هدایت شده از [🖤دݪ𝒉𝒆𝒚𝒓𝒂𝒏]
دلحیـرانInShot_۲۰۲۳۰۲۱۰_۲۳۵۲۰۸۶۸۷_۱۰۰۲۲۰۲۳.m4a
زمان:
حجم:
15M
نمیدانم چگونه وآژه کنار هم بگذارم تا از ایران بگویم!
چون شدنی نیست تلاشی برای سکونت وآژه ها نمیکنم اما ما آمدهایم که به قداست وآژهی الله اکبر تا پای جان ایران خود را در آغوش بگیریم و بوی بهشت بشنویم از واج به واج وطنمان :)))))
[ کاری از بچه های رادیویی دل حیران ]
#پادکست
#رادیودلِحیران
•
مثل دیروز تو را دوست ندارم دیگر
متحول شده ام دوست ترت میدارم.💖
#بسیجۍِعاشق
شـمیموصــٰال•
رمان مدافع عشق ♥️ #پارت39 _ تو به خاطر تحریک احساسات من حاضری پا بذاری روی غیرتم؟! این جمله ات میشو
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت40
مادرت پایین پله ها ایستاده و اشک میریزد. فاطمه هم بالای پله ها ماتش برده.
_ داداش... تو چیکار کردی؟!
پس تمام این مدت حرف هایمان شنونده های دیگری هم داشت. همه چیز فاش شد؛ اما تو بی اهمیت از کنار مادرت رد میشوی، به طبقه ی بالا
میدوی و چند دقیقه بعد با یک چفیه و شلوار ورزشی و سوییشرت پایین می آیی.
چفیه را روی سرم می اندازی و گره میزنی شلوار را دستم میدهی.
_ پات کن بدو!
به سختی خم میشوم و میپوشم. سوییشرت را خودت تنم میکنی. از
درد لب پایینم را گاز میگیرم. مادرت با گریه میگوید:
_ علی کارت دارم.
_ باشه برای بعد مادر؛ همه چیو خودم توضیح میدم... فعلا باید ببرمش
بیمارستان.
اینها را همینطور که به هال میروی و چادرم را می آوری میگویی. با نگرانی نگاهم میکنی.
_ تا موتور رو بیرون میذارم، سرت کن.
فاطمه از همان بالا میگوید:
_ خب با ماشین ببر، هوا...
حرفش را نیمه قطع میکنی.
_ اینجوری زودتر میرسم.
به حیاط میدوی ومن همانطور که به سختی کش چادرم را روی چفیه میکشم، نگاهی به مادرت میکنم که گوشه ای ایستاده و تماشا میکند.
_ ریحانه... اینایی که با دعوا گفتید راست بود؟
سرم را به نشانه ی تاسف تکان میدهم و با بغض به حیاط میروم.
پرستار برای بار آخر دستم را چک میکند و میگوید:
_ شانس آوردید خیلی باز نشده بودن... نیم ساعت دیگه بعد از تموم شدن سرم، میتونید برید.
این را میگوید و اتاق را ترک میکند. بالای سرم ایستادهای و هنوز بغض داری. حس میکنم زیادی تند رفته ام... زیادی غیرت را به رخ ات کشیده ام.
هرچه است سبک شده ام؛ شاید به خاطر گریه و مشت هایم بود.
روی صندلی کنار تخت مینشینی و دستت را روی دست سالمم میگذاری. با تعجب نگاهت میکنم.
آهسته میپرسی:
_ چند روزه؟ چند روزه که...
لرزش بیشتری به صدایت میدود.
_ چند روزه که زنمی؟
آرام جواب میدهم:
_ بیست وهفت روز...
لبخند تلخی میزنی.
_ دیدی اشتباه گفتی؛ بیست و نه روزه!
بهت زده نگاهت میکنم. از من دقیق تر حساب روزها را داری!
_ از من دقیقتری.
نگاهت را به دستم میدوزی. بغضت را فرو میبری.
_ فکر کنم مجبور شیم دستتو سه باره بخیه بزنیم!
فهمیدم میخواهی از زیر حرف در بروی؛ اما من مصمم بودم برای اینکه بدانم چطور است که تعداد روزهای سپری شده در خاطر تو بهتر مانده تا من!
