امشب وقتی چشمم به ماه افتاد، یادم افتاد پارسال یههمچین شبی ماهِ شب چهارده رو اینجا نگاه میکردم.
هدایت شده از _ناشناس
📪 پیام جدید
💬حقیقتا دیدم خیلی دلت کربلا میخواد و از این باب ،این برای تو!
#دایگو
پدربزرگم یا همون به اصطلاح خودم، ''باباجون'' تا وقتی که زندگیش به نیم قرنی شدن نزدیک شده بود و به علاوۀ موهاش ریشاشم سفید شده بود، کلا یک بار رفته بود کربلا.
گذشت تا سالی که مادرشون آلزایمر گرفتن. شرایط سختی بود، اونم برای چند سال. حداقل توی اون سالا من که یهجورایی دختر سوم اون خونه به حساب میومدم و همیشۀ خدا اونجا لنگر انداختهبودم ، شاهد یه گوشۀ اون سختیا بودم. پدربزرگ من بین خواهر برادراش، تنها کسی بود که هوای مادر مریضشو داشت. همون موقعها بود که احتمالا خودشونم متوجه نشدن چطوری، اما سالی چندبار ، هربار به علت و یه بهانهای مهمون کربلا شدن. یکم بعدشم شدن مدیر کاروان و این سفرا چندبرابر شد. اینارو برای برانگیختن احساساتتون نمیگم؛ اما من یادمه همون زمانا وقتی ازشون میپرسیدم؛ ''باباجون چندبار رفتی کربلا؟'' حتی تعدادشم از دستشون در رفته بود. تازه این فقط برای چند سال کوتاه بود. شاید نهایتا ۴ سال! وقتی مادرشون فوت کردن دریچۀ رزقِ این زیارتای پی در پی هم بسته شد. الانم هستا، ولی کمتر. اینارو گفتم که بگم آره بچهها، خدا حواسش به رفتار ما با پدر مادرامون هست.