دختر با آه بلند خودش را روی ماشین سیاه رها کرد:《دارم میمیرم.》
از داخل ماشین صدا آمد:《از نظر فنی تو هنوز چندین و چند سال جا داری برای مردن. تو الان در سلامت کا...》
دختر خودش را روی کاپوت ماشین بالا کشید و نشست:《عقل کل این یه اصطلاحه.》
از ماشین صدای قژقژ آمد، دختر دریافت که او داشت به دانستههایش این اصطلاح را اضافه میکرد:《الان دیگه میدونم از این به بعد منظورت از این اصطلاح چیه.》
دختر با ملایمت چندبار روی بونه ماشین زد و خندید:《چه خبر از رئیست؟》
پس از کمی قژقژ ماشین گفت:《اوه اون حالش خوبه. بی میگفت همهچیز طرف اونا داره خوب پیش میره.》
دختر ابرویش را بالا داد:《خیلی دوست داشتی اونجا باشی مگه نه؟》
درب سمت راننده باز شد:《من به دستور آپتیموس گوش میدم.》
دختر دستش را زیر سرش گذاشت:《گاهی قانون شکنی خوبه》
ماشین درب سمت راننده را بست و تکرار کرد:《من به دستور آپتیموس گوش میدم.》
دختر آهی کشید:《آره میدونم》
تقدیم به https://eitaa.com/Orion_pax_maybe_Charlie
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
جولیا روی پای زخمی و کرکدار ساتیر خم شد، بینیاش را چین انداخت:《باید قطعش کنیم.》
چشمان ساتیر با وحشت گرد شد و نفسش که بریده بریده بود، به یکباره قطع شد. جولیا با نگاه کردن به ترس او و صورتش پقی زد زیر خنده:《شوخی کردم بابا ترسو، یه باند و یکم الکل درستش میکنه.》
ساتیر با خبال راحت نفس عمیق کشید و چشمانش را بست:《از... الکل متنفرم.》
خون زیادی ازش رفته بود، جولیا پایین تیشرت نارنجیاش را برید و دور پای او بست:《میدونم.》
ساتیر نزدیک بود زیر گریه بزند، همیشه همین بود، کار ساتیر محافظت از جولیا بود ولی درواقع جولیا بود که از او مراقبت میکرد. جولیا به شاخهای تازه درآمده ساتیر نگاه کرد و با ملایمت گفت:《هی، اونجا خیلی شجاع بودیا. خیلی قوی.》
ساتیر با چشمانی که از اشک پر شده بودند لبخند کوچکی زد:《واقعا؟》
جولیا پارچه را محکم گره زد و احساس کرد که پای ساتیر از شدت درد زیر دستانش منقبض شد. با مهربانی طره موی فرفری ساتیر را از جلوی چشم او کنار زد:《آره که واقعا. الان هم میخوام قوی بمونی تا برسیم کمپ. از پسش بر میای؟》
از جایش بلند شد و دستش را به سمت ساتیر گرفت. ساتیر چشمانش را بست و پس از کمی مکث تمام توانش را در یک نفس عمیق جمع کرد. دست جولیا را گرفت و وزنش را روی او انداخت.
جولیا در یک دستش شمشیر گرفت و دست دیگرش را دور ساتیر پیچید، سپس آنها به سمت جنگلی که به کمپ میرسید راهی شدند.
تقدیم به https://eitaa.com/all_sunlight
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
او ما را نگاه میکند، الهه ماه هر شب در تاج آسمان مینشیند و به ما نگاه میکند. او اشکهای مخفیانه و شکسته شدنهایمان را میبیند.
این الهه ماه است که تاریکی را با اعماقمان میفرستد تا هرچه در آنجاست را بیرون بیاورد.
الهه ماه است که به ستارههایش میگوید:《آنجا را ببین... یک آدم دیگر که تاریکی شب او را فرا گرفته...》
الهه ماه بر ما میدرخشد، نور درون تاریکیمان میشود و این او است که وقتی به رویش لبخند میزنیم، برایمان خواب های خوش میاورد.
الهه ماه همان کسی است که آرامش را به قلبهایمان میاورد و شب را بستری برای خاک کردن رنجهای روزمان میکند.
برای خیلیها سوال است که او چگونه تبدیل به الهه ماه شد، خب یک افسانه در این باره است.
افسانهای که طبق آن الهه ماه از آرزوها شکل گرفت، آرزوهایی که آدمیان به آسمان میکردند و اشکهایی که در خفا میریختند. پس الهه ماه از آنها آفریده شد و به خود قول داد که تا ابد مراقب آن اشکها و آرزوها باشد.
تقدیم به https://eitaa.com/AViAZfilm
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett
صدای مثل ناخن کشیدن روی تخته بود. همچو ناقوس مرگ روح را آزار میداد:《راه فراری نیست》
رایان به سرعت در تاریکی میدوید، پایش به چیزی گیر کرد و زمین خورد. کف دستش با خون گرم پر شده و زخمهای ریز درشت سطحش را پوشانده بودند.
صدا دوباره گفت:《هیچ راه فراری نیست رایان.》
رایان فریاد زد:《از جونم چی میخوای؟》
روی زمین مانده بود و نفس نفس میزد، دیگر نای ادامه دادن نداشت. نوری از پیکر فضا را روشن کرد و او را آشکار ساخت.
دندانهای تیز و بالهای پشت سرش شیطانی بودند. با دیدن او نفس رایان گرفت، یک لحظه خیال کرد دارد خواب میبیند. شیطان دقیقا شبیه رایان بود، تنها تفاوتش با او چشمان آتشین و اعضای شیطانیاش بودند.
شیطان فریاد زد:《نمیتونی از خودت فرار کنی رایان. بپذیر که چی هستی.》
رایان نزدیک بود اشک بریزد:《نه... نه... تو یه هیولایی یه شیطان! من هیولا نیستم.》
شیطان قدم به قدم به رایان نزدیکتر شد. آتشش پوست سرد او را میسوزاند و عرقش را تبخیر میکرد:《اگر نمیتونی خودت رو بپذیری.》
چنگالهایش در پویت رایان فرو رفت و او را میان فریادهایش از زمین بلند کرد:《من برات اینکارو میکنم.》
و رایان را به زور در آغوش کشید، به گونهای که یکی شدند.
تقدیم به https://eitaa.com/the_seventh_wheel
از طرف https://eitaa.com/Nummer_ett