نوک شمشیر رد خونی را بر روی پوست سفید مرد ایجاد کرد. زن با چشمانی به سختی سنگ به او خیره شده بود:《یکبار دیگه میپرسم. اون کجاست؟》
مرد لبخند مجنونوار زد:《من از یه زن نمیترسم》
یک لبخند شیطانی روی لبهای سرخ زن شکل گرفت، شمشیر را از روی گلوی مرد برداشت و پشتش را به او کرد:《خب اشتباه میکنی.》
سپس در همان لحظهای که مرد خیال میکرد زن پا پس کشیده، زن بدون آنکه جهت نگاهش را تغییر دهد، شمشیر را داخل سینه مرد فرو کرد. خون سرخ مرد بر روی پوست گندمگون زن ریخت، با همان نگاه بی رحم به بقیه افراد که وحشت زده بر روی زمین نشسته بودند، نگاه کرد:《شما هم از یه زن نمیترسید؟》
او هر زنی نبود، یایویی آبیکو که در میان مافیا به خیمه شبباز ، خطرناکترین زن بندر بود. همان کسی که تیزی نگاه و شمشیرش کابوس خیلیها و بی رحمیاش زبانزد خاص و عام بود.
همگان می گفتند که روزی او در میان مافیا به جای خیلی والایی خواهد رسید.
تقدیم به https://eitaa.com/sherliGust
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
دختر با آه بلند خودش را روی ماشین سیاه رها کرد:《دارم میمیرم.》
از داخل ماشین صدا آمد:《از نظر فنی تو هنوز چندین و چند سال جا داری برای مردن. تو الان در سلامت کا...》
دختر خودش را روی کاپوت ماشین بالا کشید و نشست:《عقل کل این یه اصطلاحه.》
از ماشین صدای قژقژ آمد، دختر دریافت که او داشت به دانستههایش این اصطلاح را اضافه میکرد:《الان دیگه میدونم از این به بعد منظورت از این اصطلاح چیه.》
دختر با ملایمت چندبار روی بونه ماشین زد و خندید:《چه خبر از رئیست؟》
پس از کمی قژقژ ماشین گفت:《اوه اون حالش خوبه. بی میگفت همهچیز طرف اونا داره خوب پیش میره.》
دختر ابرویش را بالا داد:《خیلی دوست داشتی اونجا باشی مگه نه؟》
درب سمت راننده باز شد:《من به دستور آپتیموس گوش میدم.》
دختر دستش را زیر سرش گذاشت:《گاهی قانون شکنی خوبه》
ماشین درب سمت راننده را بست و تکرار کرد:《من به دستور آپتیموس گوش میدم.》
دختر آهی کشید:《آره میدونم》
تقدیم به https://eitaa.com/Orion_pax_maybe_Charlie
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
جولیا روی پای زخمی و کرکدار ساتیر خم شد، بینیاش را چین انداخت:《باید قطعش کنیم.》
چشمان ساتیر با وحشت گرد شد و نفسش که بریده بریده بود، به یکباره قطع شد. جولیا با نگاه کردن به ترس او و صورتش پقی زد زیر خنده:《شوخی کردم بابا ترسو، یه باند و یکم الکل درستش میکنه.》
ساتیر با خبال راحت نفس عمیق کشید و چشمانش را بست:《از... الکل متنفرم.》
خون زیادی ازش رفته بود، جولیا پایین تیشرت نارنجیاش را برید و دور پای او بست:《میدونم.》
ساتیر نزدیک بود زیر گریه بزند، همیشه همین بود، کار ساتیر محافظت از جولیا بود ولی درواقع جولیا بود که از او مراقبت میکرد. جولیا به شاخهای تازه درآمده ساتیر نگاه کرد و با ملایمت گفت:《هی، اونجا خیلی شجاع بودیا. خیلی قوی.》
ساتیر با چشمانی که از اشک پر شده بودند لبخند کوچکی زد:《واقعا؟》
جولیا پارچه را محکم گره زد و احساس کرد که پای ساتیر از شدت درد زیر دستانش منقبض شد. با مهربانی طره موی فرفری ساتیر را از جلوی چشم او کنار زد:《آره که واقعا. الان هم میخوام قوی بمونی تا برسیم کمپ. از پسش بر میای؟》
از جایش بلند شد و دستش را به سمت ساتیر گرفت. ساتیر چشمانش را بست و پس از کمی مکث تمام توانش را در یک نفس عمیق جمع کرد. دست جولیا را گرفت و وزنش را روی او انداخت.
جولیا در یک دستش شمشیر گرفت و دست دیگرش را دور ساتیر پیچید، سپس آنها به سمت جنگلی که به کمپ میرسید راهی شدند.
تقدیم به https://eitaa.com/all_sunlight
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
او ما را نگاه میکند، الهه ماه هر شب در تاج آسمان مینشیند و به ما نگاه میکند. او اشکهای مخفیانه و شکسته شدنهایمان را میبیند.
این الهه ماه است که تاریکی را با اعماقمان میفرستد تا هرچه در آنجاست را بیرون بیاورد.
الهه ماه است که به ستارههایش میگوید:《آنجا را ببین... یک آدم دیگر که تاریکی شب او را فرا گرفته...》
الهه ماه بر ما میدرخشد، نور درون تاریکیمان میشود و این او است که وقتی به رویش لبخند میزنیم، برایمان خواب های خوش میاورد.
الهه ماه همان کسی است که آرامش را به قلبهایمان میاورد و شب را بستری برای خاک کردن رنجهای روزمان میکند.
برای خیلیها سوال است که او چگونه تبدیل به الهه ماه شد، خب یک افسانه در این باره است.
افسانهای که طبق آن الهه ماه از آرزوها شکل گرفت، آرزوهایی که آدمیان به آسمان میکردند و اشکهایی که در خفا میریختند. پس الهه ماه از آنها آفریده شد و به خود قول داد که تا ابد مراقب آن اشکها و آرزوها باشد.
تقدیم به https://eitaa.com/AViAZfilm
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett