افراد زیادی به دنبال شکار کردن روح جنگل بودند، افراد زیادی نیز به آن نزدیک شدند، اما درآخرین لحظه همیشه چیزی از روح جنگل آزاد میشد و نابودشان میکرد، چیزی که به گوشت و خونشان رسوخ میکرد و شیره وجودشان را میمکید، چیزی که تسخیرشان میکرد.
روح جنگل آنگونه که دیگران میپنداشتند نبود، قدش حتی به زانوی آدمان هم نمیرسید، چشمانی درشت داست که همچو کهکشان پر ستاره بودند و وقتی بهت خیره میشدند، میخواستی از مظلومیتشان به گریه دربیایی.
روح جنگل مثل شعله آتشی بود که رنگ کنده درخت و زغال داشت، روح جنگل میتوانست مهربانترین و در عین حال ترسناک ترین موجود زندگیات باشد. اگر با او مهربان میبودی برایت گل رز میآورد و از سر و رویت بالا میرفت.
اما اگر به او آزار میرساندی، قدرتش را میپراکند و ارواح درونش را داخلت میفرستاد تا تو را تسخیر کنند.
روح جنگل نگهبان جنگل بود، جانش را برای حیواناتی که ساکن آن بودند میداد. او همچو درختان جنگل سبز و جاودان بود، همچو خاک آن متحدکننده و همچو هوای تازه آن با نشاط بود.
تقدیم به https://eitaa.com/bazgasht_khub_man
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
نوک شمشیر رد خونی را بر روی پوست سفید مرد ایجاد کرد. زن با چشمانی به سختی سنگ به او خیره شده بود:《یکبار دیگه میپرسم. اون کجاست؟》
مرد لبخند مجنونوار زد:《من از یه زن نمیترسم》
یک لبخند شیطانی روی لبهای سرخ زن شکل گرفت، شمشیر را از روی گلوی مرد برداشت و پشتش را به او کرد:《خب اشتباه میکنی.》
سپس در همان لحظهای که مرد خیال میکرد زن پا پس کشیده، زن بدون آنکه جهت نگاهش را تغییر دهد، شمشیر را داخل سینه مرد فرو کرد. خون سرخ مرد بر روی پوست گندمگون زن ریخت، با همان نگاه بی رحم به بقیه افراد که وحشت زده بر روی زمین نشسته بودند، نگاه کرد:《شما هم از یه زن نمیترسید؟》
او هر زنی نبود، یایویی آبیکو که در میان مافیا به خیمه شبباز ، خطرناکترین زن بندر بود. همان کسی که تیزی نگاه و شمشیرش کابوس خیلیها و بی رحمیاش زبانزد خاص و عام بود.
همگان می گفتند که روزی او در میان مافیا به جای خیلی والایی خواهد رسید.
تقدیم به https://eitaa.com/sherliGust
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
دختر با آه بلند خودش را روی ماشین سیاه رها کرد:《دارم میمیرم.》
از داخل ماشین صدا آمد:《از نظر فنی تو هنوز چندین و چند سال جا داری برای مردن. تو الان در سلامت کا...》
دختر خودش را روی کاپوت ماشین بالا کشید و نشست:《عقل کل این یه اصطلاحه.》
از ماشین صدای قژقژ آمد، دختر دریافت که او داشت به دانستههایش این اصطلاح را اضافه میکرد:《الان دیگه میدونم از این به بعد منظورت از این اصطلاح چیه.》
دختر با ملایمت چندبار روی بونه ماشین زد و خندید:《چه خبر از رئیست؟》
پس از کمی قژقژ ماشین گفت:《اوه اون حالش خوبه. بی میگفت همهچیز طرف اونا داره خوب پیش میره.》
دختر ابرویش را بالا داد:《خیلی دوست داشتی اونجا باشی مگه نه؟》
درب سمت راننده باز شد:《من به دستور آپتیموس گوش میدم.》
دختر دستش را زیر سرش گذاشت:《گاهی قانون شکنی خوبه》
ماشین درب سمت راننده را بست و تکرار کرد:《من به دستور آپتیموس گوش میدم.》
دختر آهی کشید:《آره میدونم》
تقدیم به https://eitaa.com/Orion_pax_maybe_Charlie
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett