جسی جوردن-
متولد دهم سپتامبر سال 2005' یک ماه از خودکشیاش گذشته بود که نامهای مابین دفترچه خاطراتش پیدا شد.
"فردی پی در پی دنبال من است، شبها که چشمهایم را بر هم میگذارم او به من خیره میشود؛ زمانی که میخواهم خود را در آیینه نگاه کنم به جای خود او را با لبخند دندوننمایی میبینم، شاید جسمم را تسخیر کرده باشد و جای من زندگی میکند زیرا این دنیا برای من نیست؛ هیجکس نتوانست به من خودم به خویش کمک می کنم تا از شر فریاد های او در مغزم خلاص شوم."
جسد او غرق در خون در حمام خانهاش پیدا شد؛ پزشک قانونی مرگ او را با چندین ضربه چاقو در شکمش گزارش کرد.
هیچوقت دروغ نگو .pdf
حجم:
26.7M
کتابش زیبا بود و به نظرم ارزش خوندن داره
ژانر: جنایی، معمایی، یکمی هم عاشقانه
نویسنده: فریدا مک فادن
#کتاب
همسایههای عزیز فقط روزی ۲ فور زده بشه.
در غیر این صورت با احترام از لیست حذف خواهید شد
نوشته بود:
«ولی من هنوز دوست دارما:)
مثل شکلاتی که از هرچیزی بیشتر دوسش دارم؛ اما وقتی میخورمش تنگی نفس میگیرم..»
در لحظاتی از زندگی میخواستم غریبهای باشم که خودم را اتفاقی در خیابان میبینم و در آغوشش میکشم و اجازه میدهم که کمی برای همهچیز گریه کند.
پس از تو؛
خیلی وقت است خودم را گم کردهام؛ شما آن را ندیدهاید؟
شاید زیر درخت آلبالو نشسته و استراحت میکند یا در کوچه پس کوچههای قدیمی، قدم میزند.
نمیدانم...
شاید هم در کنار مادربزرگ نشسته و به داستانهایش گوش میدهد. هر از چند گاهی هم دست گرم و چروکیدهاش را میگیرد و نوازش میکند.
شاید چادر سفید گل قرمزش را پوشیده و در حیاط با دختر همسایه بغلی، عروسک بازی میکند.
یا در کنار آبی بی کران، دریا، به امواج خروشان نگاه میکند و با چوب نازکی که پیدا کرده است، مشق امروزش را تمرین میکند.
بابا آب داد. بابا بادام دارد.
نمیدانم کجاست یا حتی چه کار میکند...
در دشتی گلهای لاله را میچیند؟ میرقصد؟ نقاشی میکشد؟ در تنهایی خود غرق شده و به آسمان آبی بالای سرش نگاه میکند؟ یا شاید دل خود را باخته است؟ میخندد؟
نمیدانم...
نگرانش هستم!
شما آن را ندیدهاید؟!