عه ممبر
سلام ممبر
چطوری ممبر
ممبر وایب اکانتت خیلی خوبه
ممبر میشه نری
ممبر خسته شدم انقدر همه لفت دادن
ممبر رد دادم
شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
"شب بخیر ارواح، کازمو و برادرش"
شماره "۱"
دلم برای ویل بودن تنگ میشه:) دلم برای دختر آپولوییم هم همینطور
ولی میدونید... آدما گاهی باید رد بشن و برن. به خاطر خودشون. و گاهی دیگران.
خیلی رندوم
شاید هیچوقت به این آرزو نرسم ولی این دنیا به من یه اکیپ بدهکاره، درسته نمیتونیم بند موسیقی راه بندازیم ولی میتونی گروه تئاتر درست کنیم نمیتونیم؟
این دنیا بهم یکی بدهکاره.
چشمامو میبندم و تئاتر های شروع نشده رو میبینم.
روزی تمومشون میکنم.
شماره "۱"
لوگان با جیغ چاد به خودش آمد. به سرعت به سمت او، کنار قفسه مجلات رفت. قیچی روی زمین افتاده بود و چاد
لوگان احساس میکرد صد سال است خوابیده، همهجایش درد میکرد و کرخت بود. نفس که میکشید گویی در سینهاش مذاب ریخته باشند و حس میکرد در چشمانش شیشه فرو رفته.
میتوانست احساس کند روی یک مبل خوابیده و احتمالا بقیه هم اطرافش بودند، کسی داشت چیزی میگفت، انگار دعوا میکردند. لوگان چشمانش را بسته نگه داشت و گوشش را تیز کند. کسی، احتمالا اسپایک پچپچ کرد:《فکر میکردم همه چیو تحویل دادی!》
کس دیگری... کوین بود؟ شاید، گفت:《دادم. ولی... ولی بعدش دوباره یه چیزایی کش رفتم.》
این یکی فردی بود:《و چرا به پلیس تحویل ندادی؟》
کوین در پاسخ :《باید اول یه جوری از این شهر... از اینجا میرفتیم. اگه لو میدادمش قطعا میومدن سراغمون.》
الایجا طعنه زد:《انگار الان نیومدن.》
اوگان چشمانش را آرام باز کرد و کمی تکان خورد، سعی کرد با درد شدیدی که دارد روی مبل بنشیند.
کسی نزدیک آمد و کمکش کرد، تاری چشمان لوگان نمیگذاشت او را ببیند ولی از بوی سیگارش میشد تشخیص داد فردی است. فردی همانجا کنار لوگان خودش را ولو کرد، دو سیگار درآورد و یکی را لای لبهای خودش گذاشت و دیگری را به لوگان داد.
لوگان سیگار را گرفت و با چشمانی که تاریشان بر طرف شده بودند، به قیافههای خسته افراد نگاه کرد، همه در سکوت به او خیره شده بودند. فردی سیگار لوگان را روشن کرد، لوگان پس از پکی عمیق، چشمانش را بست و با صدای ضعیفی گفت:《من خوبم مرسی که پرسیدید》
پیتر دست به سینه شد و با بدخلقی طعنه زد:《خیلی خوشحالم بعد گندی که زدی سالمی.》
شماره "۱"
لوگان احساس میکرد صد سال است خوابیده، همهجایش درد میکرد و کرخت بود. نفس که میکشید گویی در سینها
الایجا به لوگان نگاه کرد و خودش را کمی جمع کرد، لوگان چشمانش را باز کرد و نیم نگاهی به پیتر انداخت:《گند؟》
پیتر قدمی به جلو انداخت:《چرا فقط نتونستی ما رو خبر کنی؟》
لوگان خسته تر از آن بود، وگرنه بلند میشد دندانهای این پسر رو مخ را در دهانش خورد میکرد:《شماها کَرید. چاد کلی جیغ زد》
چهره کوین با شنیدن اسم چاد در هم رفت:《آقای تایلور... پارسال دیوارا رو...》
دستشو تکان داد و از توضیح آن رد شد:《یه کارایی کرد که صدای ما نره پایین. چاد و پیتر گاهی... خیلی جیغ جیغ میکردن.》
پیتر چشمانش را در حدقه چرخاند:《دیگه اهمیتی نداره با قهرمان بازی دوست سیاه اسپایک الان دیگه چادی وجود نداره.》
اتاق در سکوت خفقانآوری فرو رفت، سکوتی که سنگینیاش نفس را تنگ میکرد. اسپایک زیر لب گفت:《گان ضامنو بکِش》
اما دیگر دیر شده بود. لوگان با تمام دردی که داشت، از جایش بلند شد و رو به روی پیتر ایستاد:《پس تقصیر منه؟ من کیم؟ یه پرستار بچه کوفتی؟ اصلا به من چه ربطی داره که بلای سر شما بچه گداها چی میاد؟》
پیتر با خشم فریاد زد:《بچه گدا؟ خودتو دیدی عوضی...》
اسپایک فریاد زد:《کافیه.》
جلو رفت و دستانش را روی قفسههای سینه لوگان و پیتر گذاشت و به جهات مخالف هل داد:《شما دوتا احمق یه ذره هم عقل ندارید. هیچ میدونید الان تو چه شرایطی هستیم؟ الان پیتر تو حس میکنی اگه خودت اونجا بودی چه غلطی میکردی؟ ها؟ یا همین الان بس میکنید یا جفتتونو میندازم بیرون.》
پیتر زیر لب فحشش را کامل کرد و لوگان با نگاهی که به اندازه چنگالهای شیر درنده بود، به او نگاه کرد. انگشت وسطش را نشان او داد و دوباره روی مبل نشست.
اسپایک نفس عمیقی کشید و کش سرش که موهایش را جمع میکرد، باز کرد. با کلافگی دستانش را لای آنها کرد و هوفی کشید:《لعنت به جفتتون.》
کوین که دفترچه خاطرات استیو را به دنبال سر نخ جست و جو میکرد، با خستگی آن را روی میز انداخت و روی زمین نشست:《هیچی.》
الایجا رو به دفترچه اخم کرد:《هی اون چیه؟》
نزدیکتر رفت و به نقاشی داخل دفترچه خیره شد. کوین سرش را به دیوار تکیه داد:《یه نقاشی بچهگونه.》
الایجا عینکش را درآورد و با دقت بیشتری نگاه کرد:《انگاری... نمیدونم چجوری بگم ولی انگاری بعدا اضافه شده به دفتر.》
اسپایک جلو رفت و دفترچه را از دست الایجا گرفت. زیر لب گفت:《الای تو یه نابغهی لعنتیای.》
بلندتر فریاد زد:《تو یه نابغه لعنتیای!》
و از شدت خوشحالی او را محکم در آغوش کشید. الایجا با صدای وزغ مانند گفت:《لِه شدم.》
اسپایک او را رها کرد، موهاش را از جلوی چشمانش کنار زد و رو به کوین و پیتر گفت:《قرار ملاقات تو کارخونهست درسته؟ ولی اینجا یکی واسمون سر نخ گذاشته. این نقاشیه رو یکی از دیوارای سلاخخونه بود... این... این یه معنیای داره.》
ناخنش را جوید و در فکر فرو رفت، فردی تیکه انداخت:《اول ذوق میکنی بعد به نتیجه میرسی؟》
کوین اخم کرد و از لوگان پرسید:《سر دستهشون چه شکلی بود؟ طاس بود؟ چشمای... خون گرفته داشت؟》
لوگان شانه بالا انداخت:《آره فکر کنم. نمیدونم... من درگیر کتک خوردن بودم.》
کوین و پیتر به هم نگاه کردند و همزمان گفتند:《راج.》
اسپایک اخم کرد:《راج؟ همون قهرمان شراب خوری داگلاس؟ واسه چی باید کمکمون کنه؟》
الایجا گفت:《عذاب وجدان.》
و در جواب نگاههای پرسشی دیگران شانه بالا انداخت:《تو دفترچه خاطرات این یارو چیزای زیادی هست، با راج دوست بود. اونجوری نگام نکنید دست خط این یارو بزرگه منم تند خوانم.》
چند صفحه ورق میزند:《اینجاها هم از داگلاس جدا شده.》
و به آخر میرسد:《اینجام زنش داره از داگلاس میگه که این رفیقمونو کشته. راج عذاب وجدان داره.》
اسپایک دهان باز کرد:《ولی آخه چرا باید...》
که ناگهان چشمش به یک چیزی خورد. به چند حروف که بوی خانواده میدادند:《به ما کمک کنه...》
اما جواب درست رو به رویش بود. دفترچه را برداشت و با دقت به کلمه نگاه کرد. الایجا لبخند کوچکی زد:《فکر کنم بلکی خانوادهشو پیدا کرد.》
#پسران_خیابان
حس میکنم دارمگند میزنم
تیکههای مازل رو دارم ولی حس میکنم دارم بد میچینمشون
مثل یه معمای درست حسابی چیده و بعدش حل نمیشه...
نمیدونم