-ࢪوحاء !:)
میروی و خواهشم بی حاصل است از رفتنت کارم از خواهش گذشته ، چاره جز اصرار نیست
دوستت دارم عزیزم ، دوستت دارم ولی
دوستت دارم به تو ، چیزی به جز تکرار نیست
-ࢪوحاء !:)
دوستت دارم عزیزم ، دوستت دارم ولی دوستت دارم به تو ، چیزی به جز تکرار نیست
قلب من با رفتنت چون کلبه ای در آذر است
از تو غمگین است و اما لحظه ای بیزار نیست:)!
ولی من عمیقا دلم تنگ شده واسه اون موقع هایی که بچه بودم و هیچ دغدغه ایی نداشتم و نمیدونستم اصن زندگی یعنی چی.
-ࢪوحاء !:)
ولی من عمیقا دلم تنگ شده واسه اون موقع هایی که بچه بودم و هیچ دغدغه ایی نداشتم و نمیدونستم اصن زندگی
و برای زمانی که تلخ ترین اتفاق زندگیمون خوردن شربت سرما خوردگی بود :)!
-ࢪوحاء !:)
ولی من عمیقا دلم تنگ شده واسه اون موقع هایی که بچه بودم و هیچ دغدغه ایی نداشتم و نمیدونستم اصن زندگی
کاش میشد ماشینی اختراع میکردم و برمیگشتم به
گذشته ، برمیگشتم به زمانی که تلخی روزگار کامم را
تلخ نمیکرد ؛ روز هایی که تلخی و درد رنجش گذرا
بود ، درد های زود گذرمان ، از سرما خوردگی تا زمین
خوردن هایمان با دوچرخه هایمان، خوردن دواگلی
بر زخم هایمان و تا فیها خالدونمان سوختن اما ان
سوختن کجا و سوختن های الان ما بر پای ادمها
کجا؟!:)