eitaa logo
شماره "۱"
370 دنبال‌کننده
2.6هزار عکس
186 ویدیو
16 فایل
برای آنان که روزی میان صفحات کتابی جا ماندند، همان کسانی که این دنیا برایشان کافی نیست. باد حرف‌هات رو به من می‌رسونه🌬: نوشته‌ها یکم مرتب‌تر میرن اینجا: https://eitaa.com/bearskin_16
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
شماره "۱"
#سورنا #داریوش 𝘆𝗮𝗱𝗱𝗮𝘀𝗵𝘁_𝗺𝗻
+یه اهنگ پیدا کردم می‌تونیم باهاش سیگار بکشیم _ما آهنگ گوش میدیم که سیگار نکشیم
بچه‌ها بهرام هم خوبه (با دوتا آهنگ ازش فهمیدم_)
هدایت شده از شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
در حال حاضر محرم تنها چیزیه که می‌خوام به خاطرش برای فردا صبر کنم. بدجوری نیاز دارم واسه امامم اشک بریزم...)
https://eitaa.com/Robin_mmm/2593 پسنسپسمسپ گودو بود_ 🤣😭😭
شماره "۱"
https://eitaa.com/Robin_mmm/2593 پسنسپسمسپ گودو بود_ 🤣😭😭
ولی وای وایسا ببینم اینجا کانال راببینه؟ باورم نمیشه صدتا شده😭😭 خیلی خوشحال شدم جدی😭 دختر بهت افتخار می‌کنممم دلقک سرا... وای یادش بخیر😭 امیدوارم یه کایی بشی😭✨
وای یهو پرتاب شدم به اون روزا:)
شماره "۱"
اریک نان را روی زمین انداخت و به سمت ام حمله ور شد. آن دو دستان لاغرشان را به هم می‌کوبیدند و بی رحم
اسپایک با درد شدیدی در پشت چشمان و سرش به هوش آمد. قبل از آنکه چشمانش را باز کند متوجه شد دست‌ها و پاهایش بسته شده‌اند. گوش‌هایش را تیز کرد و دریافت که صدای نفس‌ها و حتی تقلای یک نفر دیگر را نیز می‌شنود. آرام چشمانش را پاک کرد و فکش را که از درد گزگز می‌کرد باز و بسته کرد. داخل اتاقی دیگری از سلاخ‌خانه بودند، البته اینجا هم مثل آن یکی اتاق، دیوار‌های سوخته و خالی از وسایل داشت. متوجه شد فرد دیگر پشت سرش بسته شده، پشت به پشت. با صدای خش‌دار حدسش را بیان کرد:《پی... پیتر؟》 فرد پشت سرس از تکاپو ایستاد. با صدای سرد و تیزی به اندازه لبه چاقو گفت:《لومون دادی. گیر افتادیم》 اسپایک آه کشید:《هنوزم می‌تونی طناب باز کنی؟》 فضای متشنج میانشان آنقدر آشکار بود که می‌شد جرقه‌هایش را بر روی پوستشان حس کرد. پیتر دو دستش را بالا برد و طناب باز شده از آن افتاد:《آره. و پیداست تو هنوزم نمی‌تونی.》 اسپایک سعی کردن گردنش را بچرخاند تا او را ببیند، که موفق نشد:《تو که نمی‌خوای اینجا ولم کنی می‌خوای مرد؟》 پیتر با چشمان خالی از احساس به پشت سر او خیره شد:《تو که تونستی، من چرا نتونم؟》 اسپایک سرش را پایین انداخت:《خیله خب برو.》 پیتر شانه بالا انداخت:《قصدم هم همین بود.》 اسپایک با چشمان تنگ سرش را به سمت پیتر نیم رخ کرد:《ولی اگه همینجا ولم کنی که نمی‌تونی‌ کتکم بزنی می‌تونی؟》 پیتر سر جایش ایستاد، با خودش کلنجار رفت و در آخر آهی که کشید به نشانه پیروزی اسپایک شد. پیتر زیر لب فحش داد و برگشت تا گره دستان اسپایک را باز کند:《ازت متنفرم. دلم می‌خواد سر به تنت نباشه عوضی. می‌دونی که؟》