eitaa logo
شماره "۱"
372 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
186 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
(جلدشم خیلی خوشگل بوددد)
وای وای دوستان من رو هم ظهر شروع کردم می‌تونم قلم بکمنو بپرستمممسپپشکسپسکسم وای سی صفحه خوندم و دلم می‌خواد از خط به خطش عکس بگیرمممم وای چجوری می‌تونی اینجوری بنویسی مردددد از سی صفحه پونزده صفحشو با موهای سیخ شده خوندم
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
جونیور میخواد بهتون کیف تقدیم کنه، برای دریافت کیف این کار ها رو انجام بدید👇🏽 1_این پیامو فور بزن تو چنلت و تو چنل عضو شو که کیفت آماده شد مطلع بشی(خواستی هم عضو نشو) 2_دوتا رنگ و یکی دوتا چیز از مورد علاقه‌هات رو بهم بگو که با ایده گرفتن از همونا برات یک کیف بسازم 3_لینک چنلت رو به پیوی من یا ناشناس کویرم بفرست ظرفیت/مهلت نامعلوم⚽️🇧🇷
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
عینک خلبانی‌اش را می‌زند و با انگشت شست، آمادگی‌اش را نشان می‌دهد. صدایی از داخل هدفونش می‌گوید:《مراقب باش جانی. و یادت نره فقط یه گشت کوچیکه.》 جانی هلیکوپتر را بالا می‌برد و شروع به پرواز می‌کند. زبانش از دقت زیاد بیرون است و قطره‌های عرق از سر و رویش می‌چکد. هلیکوپتر از محوطه‌ی جزیره خارج می‌شود و نفس جانی با آسودگی راحت می‌شود. داخل هدفون می‌گوید:《خروج از جزیره با موفقیت بود. لوکیشن مکان رو بده‌.》 فرد داخل هدفون مختصات مکان را می‌دهد و هلیکوپتر با پره‌هایش، ابرهای آسمان را می‌شکافد تا به آن مکان برود. پس از گذشت یک ساعت جانی هلیکوپتر را بر بام یک ساختمان بلند می‌نشاند. عینکش را در میاورد و بندهای چرمی‌ای را که جای چاقوها و تفنگ‌هایش است، به سینه و بازویش می‌بندد. یک تفنگ را نیز در دست می‌گیرد و از هلیکوپتر بیرون می‌رود. صدای داخل هدفون می‌پرسد:《چی می‌بینی؟》 جانی ابروهایش را در هم گره می‌زند:《هیچی. میرم جلوتر.》 صدای داخل هدفون نفس لرزان می‌کشد:《مراقب باش.》 جانی آرام آرام با حالت آماده‌باش بر روی زمین خاکی قدم می‌گذارد. شهر خالی از سکنه است و هوایش مانند هوای مردگان، بر سینه سنگینی می‌کند. از پشت ساختمان‌ها صدای تکاپو می‌آید. جانی تفنگ را محکم‌تر می‌گیرد و در داخل هدفون می‌گوید:《یه چیزی به چشمم خورد، میرم جلوتر.》 به گونه‌ای قدم بر می‌دارد که صدایی ایجاد نشود، یک قدم دیگر و به پشت ساختمان می‌رسد. با شدت تفنگش را بالا می‌برد و فریاد می‌زند:《خودتو نشون بده.》 هیچ‌چیز. با ناامیدی تفنگش را پایین می‌آورد که دستی شانه‌اش را لمس می‌کند. به سرعت بر می‌گردد و تفنگش را به آن سمت نشانه می‌گیرد، باز هم هیچی. دوباره زمزمه می‌کند:《خودتو نشون بده.》 قلبش محکم به سینه‌اش می‌کوبد. صدایی در گوشش زمزمه می‌کند:《نباید میومدی.》 پوستش مورمور می‌شود و عرق سرد جای عرق گرم را می‌گیرد. دوباره سرش را بر می‌گرداند و داخل هدفون می‌گوید:《این... اینجا یه چیزی هست.》 کسی پاسخش را نمی‌دهد. حالا ترس و وحشت در رگ‌هایش جاری شده، دوباره می‌گوید:《می‌خوام برگردم. مرکز می‌خوام برگردم.》 صدای قطع و وصلی و بعد دوباره هیچ‌چیز. ناگهان یک چیز سیاه به طرفش پرتاب می‌شود، ناخودآگاه با تفنگش به سمتش شلیک می‌کند. اما چیز سیاه به او بر می‌خورد و پرتابش می‌کند. وقتی بر زمین می‌افتد صدای داخل هدفون با قطع و وصلی می‌گوید:《جا... بر... از اونجا... خطر... هَیو...》 اما جانی دیگر مایع قرمز رنگ و گرم را بر سینه‌اش احساس می‌کند. خیلی زود تاریکی به طور کامل او را فرا می‌گیرد. تقدیم به https://eitaa.com/Stevengranetrogerse از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از  پناهگاه رگ🫪
بستنی توت فرنگی ‌که به رنگش آدامسم بود را روی نون گذاشتم. روی آن بستنی شکلاتی و پس از آن نوبت سس شکلاتی بود. همیشه در این مرحله دهانم آب می‌افتاد. بستنی که آماده شد به دست دختر بچه دادم و پولش را گرفتم. قیف بعدی را برداشتم و بدون آنکه به مشتری نگاه کنم پرسیدم:《چه طعمی؟》 صدای پسرانه‌ای گفت:《شکلاتی.》 صدایش بند دلم را پاره کرد. در حالی که خدا خدا می‌کردم او نباشد سرم را به طرفش برگرداندم. خودش بود. همان زخم، همان صورت و همان چشمان. چشمانی که به رنگ سس شکلات بودند. نفس عمیق می‌کشم و بستنی را به سرعت آماده می‌کنم. یک دقیقه بعد بستنی را در دستش می‌گذارم و وقتی پول را گرفتم، انکار که اصلا برایم مهم نباشد روی بر می‌گردانم تا بروم. مچ دستم را با دست‌های زمختش می‌گیرد، آن قسمت از پوستم گزگز می‌کند. با صدایی که لطفات بستنی موزی را دارد می‌گوید:《من اسمارتیز هم می‌خوام.》 بدون فکر کردن اخم می‌کنم و می‌گویم:《تو از اسمارتیز متنفری.》 دستم را رها می‌کند، لعنتی این یک تله بود، می‌خواست مرا محک بزند. به چشمان شکلاتی‌اش نگاه می‌کنم، همان چشمانی که وقتی برای بوسیدن جلو رفتم بسته شدن و مرا پس زدند. آیا برگشته بود تا پاسخ بوسه‌ام را دهد؟ تقدیم به https://eitaa.com/cafeja از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا