eitaa logo
شماره "۱"
373 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
186 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از  پناهگاه رگ🫪
بستنی توت فرنگی ‌که به رنگش آدامسم بود را روی نون گذاشتم. روی آن بستنی شکلاتی و پس از آن نوبت سس شکلاتی بود. همیشه در این مرحله دهانم آب می‌افتاد. بستنی که آماده شد به دست دختر بچه دادم و پولش را گرفتم. قیف بعدی را برداشتم و بدون آنکه به مشتری نگاه کنم پرسیدم:《چه طعمی؟》 صدای پسرانه‌ای گفت:《شکلاتی.》 صدایش بند دلم را پاره کرد. در حالی که خدا خدا می‌کردم او نباشد سرم را به طرفش برگرداندم. خودش بود. همان زخم، همان صورت و همان چشمان. چشمانی که به رنگ سس شکلات بودند. نفس عمیق می‌کشم و بستنی را به سرعت آماده می‌کنم. یک دقیقه بعد بستنی را در دستش می‌گذارم و وقتی پول را گرفتم، انکار که اصلا برایم مهم نباشد روی بر می‌گردانم تا بروم. مچ دستم را با دست‌های زمختش می‌گیرد، آن قسمت از پوستم گزگز می‌کند. با صدایی که لطفات بستنی موزی را دارد می‌گوید:《من اسمارتیز هم می‌خوام.》 بدون فکر کردن اخم می‌کنم و می‌گویم:《تو از اسمارتیز متنفری.》 دستم را رها می‌کند، لعنتی این یک تله بود، می‌خواست مرا محک بزند. به چشمان شکلاتی‌اش نگاه می‌کنم، همان چشمانی که وقتی برای بوسیدن جلو رفتم بسته شدن و مرا پس زدند. آیا برگشته بود تا پاسخ بوسه‌ام را دهد؟ تقدیم به https://eitaa.com/cafeja از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از  ✦ روایت‌های طلوع آژور ✦
عام خب من کلا نقاشیم خوب نیست و اوسی ندارم ولی فکر کنم این خانومه که خیلی وقت پیش امتحانی با ایبیس کشیدم گزینه‌ب مناسبی برای اوسی بودن باشه به بزرگی خودتون ببخشید اگه زشته من دیجیتال آرتیست نیست-
جایی که من از آن میایم، افسانه‌ای دارد. افسانه‌ای راجع‌به یک زن، یک مادر. مادران در سرزمین من مقدس‌اند، آنها قلبی به لطفات دریا و دستانی با قدرت سنگ دارند، زن در آن افسانه نیز یک مادر بود. مادری که آنقدر به خودش آسیب زد تا گریه‌ خودش را در بیاورد، می‌خواست پسرش را از اشکش سیراب کند. آن مادر روحش را داد تا برای پسرش غذا تهیه کند، زیبایی‌اش را داد تا لباس پسرش کند و صدایش را داد تا تب فرزندش را فرو بشاند. خدایان من، برای آزمودن آن زن او و فرزندش را در کویری که به سیاهچال می‌مانست، رها کردند. آنها می‌پنداشتند که زن فرزندش را رها می‌کند، اما آنها اشتباه می‌کردند. آن زن یک مادر بود. مادران مقدس‌اند، ما آنها را همچو یک خدا دوست داریم، چرا که می‌دانیم یک مادر از همه‌چیزش می‌زند تا فرزندش در آسایش باشد. شاید آن داستان فقط یک افسانه بود، اما همه می‌دانیم اگر این اتفاق ممکن باشد،‌ مادرانمان قطعا از انجامش دریغ نمی‌کنند. پس این نوشته را برای زنان پاکدامن می‌نویسم، می‌نویسم تا همه آنها را به یاد بیاورند. تا کسی مادر مرا فراموش نکند، همان زنی که در افسانه بود. تقدیم به https://eitaa.com/write_by_heart از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از گربه‌های تریاکی[[Naia's No.1 Fan]]
این بچوک(دست نداره مادرزادی)
《همیشه برام سوال بود چجوری لباس می‌پوشی》 به شوخی جواب داد:《با پاهام.》 زن اخمی کرد و پرسید:《اما چجو...》 میان حرفش پرید:《واقعا الان مهمه؟》 زن ناخنش را جوید:《اضطراب دارم، حرف زدن اضطرابمو کم می‌کنه.》 پلک‌های تک چشم بزرگش را بر هم زد:《گوشام کمکم می‌کنن و... یه سری چیزای دیگه.》 آشکارا نمی‌خواست درباره‌اش حرف بزند. زن چشم سومش را بست و با دو چشم دیگر او را برانداز کرد:《مثل چی...؟》 چیزهای بغل سرش که شبیه آنتن بود را مثل بال بالا و پایین کرد:《یه چیزایی هستن دیگه... اون داخلا.》 زن چشم سوش را باز کرد، مردمکش داشت گشاد می‌شد. تک چشم او بزرگ‌تر شد:《هی حق نداری داخلمو ببینی!》 زن چشم سومش را بست و با شرمندگی گفت:《فقط کنجکاو شدم.》 خواست چیزی بگوید که صدای انفجار از پشتشان آمد. زن با نگرانی محفظه داخل دستانش را محکم‌تر چنگ زد:《فکر کنم وقتشه.》 آنتن‌هایش را منقبض کرد و با شیطنت گفت:《بزن بریم یه پایگاهو بفرستیم رو هوا》 تقدیم به https://eitaa.com/joinchat/1957626887C3a02e85161 از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
هدایت شده از ☫ | گالری زیتون