_ نگفتی چرا؟ چطور تو حساب روزا از من دقیق تری؟ فکر میکردم برات مهم نیست.
✨نویسنده:میم سادات هاشمی
@ShmemVsal
رمان مدافع عشق ♥️
#پارت41
لبخند تلخی میزنی و به چشمانم خیره میشوی.
_ میدونستی خیلی لجبازی، خانوم کله شق من!
این جمله ات همه ی تنم را سست میکند. خانوم من؟!
ادامه میدهی.
_ میخوای بدونی چرا؟
با چشمانم التماس میکنم که بگو!
_ شاید داشتم میشمردم ببینم کی از دستت راحت میشم.
و پشت بندش مسخره میخندی. از تجربه ی این یک ماه گذشته به دلم می افتد که نکند راست میگویی! برای همین بی اراده بغض به گلویم میدود.
_ آره. حدسشو میزدم؛ جز این چی میتونه باشه؟
رویم را برمیگردانم سمت پنجره و بغضم را رها میکنم. تصویرت روی شیشه ی پنجره منعکس میشود. دستت را به سمت صورتم می آوری،چانه ام را میگیری و رویم را برمیگردانی سمت خودت.
_ با اشکات زجر میدی ریحانه؛ میشه بس کنی؟
باورم نمیشد... تو علی اکبر منی؟!
نگاهت میکنم و خشکم میزند. قطرات براق خون به آهستگی از بینی ات
پایین می آیند و روی پیرهنت میچکد. به من من می افتم.
_ ع... علی... علی اکبر... خون؟!
و با ترس به صورتت اشاره میکنم.
دستت را از زیر چانه ام برمیداری و میگیری روی بینیات.
_ چیزی نیست، چیزی نیست!
بلند میشوی و از اتاق میدوی بیرون. با نگرانی روی تخت مینشینم.
●●●●
موتورت را داخل حیاط هل میدهی و من کنارت آهسته داخل می آیم.
_ علی مطمئنی خوبی؟
_ آره. از بیخوابی اینجوری شدم. دیشب تا صبح کتاب میخوندم!
با نگرانی نگاهت میکنم و سرم را به نشانه ی “قبول کردم“ تکان میدهم.
*
زهرا خانوم پرده را کنار زده و پشت پنجره ایستاده. چشم هایش از غصه
قرمز شده.
مچ دستم را میگیری، خم میشوی و کنار گوشم به حالت زمزمه میگویی:
_ هرچی گفتم تایید میکنی، باشه؟!
_ باشه.
فرصت بحث نیست و من میدانم به حد کافی خودت دلواپسی! آرام وارد راهرو میشوی و بعد هم هال... یا شاید بهتر است بگویم سمت اتاق بازجویی! زهرا خانوم لبخندی ساختگی به من میزند و میگوید:
_ سلام عزیزم... حالت بهتر شد؟ دکتر چی گفت؟
دستم را بالا میگیرم و نشانش میدهم.
_ چیزی نیست. دوباره بخیه خورد.
چند قدم به سمتم می آید و شانه هایم را میگیرد.
_ بیا بشین کنارم.
و اشاره میکند به کاناپه ی سورمه ای رنگ کنار پنجره. کنارش مینشینم و تو ایستاده ای در انتظار سوالاتی که ممکن بود بعدش اتفاق بدی بیفتد!
زهرا خانوم دستم را میگیرد و به چشمانم زل میزند.
_ ریحانه مادر، دق کردم تا برگردید. چندتا سوال ازت میپرسم. نترس و
راستشو بگو!
سعی میکنم خوب فیلم بازی کنم. شانه هایم را بی تفاوت بالا میاندازم و با خنده میگویم:
_ وا مامان! ازچی بترسم قربونت بشم.
چشم های تیره اش را اشک پر میکند.
_ به من دروغ نگو همین!
✨نویسنده:میمسادات هاشمی
@ShmemVsal
•
لا اعرف قواعد النجاح ولکن اهم قاعده للفشل ارضاء کل الناس.🚶🏿♂
من قواعد پیروزی را نمی دانم اما مهم ترین قاعده شکست راضی کردن همه مردم است...!🦋
••••@ShmemVsal••••