بستنی توت فرنگی که به رنگش آدامسم بود را روی نون گذاشتم. روی آن بستنی شکلاتی و پس از آن نوبت سس شکلاتی بود. همیشه در این مرحله دهانم آب میافتاد.
بستنی که آماده شد به دست دختر بچه دادم و پولش را گرفتم. قیف بعدی را برداشتم و بدون آنکه به مشتری نگاه کنم پرسیدم:《چه طعمی؟》
صدای پسرانهای گفت:《شکلاتی.》
صدایش بند دلم را پاره کرد. در حالی که خدا خدا میکردم او نباشد سرم را به طرفش برگرداندم.
خودش بود. همان زخم، همان صورت و همان چشمان. چشمانی که به رنگ سس شکلات بودند.
نفس عمیق میکشم و بستنی را به سرعت آماده میکنم. یک دقیقه بعد بستنی را در دستش میگذارم و وقتی پول را گرفتم، انکار که اصلا برایم مهم نباشد روی بر میگردانم تا بروم.
مچ دستم را با دستهای زمختش میگیرد، آن قسمت از پوستم گزگز میکند. با صدایی که لطفات بستنی موزی را دارد میگوید:《من اسمارتیز هم میخوام.》
بدون فکر کردن اخم میکنم و میگویم:《تو از اسمارتیز متنفری.》
دستم را رها میکند، لعنتی این یک تله بود، میخواست مرا محک بزند. به چشمان شکلاتیاش نگاه میکنم، همان چشمانی که وقتی برای بوسیدن جلو رفتم بسته شدن و مرا پس زدند.
آیا برگشته بود تا پاسخ بوسهام را دهد؟
تقدیم به https://eitaa.com/cafeja
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
جایی که من از آن میایم، افسانهای دارد.
افسانهای راجعبه یک زن، یک مادر. مادران در سرزمین من مقدساند، آنها قلبی به لطفات دریا و دستانی با قدرت سنگ دارند، زن در آن افسانه نیز یک مادر بود.
مادری که آنقدر به خودش آسیب زد تا گریه خودش را در بیاورد، میخواست پسرش را از اشکش سیراب کند.
آن مادر روحش را داد تا برای پسرش غذا تهیه کند، زیباییاش را داد تا لباس پسرش کند و صدایش را داد تا تب فرزندش را فرو بشاند.
خدایان من، برای آزمودن آن زن او و فرزندش را در کویری که به سیاهچال میمانست، رها کردند. آنها میپنداشتند که زن فرزندش را رها میکند، اما آنها اشتباه میکردند.
آن زن یک مادر بود.
مادران مقدساند، ما آنها را همچو یک خدا دوست داریم، چرا که میدانیم یک مادر از همهچیزش میزند تا فرزندش در آسایش باشد. شاید آن داستان فقط یک افسانه بود، اما همه میدانیم اگر این اتفاق ممکن باشد، مادرانمان قطعا از انجامش دریغ نمیکنند.
پس این نوشته را برای زنان پاکدامن مینویسم، مینویسم تا همه آنها را به یاد بیاورند.
تا کسی مادر مرا فراموش نکند، همان زنی که در افسانه بود.
تقدیم به https://eitaa.com/write_by_heart
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
《همیشه برام سوال بود چجوری لباس میپوشی》
به شوخی جواب داد:《با پاهام.》
زن اخمی کرد و پرسید:《اما چجو...》
میان حرفش پرید:《واقعا الان مهمه؟》
زن ناخنش را جوید:《اضطراب دارم، حرف زدن اضطرابمو کم میکنه.》
پلکهای تک چشم بزرگش را بر هم زد:《گوشام کمکم میکنن و... یه سری چیزای دیگه.》
آشکارا نمیخواست دربارهاش حرف بزند. زن چشم سومش را بست و با دو چشم دیگر او را برانداز کرد:《مثل چی...؟》
چیزهای بغل سرش که شبیه آنتن بود را مثل بال بالا و پایین کرد:《یه چیزایی هستن دیگه... اون داخلا.》
زن چشم سوش را باز کرد، مردمکش داشت گشاد میشد. تک چشم او بزرگتر شد:《هی حق نداری داخلمو ببینی!》
زن چشم سومش را بست و با شرمندگی گفت:《فقط کنجکاو شدم.》
خواست چیزی بگوید که صدای انفجار از پشتشان آمد. زن با نگرانی محفظه داخل دستانش را محکمتر چنگ زد:《فکر کنم وقتشه.》
آنتنهایش را منقبض کرد و با شیطنت گفت:《بزن بریم یه پایگاهو بفرستیم رو هوا》
تقدیم به https://eitaa.com/joinchat/1957626887C3a02e85161
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
کیلیان شنلش را روی دوش انداخت و عصای زرینش را داخل پاتیل مسفامش گذاشت. در جایگاه خود داخل راهروی قصر ایستاد و مثل همیشه برای انجام وظیفه آماده شد.
چند دقیقه سپری شد و درهای قصر باز شدند، صدای هجوم بی امان مردم به داخل شنیده میشد.
او و دیگر سربازان همه با یک لباس و حالت کنار دیوار ایستاده بودند، آنقدر ساکن که گویی جزوی از خود آنند.
اشرافزادهای رو به روی کیلیان ایستاد و با بینی چینافتاده مشغول بررسیاش شد:《چندسالته پسر؟》
کیلیان بدون نگاه کردن به او پاسخ داد:《هفده آقا.》
اشرافزاده نوک سبیل تازکش را پیچ و تاب داد:《از کدام خاندانی پسر؟》
کیلیان که میدانست آخر این بحث چیست پاسخ داد:《مطرودم آقا.》
اشراف زاده با تحقیر پوزخند زد:《بین شما چندتا مطرود هست پسر؟》
کیلیان از دستش در رفت و کمی چین به پیشانیاش داد:《فقط منم آقا.》
اشراف زاده مچ او را گرفت:《ها! دیدم که صورتت تغییر کرد. مطرود پست، قبل از اینکه گزارشت کنم زود باش ازم عذرخواهی کن.》
کیلیان در حالی که درونش پر بود از فریاد، عصای زرینش را برداشت و سرش را به مرد داد. اشرافزاده با رضایت و خودبرتربینی سر حلال شکل عصا را در دست گرفت. چیزی زیر لب گفت و اطراف کیلیان هاله نورانی شکل گرفت.
کمی بعد هاله به شدت کمرنگ شد، اشرافزاده عصا را رها کرد و از آنجا رفت. کیلیان که قدرتش از بدنش رفته بود شانههایش خمید و پوستش کمی کدر شد، به سختی میتوانست نفس بکشد.
خیلی طول میکشید تا بتواند دوباره قدرتش را به دست بیاورد. حالش از همه آن ثروتمندان و اشرافزادهها به هم میخورد.
تقدیم به https://eitaa.com/Olive_gallery_art
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett