ولی من نمیتونم دست از فکر کردن به ۱۶۸ دانشآموزی که فردا قرار نیست برن مدرسه بردارم. نمیتونم به این فکر نکنم که قرار نیست اونا با ذوق بخوابن و زودتر از موعد بیدار شن چون خوشحالن.
و بدتر، نمیتونم به خانوادههاشون فکر نکنم، که الان به جای تکاپو برای فردا، به جای اینکه مادرهاشون بخوان کمک کنن کیفشون رو جمع کنن و لباسها و وسایلشون رو حاضر کنن، باید با یه بغض و غم وصف ناپذیر خاطرات خیلی کمی که از بچههاشون دارن رو مرور کنن.
غم انواع مختلفی داره، غم مرگ و از دست دادن... چی دردناکتر و غمانگیزتر از مادریه که عزادار فرزندشه؟ چی دردناکتر از مادریه که آرزو داشت فرزندش بزرگ بشه... دکتر بشه... مهندس بشه... درس بخونه و مجبور شد تموم آرزوهاش رو با پیکر فرزندش خاک کنه؟ غمش وصفناپذیره...
شماره "۱"
No.75 چاتی پاتی، وندی و بریکس، تیمو، مامانم خندههاش، فریکس اند گیکس، اکشن، اون طرف، وایب کتابای هین
No.76
آخرین روز تابستون، رامبل فیش، راستی_جیمز و پسر موتور سوار، دیپ سیک، فریکس اند گیکس، باشگاه، پیرسینگها و ناخنها، خوبآلودگی، بچههای میناب، پایان و شروع.
شماره "۱"
به قول نِد توی کتاب ماه بر فراز مانیفست، زنده باد شب...)
"شب بخیر ارواح و صد و هشت نفر"
شماره "۱"
نمیدونم از کجا شروع کنم پس فقط میگم. تاریخ تولدها رو یادم بره این روز رو یادم نمیره، نه یادم نمیره.
الان یادم افتاد اون اولا همسایگی قبر اون، یه دختر بچه خاک شده بود.
دقیق یادم نیست... ولی وقتایی که ما میرفتیم پیشش مادر و پدر اون دختربچه هم اومده بودن بالای سر قبر اون دختر.
شاید الان فقط یه چیز اشتباه یادمه شایدم واقعا، ولی چشمای مادر و پدرش واقعا غمگین بودن... شکسته و خیلی غمگین.
شماره "۱"
ولی من نمیتونم دست از فکر کردن به ۱۶۸ دانشآموزی که فردا قرار نیست برن مدرسه بردارم. نمیتونم به این
وای که خیلیهاشون منتظر بودن چندتا حرف دیگه بخونن تا بتونن اسمشون رو بنویسن...
وای از آرزوهای پرپر شده💔
سلام به اون حسی که مدرسه که حاضرم یه کلیهم رو بدم بیام خونه کتاب بخونم ولی وقتی میام خونه عین خرس میخوابم.