هیچوقت آدمی که الان هستم، نبودم. مادر شدن عجیبترین و خارقالعادهترین اتفاقیه که تجربهاش کردم.
چه خوب است که آدم کسی را داشته باشد که هروقت دلگیر و رنجور شد از دنیا و کسی را برای درد دل پیدا نکرد به سراغ او برود و یک دل سیر برایش از خیالات مغمومش بگوید.
امروز که اندوهم تا به گلویم رسیده بود و غم شده بود همهی وجودم و دیگر خودم را در لابهلای خیالات پیدا نمیکردم، چشم چرخاندم و کسی را نیافتم که بتوانم برایش از رنجهایم قصه بافی کنم. و اصلا هیچکس نمیتوانست مرهمی روی این زخمهای کوچک و بزرگم باشد.
در کنار همهی این فکرهای نحیفم که به هم گره خورده بود ناگهان یادم آمد تو هستی و بودنت بزرگ ترین هدیه خدا به من است.
یادم آمد حتی اگر خودم حواسم نباشد تو حواست هست و از تک تک تلخی های حیاتم خبرداری. و من را دوست داری! از آن دوست داشتن های همیشگی و دلی و تمام ناشدنی.
حالا که این غمها دوباره به سمتم آمدند؛ دیدم وجود تو بر آنها التیام است. و چه خوب که میتوانم با تو نجوا کنم حتی اگر نیمه های شب باشد.
#صاحبنا
سلام رفقای عزیزم. چطورید ؟
بابت همهی تبریکهای زیباتون ممنونم. خوشحالم که کنارم هستید و دخترم خانواده بزرگی مثل شما از سر تا سر ایران داره. شرمنده فرصت نشد به تک تک تبریکها پاسخ مناسبی بدم 💐 بودن شما برای من نعمته :) ممنون که هستید.
حیرت زده ام
بخاطر همین قلمم برای نوشتن به راه نمیوفته. درست شبیه آدمی که از شدت هیجان دهنش باز مونده و نمیتونه حرفی بزنه. فقط میتونه نگاه کنه .. منم فقط میتونم به زیبایی های مادر بودن نگاه کنم و روزی میلیون ها بار زیر لب بگم خدایا شکرت :)
سرگشتهی محضیم و در این وادیِ حیرت
عاقلتر از آنیم که دیوانه نباشیم ...
مهدی اخوان ثالث
شِیخ .
امروز تکیهگاه تو آغوش گرم من فردا عصای خستگیام شانههای تو.
چطوری میشه این دست و پاهای ظریف و کوچولو رو دید و عاشق خدا نشد؟ خدایا وقتی مخلوقاتِ تو اینقدر قشنگن خودت دیگه چقدر قشنگی؟
آدم
دو چیز را در دنیا
بی اندازه دوست میدارد.
وطن و مادر ...
مادر، همان وطنِ نخستین است
که انسان در آن رشد مییابد
و قد میکشد و راه رفتن و سخن گفتن و آداب زندگی را میآموزد.
من
به استثنای همهی بشریت
سه وطن دارم
وطن، مادر، حوزهیعلمیه ..
حالا که مدتیست از فضای عاشقانه
و عارفانهی حوزه دور ماندهام
بیتاب و حیران و دلتنگ و رنجورم !
گویا سالهاست
در غربت مانده ام ...
بی یار و یاور و همراه و همدم
انگار اکسیژنِ این دنیا
بی حوزهی علمیه برای من کافی نیست
و انگار
دنیا دارد طوری چرخ میخورد
که من دلتنگ و بیتاب و حیرانِ
حوزه بمانم ..
و این دلتنگی با همهی عظمتش در
قلبم ریشه بدواند.
دلتنگ حوزهام
و این دلتنگی چه بسیار زیباست.
✍🏻 خانم ز شهسوار
مرگ
چه ارمغان عظیمیست از طرف خدا .
گرچه که اندیشیدن به آن ترسناک و غمانگیز است اما یک حقیقتِ انکار ناشدنی است. و این حقیقت چه بسیار به زندگی معنا میبخشد و آدم را از بند بسیاری از تعلقات دنیایی رها میکند.
این روزها که به واسطهی وجود دخترم وابستگی ام به دنیا چندین برابر شده، بیشتر به مرگ فکر میکنم و به روزی که قرار است این تن خاکی ام از عزیزانم دور بماند. و این فکر روشنایی بخش است. یادم میآورد که هیچ چیز ماندنی نیست. شیرینی ها و تلخی ها را در هم میآمیزد و نشانم میدهد که در این دنیا بسیاری از چیزها بی ارزش و بی اهمیت است.
گرچه من سماجت دارم که به مرگ فکر نکنم اما این خیالِ بیدار کننده؛ چند روزیست رهایم نمیکند. با همهی احساس ترس و غمی که نسبت به مرگ دارم اما تصور میکنم وجودش بسیار برای نشاط بشریت ضروریست.
به هرحال ما همه از اوییم و به سمت او باز میگردیم .
✍🏻 خانم ز شهسوار
یکی از زیباترین چیزهایی که آدم از معشوق میتواند بشنود، همین است که مـاریا به کامو نوشت: حتی اگر با تو مخالف باشم، در جبههی تو میمانم. پس نتـرس!🫀