شِیخ .
زنگ زد بهم. فرخنده بانو جان !
همون خانم مهربونی که روز اول بهم گفت من دختر ندارم و تو از حالا به بعد دختر منی ... با مهربونی گفت : دختر ما کجاست؟ چند وقته نیستی. ندیدمت دلم برات تنگ شده.
منم یه دل سیر براش حرف زدم. گفتم : خیلی یهویی درگیر ماجرای اسباب کشی شدیم و تا همین چند روز اخیر درگیر کارها بودیم. حسابی عقده گشایی کردم و حسابی بهم روحیه داد...
بعدهم بهش گفتم چند وقته دلم غنج رفته برای دیدنش. دیدن خودش و حاج آقا. اما روم نشده زنگ بزنم و بگم میخوام ببینمتون.
با دعوت فرخنده بانو، قرار شد با شیخ علی بریم ببینیمشون. چون ماه رمضان هم ما قم نیستیم و هم اونها. دله دیگه. تنگ میشه.
نمیدونم چطور ممکنه یه آدم رو فقط سه چهار بار دید اما قدر صمیمیت چهل ساله، دوستش داشت و عاشقش بود.
بعضی آدمها به سبب ایمانی که دارن یه طور دیگه ای از ما دلبری میکنن :)
#ز_شهسوار
7.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دیدی بهای عشق ...
به جز خون بها نبود؟
آخر شدی شهید
در این کربلا تو هم :)
@Sheikh_Alii