ꜱᴄʀᴇᴀᴍ .
4 ؛ تنها نماند در جهان ، جانِ زنده در تن جز آن که زین بر دوشِ ، بارِ غم کشید آن در تشنه لبی ، در قفس
5 ؛
باقرِ علم که از دریای معرفت ،
آرای دانش بر لبِ اهلِ حجت .
ای که با نورِ تو خورشیدِ یقین ،
در شکافِ علم ، میبینیم دین .
آری ، آن روز چو میرفت کسی ،
داشتم آمدنش را باور ...
من نمیدانستم ، معنی هرگز را ،
تو چرا بازنگشتی دیگر ؟ :)
از بیرون ، تو بالغ به نظر میرسی
با ذهنی فیلسوفانه.
اما در درون ، فقط کودکی هستی
گم شده در یک توهم شیرین .
_داستایوفسکی .
ꜱᴄʀᴇᴀᴍ .
5 ؛ باقرِ علم که از دریای معرفت ، آرای دانش بر لبِ اهلِ حجت . ای که با نورِ تو خورشیدِ یقین ، در شکا
6 ؛
(بجای شعر حدیث نقل میشه)
- همه در آخرالزمان به خطا میافتند و
متفرق میشوند ؛ جز آن گروهی که بر
جدم ، حضرت سیدالشهداء گریه میکنند.
ـ امامصادق(ع) .
ꜱᴄʀᴇᴀᴍ .
6 ؛ (بجای شعر حدیث نقل میشه) - همه در آخرالزمان به خطا میافتند و متفرق میشوند ؛ جز آن گروهی که بر
دلم نیومد شعر نگم ؛
ماشیعهحِلاوَتیکقالصادقیم ؑ
نقلحدیثاوستکه نُقلمنابراست .