شِیخ .
به وقتِ بهمن | به نیت ظهور تبلیغ مهدویت 🌱
من به دستان کوچکِ این فرشتگان زمینی ایمان دارم. دستانی که با عشق برای تو دعا میخوانند. لبهایی که به شوق آمدنت صلوات میفرستند.
من، به خویشتنِ خویش آگاهم و آنچنان غبارِ گناه، قلب و روحم را تیره و تار کرده است که دیگر رویِ مناجات با شما را ندارم. اما وقتی کنارِ بندگان کوچک و پاک خدا قرار میگیرم؛ به لطف آبروی آنها جسارت پیدا میکنم تا ذره ای سر به آسمان بلند کنم و بگویم : من هم دلتنگ و منتظر و مشتاق دیدار روی شما هستم.
امروز، با دخترکان زیبای یکی از مدارس، کلاس داشتم. کلاسی که بنا بود با موضوع مهدویت باشد. با شور و ذوق و عشق، با شعر و حال و احوال و لبخند، کلاس شروع شد. از مهربانی خدا گفتم. از نعمات بی همتایی که به ما ارزانی داشته است. بعد از آن خود بچه های کلاس به نتیجه ی زیبایی رسیدند. به این نتیجه که بی نظیر ترین هدیه خدا به ما بندگان، وجود مبارک صاحب الزمان عج است.
با دختران زیبای دوست داشتنیِ کلاس، تصمیم گرفتیم برای تشکر از خدا بابت این هدیه بزرگ، کارهایی انجام دهیم. مثلا؟
۱: واجبات را انجام دهیم، همان کارهای به ظاهر سخت که با عشق به مولا و شوق تشکر از خدا آسان میشود
۲ : برای ظهور حضرت مهدی عج دعا کنیم.
۳ : با امام مهربان خود صحبت کنیم. هر روز صبح به او که صدایمان را میشنود سلام کنیم، برایش از درد دل هایمان بگوییم.
۴ : برای خوشحال کردن امام زمان عج هرکاری که میتوانیم انجام دهیم. به بزرگترها احترام بگذاریم، خوب خوب درس بخوانیم و ... هرکاری که در طول روز انجام میدهیم به نیت لبخند اماممان باشد .
با بچه های کلاس عهد بستیم و قول و قراری گذاشتیم. بچه هایی که لطافت و عشق، از چشمهای همیشه معصومشان میبارید.
کلاس به پایان رسید.
قبول باشد. نه برای من. برای آن دختران صبورِ عاشق که به عشق مولایمان مهدی عج، من را تحمل کردند و ساعاتی به سخنانم گوش دادند. دختران کوچک اما بزرگی که قهرمانان آینده ی این انقلابند. امروز کلاس با موضوع مهدویت برگزار شد. محتوا را من ارائه دادم اما استاد اصلی خود بچه ها بودند ...
#ز_شهسوار
یادتونه چند روز پیش چالش گذاشتم عکس گلدونهای قشنگتون رو بفرستید؟ با خودم گفتم عکس چندتا از گلهای شما رو + چندتا از بازخورد های زیباتون از محتوای کانال رو بفرستم اینجا 🥺💚
غربتِ روشن
آدم ها ...
از دیار خود مهاجرت میکنند به سمت سرزمین بزرگی به نام قم. تا بلکه خود را بسازند و رشد کنند و بتوانند موثر باشند.
البته هرکسی هدفی دارد! ما از خانوادههایمان دل کندیم و رنج غربت را به جان خریدیم تا درس بخوانیم و درس بخوانیم. آنقدر بخوانیم تا بتوانیم برای مردممان کاری کنیم. شاید بعضی ها بگویند این حرفها شعار است. خب بگویند. مگر به پیامبر ص خدا نمیگفتند که او ساحر است؟ مگر نمیگفتند با جنیان سلام و علیکی دارد و فرستاده خدا نیست!؟
خب بگذار درباره نوشتههای من هم بگویند او شعار مینویسد و زندگی حقیقی با کلام او تفاوت دارد! اگر این همه عشق از دید عده ای شعار است؛ پس چه شعار زیبایی.
این ها را گفتم تا بگویم دیروز بعد از یک سال و اندی زندگی در قم کمی احساس کردم که مفیدم. مفید به قدر ذره ای ناچیز البته! همینکه توانستم از مولایمان مهدی عج برای دبستانی ها روایت کنم و سهم اندکی از قلبشان را به خودم اختصاص دهم از دید خودم کار بزرگی کردم.
چرا که مهم ترین رسالت یک طلبه در هر مرحله از زندگی اش که باشد؛ تبلیغِ دین الهی است. و من چون دیروز به قدر یک ساعت توانستم به این رسالت بپردازم، خیالم آرام گرفت و از عمق جان الحمداللّهی گفتم!
دیروز، روز شلوغ و طولانی و پر از ماجرایی بود. ولیکن روح و جانم نشاط داشت. فکر میکنم وقتی آدمیزاد روی ریل اهدافش در حرکت باشد هرگز خسته نمیشود. و گاهی اگر در همهمه ی های زندگی کم میآورم شاید بخاطر آن است که قطار را متوقف کرده یا از روی ریل خارج شده ام...
من، تجربیاتم را مینویسم تا بماند. روزی روزگاری عده ای میخوانند و میگویند در کنجی از شهر قم، طلبه ای بود که دوست داشت اثر گذار باشد. حتی به قدر ذره ای ناچیز !...
#ز_شهسوار
شِیخ .
یک عکس کاملا دلی و معمولی ..
زندگی همین است...
صدای قل قل سماور که از آشپزخانه به گوش میرسد، عطر دل انگیز غذایی که روی گاز با عشق در حال دم کشیدن است، صدای بلند تلویزیون، بهم ریختگی های روی مبل، کتابهای کنج اتاق، لباس های شسته شده ی روی بند رخت، سبزی های پهن شده روی پارچه برای اینکه خشک شوند، نم زدگی های روی دیوار گچی، مداد و خودکار رها شده روی میز، ظرف های نشسته توی سینک، کاسه نیمه خورده ماست توی یخچال، شیشه آب جا مانده کنار تخت، کتاب درسی روی میز اتو و .... همه اینها نشانی از حیات با خود دارند.. زندگی همینهاست. همین اتفاقات معمولی و لحظات سادهی در حال عبور !
جهتیادآوری به خودم و شما .