-
کاش ، حواسمون به خودمون ، دنیامون ، حرفهامون ، هدفهامون ، آرمانهامون ، ایدههامون ، رفیقامون ، وابستگیهامون ، دلبستگیهامون ، وارستگیهامون ، تلاشهامون ، گریههامون ، خانوادمون ، فامیلامون ، بزرگترهامون ، هیجانهامون و خلاصه هرچیزی که ممکنه سر راهمون قرار بگیره باشه ..
دنیا ، یروزی تموم میشه ' حواسمون به اون طرف هم باشه .
.
سیدرضا نریمانی014-Khosh-Be-Hale-Shohada-Narimani-www.Ziaossalehin.ir-t.mp3
زمان:
حجم:
2.1M
به یادِ محمدحسین حمزه
گوش بدیم ؟
زمانِ زیادی گذشت . اما امشب دوباره معرفی کتاب داریم . با یک بغل ذوق و شوق و درس و بحث و امید اومدم . انگار ابراهیم خیلی نزدیکِ ، خیلی خیلی نزدیک .
انگار یجایی همین گوشه ها ، کنجِ مسجد ، وسط گودِ زورخونه ، کنار زمین والیبال شایدم کنار درخت بید مجنون نشسته و به ما نگاه میکنه . به حرفهامون ، دغدغه هامون ، رفیقامون .... حواسمون هست ،؟
ابراهیم هست ! همین گوشهها . من مطمئنم -
از همین جا، سلام بر ابراهیم :)
#طلبهیجوانِحزباللهی
میگفت : اگر کسی با حیا بود ، امید به سعادتش هست ، اما انسانِ بیحیا دین ندارد .
.
وارد منزل علامه جعفری شدیم . ایشان مشغول صحبت بود و چند نفری دیگر اطراف علامه نشسته بودند . ابراهیم با عصای زیر بغل وارد اتاق شد . علامه یکباره نگاهش به در افتاد . از جا بلند شد و به استقبالش آمد . بعد با همان لهجهی زیبا گفت : به به ، آقا ابراهیم ...
ابراهیم را با خودش بالای مجلس برد . همه به احترام او بلند شدند . بعد علامه حرفی زد که بسیار عجیب بود . علامه با اصرار گفت : آقا ابراهیم برو جای من بنشین ، ما باید شاگردی شمارا بکنیم.
تا علامه این جمله را گفت نگاه کردم به صورت ابراهیم ، مثل لبو سرخ شده بود . همانجا کنار شاگردان نشست و گفت : استاد تروخدا مارو شرمنده نکنید .
.
میگفت: اگر میخواهی یک جوان را درست تربیت کنی و در مسیر مورد نظر خودت قرار دهی ، اول از همه باید قلب او را فتح کنی .
.
یک شانه کوچک در جیب داشت . و موقع نماز ، موها و محاسنش را به زیبایی مرتب میکرد و آماده گفت و گو با پرودگار میشد :)
.
نقل از خواهر شهید ابراهیم هادی :
باز هم مثل شبهای قبل . نیمه شب که از خواب بیدار شدم ، دوباره دیدم که ابراهیم روی زمین خوابیده ! با اینکه رخت و خواب برایش پهن کرده بودیم ، اما آخر شب ، وقتی از مسجد آمد ، دوباره روی فرش خوابید . صدایش کردم و گفتم : داداش جون ، هوا سرده ، یخ میکنی . چرا توی رخت و خواب نمیخوابی ؟
گفت : خوبه ، احتیاجی نیست .
وقتی دوباره اصرار کردم گفت : رفقای من الان توی جبههی گیلان غرب توی سرما و سختی هستند . من هم باید کمی حال اونهارو درک کنم .
.