کتاب لوکی، خاستگاه شرارت رو تموم کردم، خیلی خوندنش بهم حال داد، وایبش فوقالعاده بود و خط داستانیشو دوست داشتم.
لوکی ام سی یو از اول واسم دوست داشتنی بود و این کتاب رو میشد گذشته لوکی برای شروع شرارتش در نظر گرفت، به همین دلیل مخصوصا با پایانی که لوکی تو ام سی یو داشت(تا اونجایی که اومده) پس واقعا جال بود. چیزای طنز داخل داستان هم که نگم.
تنها مشکلی که واسه من داشت همجن*سگرایی داخلش بود که شخصا خوشم نیومد(طبق انتظار شخصیت مورد علاقهم بعد لوکی چیز بود🤦♀️)
آره خلاصه لذت بردم✨
وای وای دوستان من رو هم ظهر شروع کردم
میتونم قلم بکمنو بپرستمممسپپشکسپسکسم
وای سی صفحه خوندم و دلم میخواد از خط به خطش عکس بگیرمممم
وای
چجوری میتونی اینجوری بنویسی مردددد
از سی صفحه پونزده صفحشو با موهای سیخ شده خوندم
هدایت شده از زندگی بهم ریختهJR(عمو ددپول فوتبالی)
جونیور میخواد بهتون کیف تقدیم کنه، برای دریافت کیف این کار ها رو انجام بدید👇🏽
1_این پیامو فور بزن تو چنلت و تو چنل عضو شو که کیفت آماده شد مطلع بشی(خواستی هم عضو نشو)
2_دوتا رنگ و یکی دوتا چیز از مورد علاقههات رو بهم بگو که با ایده گرفتن از همونا برات یک کیف بسازم
3_لینک چنلت رو به پیوی من یا ناشناس کویرم بفرست
ظرفیت/مهلت نامعلوم⚽️🇧🇷
عینک خلبانیاش را میزند و با انگشت شست، آمادگیاش را نشان میدهد. صدایی از داخل هدفونش میگوید:《مراقب باش جانی. و یادت نره فقط یه گشت کوچیکه.》
جانی هلیکوپتر را بالا میبرد و شروع به پرواز میکند.
زبانش از دقت زیاد بیرون است و قطرههای عرق از سر و رویش میچکد. هلیکوپتر از محوطهی جزیره خارج میشود و نفس جانی با آسودگی راحت میشود.
داخل هدفون میگوید:《خروج از جزیره با موفقیت بود. لوکیشن مکان رو بده.》
فرد داخل هدفون مختصات مکان را میدهد و هلیکوپتر با پرههایش، ابرهای آسمان را میشکافد تا به آن مکان برود.
پس از گذشت یک ساعت جانی هلیکوپتر را بر بام یک ساختمان بلند مینشاند. عینکش را در میاورد و بندهای چرمیای را که جای چاقوها و تفنگهایش است، به سینه و بازویش میبندد.
یک تفنگ را نیز در دست میگیرد و از هلیکوپتر بیرون میرود. صدای داخل هدفون میپرسد:《چی میبینی؟》
جانی ابروهایش را در هم گره میزند:《هیچی. میرم جلوتر.》
صدای داخل هدفون نفس لرزان میکشد:《مراقب باش.》
جانی آرام آرام با حالت آمادهباش بر روی زمین خاکی قدم میگذارد. شهر خالی از سکنه است و هوایش مانند هوای مردگان، بر سینه سنگینی میکند.
از پشت ساختمانها صدای تکاپو میآید. جانی تفنگ را محکمتر میگیرد و در داخل هدفون میگوید:《یه چیزی به چشمم خورد، میرم جلوتر.》
به گونهای قدم بر میدارد که صدایی ایجاد نشود، یک قدم دیگر و به پشت ساختمان میرسد. با شدت تفنگش را بالا میبرد و فریاد میزند:《خودتو نشون بده.》
هیچچیز. با ناامیدی تفنگش را پایین میآورد که دستی شانهاش را لمس میکند. به سرعت بر میگردد و تفنگش را به آن سمت نشانه میگیرد، باز هم هیچی.
دوباره زمزمه میکند:《خودتو نشون بده.》
قلبش محکم به سینهاش میکوبد. صدایی در گوشش زمزمه میکند:《نباید میومدی.》
پوستش مورمور میشود و عرق سرد جای عرق گرم را میگیرد. دوباره سرش را بر میگرداند و داخل هدفون میگوید:《این... اینجا یه چیزی هست.》
کسی پاسخش را نمیدهد. حالا ترس و وحشت در رگهایش جاری شده، دوباره میگوید:《میخوام برگردم. مرکز میخوام برگردم.》
صدای قطع و وصلی و بعد دوباره هیچچیز. ناگهان یک چیز سیاه به طرفش پرتاب میشود، ناخودآگاه با تفنگش به سمتش شلیک میکند. اما چیز سیاه به او بر میخورد و پرتابش میکند.
وقتی بر زمین میافتد صدای داخل هدفون با قطع و وصلی میگوید:《جا... بر... از اونجا... خطر... هَیو...》
اما جانی دیگر مایع قرمز رنگ و گرم را بر سینهاش احساس میکند. خیلی زود تاریکی به طور کامل او را فرا میگیرد.
تقدیم به
https://eitaa.com/Stevengranetrogerse
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett