eitaa logo
شماره "۱"
358 دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
177 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: https://daigo.ir/secret/21657559098 اگر باد نبود، بسوزونید🔥: https://daregooshy.ir/secret/9412477
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از HELLFIRE CLUB
تقدیم به واقعی‌ترین دکتر استرنج بعد خودش. این یک داستان نیست، یک آرزوست. یک پایان خوش برای پسرکی که تمام آرزویش در یک گلوله بود. برای پسرکی به نام نیل که خود را درونش دیدم و حالا می‌خواهم نجاتش دهم. من ثابت خواهم کرد که پایان تمام نیل‌ها و تادها در دنیا بد نیست. در دنیای من، نیل بعد از آنکه تئاترش را با شوق و ذوق بازی کرد، بعد از آنکه به تماشاچی‌ها تعظیم کرد، با پدرش به خانه نرفت. آقای پری وقتی برق در چشمان نیل را دید، وقتی دید چگونه دیالوگ‌هایش را بر زبان میاورد، دریافت که شاید باید به پسرش اجازه دهد راه خودش را برود. آقای پری به پشت صحنه رفت. صدای تمام پسران و فریادهای شادی‌شان خفه شد و در سکوت به آقای پری و پسرش نگاه کردند. اما آقای پری جلو رفت، دستش را روی شانه نیل گذاشت و گفت:《کارت خوب بود.》 سه کلمه و نیل احساس می‌کرد جاودان است. سه کلمه و درخشش چشمان نیل به اندازه درخشش ستارگان در آسمان بود. آقای پری وقتی حرفش را زد از آنجا رفت و نیل و بچه‌ها به مدرسه برگشتند. آنها شادی‌شان را با یک جلسه دیگه در غار تکمیل کردند. مانند شب‌های گذشته شنل پوشیدند، کتاب شعر برداشتند و راهی غار شدند. پس از آن؟ آه شما بقیه‌‌ش را می‌دانید. چارلی گفت:《من به جنگل رفتم...》 و شعر آغاز شد. شاید حتی تاد هم شعر بخواند. و آن‌ها آنجا هستند، پسرانی که طغیان کردند و همه می‌دانند این مدرسه پسرانی مردتر از آنها تا به حال تربیت نکرده بود و نخواهد کرد. و این بود شبی که اگر برای نیل پری جوان با گلوله به پایان نمی‌رسید، چگونه می‌شد.
شماره "۱"
پس از گذشت چند دقیقه لوگان از جایش بلند شد و اسپایک و فردی را با خود بیرون اتاق کشید. با جدیت گفت:《م
پیتر با دهان پر گفت:《تو فکری.》 نائومی چهره در هم کشید و پاسخ داد:《هزار بار پیتر، اول قورت بده بعد حرف بزن.》 پیتر به سختی غذا رو قورت داد و حرفش را تکرار کرد:《تو فکری.》 روی تخت نشسته بود و پیتزایی که نائومی برایش کنار گذاشته بود را می‌خورد، نائومی که روی صندلی پیانو نشسته بود به سمت صدای او نگاه می‌کرد، البته چیزی نمی‌دید:《دو روز دیگه جشنه.》 پیتر نوشابه را سر کشید:《خب؟》 نائومی با انگشت به کلاویه‌‌ی پیانو ضربه زد:《من همراه ندارم و قراره به خاطرش تا ابد سرزنش بشم.》 پیتر با بی ادبی آروغ زد:《خب؟》 نائومی بینی‌اش را چین انداخت:《پیتر بی ادب نباش. خب چی؟ همین دیگه.》 پیتر نخودی خندید:《از آروغ خوشت نمیاد؟》 با شیطنت با صدای بلندتر آروغ زد. نائومی سعی کرد اخم کند اما خنده امانش داد:《نکن دیگه.》 پیتر با تلاش ستودنی به کارش ادامه داد، عجیب است اما هردویشان بعد از چندین روز بلند خندیدند. پیتر برای لحظاتی دوباره آن پسربچه‌ای شد که چاد را به اسپایک نشان داده بود و نائومی برای لحظه‌ای فراموش کرد که دختری نابینا است، دختری که باید بار سرزنش‌ها و شماتت‌های دیگران را بر دوش می‌کشید. وقتی ملاقات شبانه‌شان به پایان رسید، پیتر یک پایش را از پنجره بیرون انداخت، اما قبل از رفتن سرش را خم کرد، که باعث شد موهای طلایی و زرد کثیفش روی صورتش بریزند. گفت:《فردا واسم کت و شلوار بخر، قرار نیست بدون همراه بری.》 نائومی با حیرت از جایش پرید:《چ...چی؟ منظورت چیه؟ پی...پیتر؟》 اما پیتر رفته بود. شاید پول شاید عشق، چه کسی می‌داند؟ به هر حال هرچه که بود باعث می‌شد پیتر پیش نائومی، کسی باشد که پیش هیچکس نبود.
