-ࢪوحاء !:)
_
تا به حال شنیده ای که میگویند من در اینجا و
روحم جای دیگریست ؛ حال روزم همان است
من در خانه و چشمم دوخته بر صندلی خالی ات؛
گوشهِ گوشهِی زندگی ام وصل تو بود ، هر جا که
میروم تو در حلقه چشمانم هستی و جاری در روح
و روانم ، کوچه و خانه و خیابان فرقی نمیکند در تک
تکِ شهر وجود داری اما در کنارم نیستی ، در کنارم راه
میروی اما نیستی ، کنارم مینشینی و با من غذا میخوری
اما در کنارم نیستی ، هستی ای یار غایب من، اما نیستی :)!
روحاء|@rooha00
-ࢪوحاء !:)
زندگی هایمان را برای خودمان سخت کرده ایم ؛
و بر گردن دیگران می اندازیم ، خودمان باعث
هستیم اما دیگران را مقصر میدانیم ؛ از خودت
پرسیده ای که چرا اینگونه شده ایم؟ انقدر سنگ،
سخت ، بدون هیچ رنگ و بویی در زندگی های
خاکستریمان ؛ قلب هایمان بوی خوشحالی
نمیدهد یا انقدر تیکه تیکه اش را چسبانده ایم
که خون بیرون میریزید یا هم که ؛ اصلا نچسبیده
است ، در بین همه گرفتاری ها قلبمان را گذاشتیم
و شده ایم زخم و درد اور خودمان ، برای هرکس
که از راه رسید دایه مهربان تر از مادر شدیم و
کل وجودمان را برای خوب شدنش گذاشتیم
اشتباه از خودمان بود ، اشتباهی قلب و وجود و
تمام فکر و ذهن و زندگی مان را به پای ادمهای
اشتباهی ریختیم و حال خود را بد کردیم :)!
روحاء|@rooha00
گفته بودی نیستی، کمرنگ و کم پیدا شدی
آگهی کن : عاشقی گم گشته در چشمان تو . . .
-ࢪوحاء !:)
قصهیِ غریبی نیست، داستان دست ها ، اغوش ها
تلاش کردن ها و نرسیدن ها ، در گوشه گوشه ذهن
هایمان آن ته ته ها ؛ در ذهن مان شکل بسته اند
قصه هایی از دست هایی که جدا شد و از دست هوایی
که به دار اویخته شد با گرفتن دست کسی که حتی
در کناری از گوشه قلبمان جایی ندارند ، فقط و فقط
اسیر شده اند ، قصه ای از دستی که اشک هایمان را
پاک کردند و شدند دست مهربان برای غم هایمان
دست ها قصه ها بسیار دارند بسیار :)!
روحاء|@rooha00