شماره "۱"
هنگامی که شب، تاریکیاش را به لندن میدمید، پیتر در تنفس آن راه میرفت. هدفی نداشت، جایی هم برای رفت
فردی گفت:《شبیه کپکه.》
پکی به سیگارش زد، دستهای از موهایش جلوی چشم چپش را فرا گرفته بودند. لوگان از پشت دود سیگار او گفت:《انگاری خوک و هواپیما جفت گیری کردن، سوسک هم اون وسط بهش شیر داده.》
الایجا که کنار لوگان ایستاده بود، خندهاش را فرو خورد و گفت:《اونقدرام بد نیست.》
تازه از بیمارستان مرخص شده بود، اصرار داشت که خودش میتواند بایستد اما لوگان به طرز محسوسی نزدیکش ایستاده بود تا اگر بیافتد، او را بگیرد:《نه الای بد نیست، افتضاحه.》
اسپایک در ون را بست و گفت:《خیلیم خوبه، هرکی نمیخواد میتونه دنبالمون بدوئه.》
و به هرسهشان چشم غره رفت. قرار بود با ونی که اسپایک رویش کار میکرد به لندن بروند، اما وقتی ون را دیدند که گویی یک بار توسط دایناسور جویده و سپس به بیرون تف شده بود، نظرشان عوض شد.
فردی چشمانش را تنگ کرد:《حاضرم بدوم ولی با ون داغون تو، توی جاده یهو پخش خیابون نشم》
اسپایک دستهای از موهایش را با کش بست و در همان حال گفت:《همونی که گفتم یا با این ون یا پیاده.》
صدایی از جلوی در تعمیرگاه گفت:《با عزرائیل قرار داد بستی؟》
هر چهار نفرشان به عقب برگشتند و شارلوت را دیدند که با چهرهی بشاش به دیوار تکیه داده. لوگان چشمانش را در حدقه چرخاند:《کی اینو دعوت کرد؟》
شارلوت فشار کوچکی به دیوار وارد کرد تا از آن کنده شود، با چشمان تنگ شده جلوی لوگان آمد و زبان درازی کرد:《اومدم تا چشت دراد.》
لوگان ابروهایی که یکی از آنها چسب زخم رویش داشت را در هم گره کرد اما حرفی نزد. شارلوت دوباره با خنده به سمت بقیه برگشت و روی کاپوت ون نشست:《جدی جدی دارید میرید؟》
فردی کنار او به کاپوت تکیه داد:《تو نمیای؟》
شماره "۱"
فردی گفت:《شبیه کپکه.》 پکی به سیگارش زد، دستهای از موهایش جلوی چشم چپش را فرا گرفته بودند. لوگان از
شارلوت جدی شد:《میخواستم درباره همین با هم حرف بزنیم.》
به اسپایک نگاه کرد:《من برای دانشگاه کمبریج درخواست فرستادم.》
چشمان همه گرد شد، اسپایک گفت:《عه؟ چ... چه یهویی.》
شارلوت با لبه لباسش بازی کرد:《راستش یهویی تصمیم گرفتم... وقتی دیدم ویل و وین چجوری تو تکاپوان برای انتخاب دانشگاه منم دلم خواست درسمو ادامه بدم... آره.》
الایجا حیرتش را به پشت راند و لبخند زد:《این... خیلی عالیه.》
نگرانی از چشمان شارلوت محو شد و زیر لب تشکر کرد. اسپایک آب دهانش را قورت داد:《یعنی تا کی نمیبینیم همو؟》
شارلوت چشمانش را از او گرفت:《تا تعطیلات.》
لوگان به جای اسپایک پرسید:《کِی میری؟》
شارلوت زیر لب گفت:《احتمالا وقتی بیاید نباشم.》
و سکوت آزاردهندهای تعمیرگاه را فرا گرفت.
چه کسی فکرش را میکرد؟ پس از آن همه ناخنک زدن، بلندبلند خندیدن، دویدن و شیطنت آن بچهها بزرگ شدند، آنقدر که ونی را که یکیشان تعمیر کرده بود مسخره کنند، درباره دانشگاه حرف بزنند و از بیمارستان به خاطر خودکشی مرخص بشوند.
آن بچههایی که شبها زیر پتو چراغ قوه روشن میکردند و با دهان پر از شکلات داستانهای ترسناک برای هم میگفتند، حالا باید از هم خداحافظی میکردند، خداحافظی برای رهسپار آینده شدن.
آینده.
بزرگسالی.
کلماتی که وهم را در قلب میافکند و به راستی که آدمی هیچگاه نمیتواند از آنها نترسد، آنهم وقتی ناگهان به خود بیاید و ببیند دارد با کودکیاش خداحافظی میکند.
#پسران_خیابان