شماره "۱"
پیتر با دهان پر گفت:《تو فکری.》 نائومی چهره در هم کشید و پاسخ داد:《هزار بار پیتر، اول قورت بده بعد حر
هنگامی که شب، تاریکی‌اش را به لندن می‌دمید، پیتر در تنفس آن راه می‌رفت. هدفی نداشت، جایی هم برای رفتن نداشت، فقط راه می‌رفت. گاهی در آن‌جور مواقع سرگرمی‌ای همچون کتک‌کاری با کسی یا دزدی کوچکی پیدا می‌کرد، اما گاهی آنقدر راه می‌رفت که افکارش او را یک بار ببلعند و بعد نشخوار کنند. آن‌شب، صدایی او را از بلعیده شدن نجات داد:《تنهایی تو شب بیرون موندن خطریه جوجه کوچولو.》 مردی عظیم‌الجثه از درون سایه‌ها بیرون آمد و با لبخند کج جلوی پیتر ایستاد. پیتر چشمانش را در حدقه چرخاند:《چیکار داری راج؟》 راج سر طاسش را خاراند و چشمان خون‌افتاده‌اش را تنگ کرد:《داگلاس می‌خواد ببینت.》 پیتر دست در جیب کرد و با بدخلقی پرسید:《خب؟》 راج دستانش را بالای شکم بزرگش در هم فرو کرد:《خب به جمالت. می‌خواد ببینه می‌تونه بهت اعتماد کنه یا نه.》 پیتر وزنش را روی پای راستش انداخت:《اگه پیغامت تموم شد می‌خوام برم.》 راج از سر راه او کنار کشید و با صدای کلفتش گفت:《نمی‌گیرم چرا همیشه انقد بداخلاقی که آدم با یه مَن عسل هم باید تُفِت کنه بیرون.》 و مانند خوک خندید. پیتر از او متنفر بود، از داگلاس و هرکاری که باید می‌کرد هم همینطور. سه ماهی می‌شد که تصمیم گرفته بود وارد دار و دسته‌ی داگلاس شود، با هزار زحمت جایش را پیدا کرده بود و آرام آرام روی احمق‌ترینشان، یعنی راج کار کرد تا بتواند او را به داگلاس و دار و دسته‌اش برساند. می‌دانست که چون کارش با قفل‌ها خیلی خوب بود داگلاس با کمی آزمون و خطا به او اعتماد می‌کرد، اما از اینکه باید تظاهر می‌کرد، از اینکه باید برای داگلاس چاپلوسی می‌کرد متنفر بود. دیگر از همه‌چیز متنفر بود، از خودش، زندگی‌اش و اطرافیانش. اما مجبور بود، باید انتقام زندگی سیاه شده‌ی خودش و کوین را از داگلاس می‌گرفت. تنها، انگیزه‌ی انتقام بود که او را صبح‌ها از رخت‌خواب بیرون و شب‌ها به داخل رخت‌خواب می‌برد.
مرسی واقعا انتظار دارین با دو سه تا نظر پارت بدم جدی_؟ خورد تو ذوقم واقعا خورد تو ذوقم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
چون حوصله‌م سر رفته پس بیاید تقدیمی. طبق معمول این پیامو فوروارد کنید، اینجا هم عضو بشید بعد لینکتونو بسپارید به باد . اما یه کار اضافی هم کنارش می‌کنید، اونم اینکه یه تیکه از آهنگ‌مورد علاقه‌تونو می‌نویسید، بعد منم با اون یه تیکه واستون متن می‌نویسمم. ظرفیت
امروز رو تقدیم می‌کنم به کسایی که باعث شدن کلی بخندم. به کوچکترین و بزرگترین چیز، اونقدر که یهو وسطش ترمز دستی بکشم. ممنونم.
شماره "۱"
مرسی از استقبالتون ظرفیت تمومه دیگه شرکت نکنید_
عاشق تیکه آهنگاییم که فرستادید🛐
اگه قربون این آدم نرم پس چیکار کنم؟