🔸 نخستین روایتِ شما
از جنگ تروریستی شهری (مشهد)
به قلم #ز_شهسوار
رفته بود توی اتاق، در را چفت کرده بود. صدایش بغض داشت. من از روی زنانگی ام، از روی دلبستگی ام، از روی علاقه ام به او پشت در ایستاده بودم و صدایش را میشنیدم. از لا به لای حرفهایش فهمیدم که درگیری در خیابانها بالا گرفته و عده ای از مدافعان امینت زخمی شده اند. حتی ... حتی شنیدم که یکی از آنها #شهید شده است...
صدایش را بالا برد و به آن کسی که پشت خط بود گفت: منم میام. هرجور شده خودمو به شما میرسونم...
سرم تاب خورد. نگاهم افتاد به عکس عروسیمان که قاب شده بود و چسبیده بود روی دیوار. من چطور میتوانستم تمام زندگی ام را دو دستی بفرستم توی خیابان تا در مقابل عده ای تروریست شهری بایستد؟ من جز او چه کسی را داشتم؟ دو سال سختی کشیدم و رنج دیدم و صبوری کردم تا بالاخره به او رسیدم. حالا خیلی راحت با دستان خودم بفرستمش وسط میدان جنگ؟ اگر برنگردد...؟ خدانکند.
جنگ اصلی در فکر و خیال من بود. اشک میریختم. نفسم بالا نمی آمد. تازه عروس همه چیزش مرد خانه است... همسرم قربان صدقه ام میرفت و میخواست آرامم کند! به هر جان کندنی که بود به خودم نهیب زدم!: بس است دیگر!!!! به خودت بیا. این همه کنج هئیت نشستی و برای حسین ع اشک ریختی که امروز کم بیاوری!؟؟
اشک هایم را با پشت دست پاک کردم. ایستادم در مقابلش. گونه هایش را بوسیدم و گفتم: تو برای من از حسین ع عزیز تر نیستی.. برو!
از زیر قرآن ردش کردم. او با قامتی بلند و سینه ای مالامال از عشق به وطن، رفت و من ماندم. من ماندم و یک دنیا سکوتی که در خانه موج میزد. خیالم مشوش بود...
پنج روز ندیدمش. اگر هم دیدم به قدر ملاقاتی چند ساعته. او مدام در محله ها بود و سینه اش را سپر کرده بود تا مبادا این تروریستهای وحشی بتوانند به اهداف شوم خود برسند. او نبود و من به این همه مردانگی اش افتخار میکردم! با بغض صلوات میفرستادم و با رضایت کامل دعایش میکردم تا از این دفاع از امنیتِ وطن سربلند بیرون بیاید.
بعد از پنج روز به خانه بازگشت. درست وقتی که هردوی ما زخمی بودیم! من زخمی از دلواپسی هایم و او زخمی از کتک هایی که خورده بود. او با نگاه و لبخند و چشمهای زیباش زخم های مرا التیام بخشید و من با باند و ضد عفونی و مسکن، زخم های او را ...
من سخت به او دلبسته ام.
اما به وطن بیش از او و به حسین ع بیش از هردو. من در مبارزه ی خودم با نفسم، پیروز شدم! توانستم وطن را بر عشق و آسایش خویش ترجیح دهم و جانم فدای حسین ع را درست در وقت عمل خود ثابت کنم. من یک زن هجده ساله ی عاشق ام.. همین
#روایتآنروزها
@Sheikh_Alii
شِیخ .
🔸 نخستین روایتِ شما از جنگ تروریستی شهری (مشهد) به قلم #ز_شهسوار رفته بود توی اتاق، در را چفت
مهم ترین نکته ای که توی این روایت بود، گذشتن یک زن ۱۸ ساله ی عاشق از همسرش به خاطر امام حسین ع بود. چیزی که سبب شد از آسایشش بگذره و همسرش رو با دستای خودش راهی خیابونها کنه ...
وقتی اینجوری بهم قوت قلب میدید چرا باید کم بیارم و ادامه ندم :)؟ الحمدالله بابت حضورتون 🌱!'
روز همه اون خانم هایی که با چادرشون از این اسلام و انقلاب پاسداری میکنن مبارک :)
#میلاد_امام_حسین
مطالعه میتونه جنبه ی عبادی داشته باشه... البته اگر عامل به دانسته هامون باشیم و برای خدمت به اسلام و انقلاب کتاب بخونیم(: سخت ترین بخشه زندگی بعد از مطالعهی کتاب اینه که بخواییم به آنچه که خوندیم 'عمل' کنیم...!
شِیخ .
دلم تنگ شده برای حوزه .
قلبم تند تند میزنه وقتی به این فکر میکنم که یکی دو هفته دیگه دوباره قراره کلاسهام شروع بشه .. دوباره دغدغه درس و کلاس و تحقیق و امتحان، دغدغه برنامه های فرهنگی و کارهای متفرقه ..
چی از اینا بهتر و قشنگ تر :)؟ خیلی برای شروع کلاس ها ذوق دارم. درست شبیه بچه های دبستانی .