تعظیم کرد، با پدرش به خانه نرفت.
آقای پری وقتی برق در چشمان نیل را دید، وقتی دید چگونه دیالوگهایش را بر زبان میاورد، دریافت که شاید باید به پسرش اجازه دهد راه خودش را برود.
آقای پری به پشت صحنه رفت. صدای تمام پسران و فریادهای شادیشان خفه شد و در سکوت به آقای پری و پسرش نگاه کردند.
اما آقای پری جلو رفت، دستش را روی شانه نیل گذاشت و گفت:《کارت خوب بود.》
سه کلمه و نیل احساس میکرد جاودان است.
سه کلمه و درخشش چشمان نیل به اندازه درخشش ستارگان در آسمان بود.
آقای پری وقتی حرفش را زد از آنجا رفت و نیل و بچهها به مدرسه برگشتند. آنها شادیشان را با یک جلسه دیگه در غار تکمیل کردند.
مانند شبهای گذشته شنل پوشیدند، کتاب شعر برداشتند و راهی غار شدند.
پس از آن؟ آه شما بقیهش را میدانید.
چارلی گفت:《من به جنگل رفتم...》
و شعر آغاز شد. شاید حتی تاد هم شعر بخواند. و آنها آنجا هستند، پسرانی که طغیان کردند و همه میدانند این مدرسه پسرانی مردتر از آنها تا به حال تربیت نکرده بود و نخواهد کرد.
و این بود شبی که اگر برای نیل پری جوان با گلوله به پایان نمیرسید، چگونه میشد.
شماره "۱"
پس از گذشت چند دقیقه لوگان از جایش بلند شد و اسپایک و فردی را با خود بیرون اتاق کشید. با جدیت گفت:《م
پیتر با دهان پر گفت:《تو فکری.》
نائومی چهره در هم کشید و پاسخ داد:《هزار بار پیتر، اول قورت بده بعد حرف بزن.》
پیتر به سختی غذا رو قورت داد و حرفش را تکرار کرد:《تو فکری.》
روی تخت نشسته بود و پیتزایی که نائومی برایش کنار گذاشته بود را میخورد، نائومی که روی صندلی پیانو نشسته بود به سمت صدای او نگاه میکرد، البته چیزی نمیدید:《دو روز دیگه جشنه.》
پیتر نوشابه را سر کشید:《خب؟》
نائومی با انگشت به کلاویهی پیانو ضربه زد:《من همراه ندارم و قراره به خاطرش تا ابد سرزنش بشم.》
پیتر با بی ادبی آروغ زد:《خب؟》
نائومی بینیاش را چین انداخت:《پیتر بی ادب نباش. خب چی؟ همین دیگه.》
پیتر نخودی خندید:《از آروغ خوشت نمیاد؟》
با شیطنت با صدای بلندتر آروغ زد. نائومی سعی کرد اخم کند اما خنده امانش داد:《نکن دیگه.》
پیتر با تلاش ستودنی به کارش ادامه داد، عجیب است اما هردویشان بعد از چندین روز بلند خندیدند. پیتر برای لحظاتی دوباره آن پسربچهای شد که چاد را به اسپایک نشان داده بود و نائومی برای لحظهای فراموش کرد که دختری نابینا است، دختری که باید بار سرزنشها و شماتتهای دیگران را بر دوش میکشید.
وقتی ملاقات شبانهشان به پایان رسید، پیتر یک پایش را از پنجره بیرون انداخت، اما قبل از رفتن سرش را خم کرد، که باعث شد موهای طلایی و زرد کثیفش روی صورتش بریزند. گفت:《فردا واسم کت و شلوار بخر، قرار نیست بدون همراه بری.》
نائومی با حیرت از جایش پرید:《چ...چی؟ منظورت چیه؟ پی...پیتر؟》
اما پیتر رفته بود.
شاید پول شاید عشق، چه کسی میداند؟ به هر حال هرچه که بود باعث میشد پیتر پیش نائومی، کسی باشد که پیش هیچکس نبود.
شماره "۱"
پیتر با دهان پر گفت:《تو فکری.》 نائومی چهره در هم کشید و پاسخ داد:《هزار بار پیتر، اول قورت بده بعد حر
هنگامی که شب، تاریکیاش را به لندن میدمید، پیتر در تنفس آن راه میرفت. هدفی نداشت، جایی هم برای رفتن نداشت، فقط راه میرفت. گاهی در آنجور مواقع سرگرمیای همچون کتککاری با کسی یا دزدی کوچکی پیدا میکرد، اما گاهی آنقدر راه میرفت که افکارش او را یک بار ببلعند و بعد نشخوار کنند.
آنشب، صدایی او را از بلعیده شدن نجات داد:《تنهایی تو شب بیرون موندن خطریه جوجه کوچولو.》
مردی عظیمالجثه از درون سایهها بیرون آمد و با لبخند کج جلوی پیتر ایستاد. پیتر چشمانش را در حدقه چرخاند:《چیکار داری راج؟》
راج سر طاسش را خاراند و چشمان خونافتادهاش را تنگ کرد:《داگلاس میخواد ببینت.》
پیتر دست در جیب کرد و با بدخلقی پرسید:《خب؟》
راج دستانش را بالای شکم بزرگش در هم فرو کرد:《خب به جمالت. میخواد ببینه میتونه بهت اعتماد کنه یا نه.》
پیتر وزنش را روی پای راستش انداخت:《اگه پیغامت تموم شد میخوام برم.》
راج از سر راه او کنار کشید و با صدای کلفتش گفت:《نمیگیرم چرا همیشه انقد بداخلاقی که آدم با یه مَن عسل هم باید تُفِت کنه بیرون.》
و مانند خوک خندید.
پیتر از او متنفر بود، از داگلاس و هرکاری که باید میکرد هم همینطور. سه ماهی میشد که تصمیم گرفته بود وارد دار و دستهی داگلاس شود، با هزار زحمت جایش را پیدا کرده بود و آرام آرام روی احمقترینشان، یعنی راج کار کرد تا بتواند او را به داگلاس و دار و دستهاش برساند.
میدانست که چون کارش با قفلها خیلی خوب بود داگلاس با کمی آزمون و خطا به او اعتماد میکرد، اما از اینکه باید تظاهر میکرد، از اینکه باید برای داگلاس چاپلوسی میکرد متنفر بود.
دیگر از همهچیز متنفر بود، از خودش، زندگیاش و اطرافیانش. اما مجبور بود، باید انتقام زندگی سیاه شدهی خودش و کوین را از داگلاس میگرفت. تنها، انگیزهی انتقام بود که او را صبحها از رختخواب بیرون و شبها به داخل رختخواب میبرد.
#پسران_خیابان