★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
چشمان زن با شنیدن آن اسم گشاد شدند. دکتر پالمر، آن مرد خسته و عوضی که با آن قامت بلند اش از بالا به
به سختی نگاهش رو پایین دوخت. دست لرزان اش رو بلند کرد و یقه اش و عقب کشید
یه رد جدید. نخ های قرمز رنگ پلاستیکی مثل نمادی از زندگی حال بهم زن در پوست یخ کرده و رنگ پریده اش فرو رفته بودند
شمردنشان تبدیل به یک عادت شده بود.
1..
2...
3...
4...
...
چند وقت است که اینجاست؟
سرش را بالا برد و به سقف سفید با آن لامپ های فلورنست کور کننده شان خیره شد. احتمالا از وقتی که به یاد دارد. آنقدر منظره تکراری دیوار های سفید و چهره های اعصاب خورد کن را دیده که دیگر نمیخواهد حتی چشم هایش را باز کند.
چهار دیواری کوچکی ست و به طرز محقرانه ای قرار است مال او باشد.
همه چیز این جهنم بوی الکل میدهد، چندش آور است. مشخصا آن عوضی سفید پوش عینکی یک وسواسی احمق است که حتی نمیتواند گرد و غبار توی هوا را تحمل کند
آنوقت بی هیچ شرمی دستش را در سینه این کودک فرو میکند...
او هم یکی دیگر از بیشمار چیز هایی هست که ذهن آشفته اش نمیتواند تحمل کند. به نوک انگشتانش نگاه کرد، تیز و تهدید آمیز که از سفیدی بیمارگونه پوست کرکی بدنش به رنگ زرشکی تیره مایل میشدند.
دستش را چندین بار مشت و باز کرد
میتوانست این پنجه ها را در گلوی کسی فرو کند؟
به شکل غیرقابل تحملی میخواست اینکار را انجام دهد
#OC
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
به سختی نگاهش رو پایین دوخت. دست لرزان اش رو بلند کرد و یقه اش و عقب کشید یه رد جدید. نخ های قرمز ر
معده اش لرزید و درهم پیچید.
باز هم؟ قسم میخورد اینبار دیگر نمیتواند این گرسنگی را تحمل کند!
گوش های پشمالو و ژولیده روی سرش تکانی خوردند. صدای قدم های نامنظم در راهرو مثل یک تبل اعصاب خورد کن در مغزش نبض میزدند
اینها جدید بودند، شخصی در راه بود که او تا به حال ندیده است
یا حداقل اینطور حدس میزد.
در آهنین، روان و بی صدا باز شد، کودک سرش را چرخاند و به آنطرف شیشه خیره ماند.
اوه این همان زن جوان چند ساعت پیش بود. تخته اطلاعاتی را مثل جانش به سینه چسبانده بود و سینی فلزی را حمل میکرد که مشخصا قرار بود وعده غذایی این موجود باشد
به آهستگی خم شد تا آن را از شکاف مخصوص زیر شیشه عبور بدهد. تمام اندام هایش میلرزیدند
میدانست این بچه از آنطرف شیشه به او خیره شده است، به تک تک حرکاتش. احتمالا اگر میتوانست با نگاهش پوست زن را مثل مذاب روان و وحشی درون کوه آب میکرد و میسوزاند.
سینی با چرخش کوتاهی به آنطرف رسید، درست جایی که این کودک گوزن نما چنباته زده و در خودش جمع شده بود
بدون نگاه کردن هم میتوانست بگوید آنچیزی که قرار است به خوردش بدهند چیست
در عوض؟
تصمیم گرفت چشم هایش را روی این تازه وارد احمق و فوضول نگه دارد
#OC
★𝓡𝓮𝓭 °☆°𝓢𝓽𝓪𝓻★
معده اش لرزید و درهم پیچید. باز هم؟ قسم میخورد اینبار دیگر نمیتواند این گرسنگی را تحمل کند! گوش های
چهره اش معمولی و طبق معمول از ترس در هم رفته بود. آنقدر لب هایش را گاز گرفته بود که خون مرده شده بودند اما باز هم اینکار را تکرار میکرد
در کل، هیچ چیز جدیدی در این انسان وجود نداشت.
زن مدتی به او نگاه کرد، محیط نگه داری اش را زیر نظر گرفت و سعی کرد برای لحظه ای، حتی فقط لحظه ای توجه این هیولا ریز جسه را به چیز دیگری معطوف کند
اما موفق نشد
چشم های درشت و تیره اش مثل چراغ های هشدار در یک خیابان بودند، براق و وحشی.
آماده تیکه پاره کردن
زن دهانش را باز کرد
_م- من نمیدونم اصلا حرفام رو میفهمی یا نه... ولی باید ا- اونو بخوری.
موجود حتی کوچکترین تکانی هم نخورد. صرف نظر از آن لحظه ای که میخواست با تمام وجود دستش را بجود و گاز بگیرد، حالا بی خطر بنظر میرسید
باز هم احتیاط شرط عقل بود، اگر تکه ای عقل سالم در سر این زن باقی مانده باشد البته...
با اینطور خیره ماندن به او نمیتوانست چیزی بفهمد. باید چقدر اینجا مینشست تا گرسنگی و ضعف این کودک را مجاب کند لقمه ای از کثافت چندش آور درون ظرف بخورد؟
دکتر پالمر به این وعده تقویتی میگفت. باید واکنش های این موجود را در حین خوردنش و بعد از آن ثبت میکرد
آیا میلی نشان میدهد؟
آن را تف میکند؟
هر چیزی که بدرد بخورد
#OC